صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

لزنیهآخرین قصيده‌ای که بهار  به ياد وطن سرود

بهار به هنگام بیماری در سویس با دخترش پروانه

 

قصیدهی به یاد وطن که به لزنیه معروف شدهاست، آخرین قصیدهای است که بهار این استاد سخن در نهایت زیبایی سرودهاست. او در لزن Leysin  دهکدهی زیبایی در سویس برای معالجهی بیماری سل بستری است. رنجور و تنها و دلمرده از پنجرهی اتاقش درهی زیبا و مه گرفته را در یک روز برفی توصیف میکند. قسمتی از این قصیده:

 مه کرد مسخر دره و کـوه لزن را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ، نهان گشت
گفتی کــه برُفتنــد بــه جاروب، لزن را
گم شد ز نظـر کنگره
ی کوه جنوبی
پوشیـد ز نظارگی آن وجه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به ســر مقنعه
ی بُــرد یمن را
برف آمد و بر سلسله
ی آلپ کفن دوخت
و آمد مه و پوشید به کافور، کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی کــه کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظاره
کنان جلوهگه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از دره
ای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هر سیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیـر به بالا کند آهیختـه تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فرو
بست دهن را
مرغان، دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد، سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمداً
یکبــاره زدند آتش، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا بـرد سفه آبــروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شــد داغ دلم تازه کــه آورد به یادم
تاریکی و بـد روزی ایـران کهن را
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که از بیـخ کهن
سال فریدون
برخاست منوچهر و بگسترد فنن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
 گلرنگ ز خون پسران، دشت پشن را.
..

***

بهار امید زیادی به زنده ماندن خود و بازگشتش به ایران ندارد، او اگر چه کاملاً درمان نمیشود، اما به ایران بازمیگردد و دو سه سال قبل از مرگش را به نوشتن مقالات، تصحیح کتابها و سرودن چند قطعه شعر میگذراند. از بهترین سرودههای او در این دوران، قصیدهی لزنیه و معروفترین آنها جغد جنگ است که آخرین اثر اوست کهجمعیت هواداران صلح میخواند و برای آخرین بار، کفزدنهای پرشور جوانان را میشنود.

ملکالشعرای بهار سرانجام در اول اردیبشتماه 1330 برابر با 21 آوریل 1951 میلادی درپی بیماری ممتد، زندگی را بدرود گفت. جنازهاش را روز بعد پس از تشییع باشکوهی توسط اهل علم و ادب و بازماندگان او، در باغ آرامگاه ظهیرالدوله شمیران به خاک سپردند.

منتقدان ادبی، بهار را بزرگترین شاعر معاصر شمردهاند. او در زمینهی آفرینش نظم و نثر و نگارش آثار ادبی، مقالات و تصحیح متون ادبی و نسخههای خطی، از ستارگان درخشان آسمان ادب امروز میدانند. از جملهی آثار بهار میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

بهار و ادب فارسی
تصحیح تاریخ بلعمی
دیوان شعر (دو مجلد)
رساله
ی زندگی مانی
شرح احوال فردوسی
تصحیح تاریخ سیستان
سبک
شناسی (3 جلد)
رساله
ی در آرزوی سعادت
تصحیح مجمل
التواریخ و القصص
ترجمه
ی شاهنامه گشتاسب یا یادگار زریران
تصحیحجوامع
الحکایات و لوامعالروایات و ...

 ***

نمیشود از ملک الشعرای بهار گفت و از ترانهی میهنی و معروف مرغ سحر حرف نزد. آنچه تا به حال خواندهایم و شنیدهایم بیشتر در زمینهی کارهای ادبی و نثر و نظم او بوده و کمتر به ملکالشعرای بهار، بهعنوان غزلسرا و ترانهساز پرداخته شدهاست. در نوشتار بعدی خاطراتی از بهار ترانه ساز و غزلسرا، از جمله به قلم دکتر هدایت نیرسینا، آورده خواهد شد.

***

برای تهیهی این مطلب از منابع زیر استفاده شدهاست:

گنج سخن: دکتر ذبیحالله صفا
با کاروان حله: دکتر عبدالحسین زرین کوب
چهار شاعر آزادی:  محمد علی سپانلو
از بهار تا شهریار: تألیف حسنعلی محمدی
مرغ سحر: پروانه بهار

***

بخشهای پیشین در مورد ملکالشعرای بهار را در اینجا بخوانید:

محمد تقي، ملک الشعراي بهار
بهار شاعر و ترانه‌سرا 

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس