صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

با صادق چوبک، در باغ يادها

 صادق چوبک

صادق چوبک از معدود نویسندههایی است که مصرانه بر آن بود که به هیچ مصاحبهای تن ندهد. میگویند که خبرنگار بسیار سمجی به دیدار او رفت و موضوع مصاحبه را طرح کرد. چوبک از او پرسید برای این مصاحبه چقدر حقالزحمه میگیری؟ خبرنگار گفت: هزار تومان.
چوبک یک چک پنج هزار تومانی کف دست او گذاشت و گفت: این حق
التحریرت. یک کلمه از حرفهایم را ننویس.

اما بالاخره کسی بود که برای اولین بار موفق شد تا با این نویسنده مصاحبهای داشته باشد. آن هم نه به رسم مصاحبه، بل گفتگویی دوستانه. این فرد دکتر صدرالدین الهی است که گفتگویی مطیوعاتی را با صادق چوبک انجام داد.

دکتر صدرالدین الهی کسی است که در بخشی از کارنامهی روزنامهنگاری خود گفتگوهای مهم و مفصلی نیز با پرویز ناتل خانلری و سید ضیاءالدین طباطبائی داشتهاست.

دکتر صدرالدین الهی با ترفندهای استادانهای حاصل دیدارها و گفتگوهای چند سالهاش را طوری تنظیم کرده که شکل مصاحبه نداشت، اما بهتر از هر مصاحبهای، مطالب خواندنی را از زبان چوبک نقل کردهاست.  

دکتر صدرالدين الهي

حالا چند سالی است که من آقای صادق چوبک را میشناسم. انقلاب اسلامی اگر لطفی در حق من کرده، همین بودهاست وبس. در تهران هرگز نه او را دیده بودم و نه از احوالش چیزی میدانستم. اما اینجا هفتهای و گاه ماهی یک بار به دیدنش میروم. سلامی میکنم و در کنار او و آشفتگیهای کاغذ و کتاب اتاقش، به آرامشهای گمشدهام باز میگردم. مرد مطبوع، مؤدب و مهربانی است. نان و شرابش را با گشادهدستی و گشادهروئی با مهمان قسمت میکند و تنها و یکتنه است. به این جهت میتوان به او اطمینان کرد و تکیه داد.

در هفتادسالگی بیپروائی هفدهسالگی را دارد. عاشق روی خوش و موی دلکش و می بیغش است. بیدار و دلآگاه، تیزهوش و نکتهبین و نکتهسنج است و چون اینهمه را درهم بریزی، من در تعریفی وام گرفته از حافظ، او را رندعالمسوز میخوانم.

اگر در احوال اهل دل دقیق شده باشی پس از مدتی مصاحبت با چوبک، او را جامع جمیع تعاریفی میبینی که از کلمهی رند در ذهن هر ایرانی جای دارد.

مثل هر رند عالمسوزی اهل مصلحت بینی نیست؛ مثل هر رندی مرید طاعت بیگانگان نیست و معاشر رندان آشنا هست. مثل هر رندی برای روای حاجت به سراغ مِیفروش میرود و به بخشیدن گنه و دفع بلا چندان پایبند نیست. مثل هر رندی از سرزنش مدعی در اندیشه نیست و شیوهی رندی و مستی را به سرزنشی از کف نمینهد. همچنانکه عیب کس به مستی و رندی نمیکند. در محضر این رند عالمسوز، یاد میگیری که با مردم زمانه، سلامی و والسلام.

در کنارش باید با حوصله بود. با مدارا. چرا که گاه سخت تنگحوصله است و پرخاشجوی. گاهی چون کودکی بهانهگیر و لجوج و گاه چون دریایی پر از بیم موج، با موجخندی زهرآگین به سبکباران ساحلها.

نه تنها گردن او، که گردن همهی دست در سفرهبُردگان خانهی او، زیر بار همت بانویی صبور و بردبار که شریک زندگی اوست، خم است. تحمل وسواسها و بدخلقیهای مردی چون او، بهراستی خلقی قدسی لازم دارد و این کار از طایران کمحوصله برنمیآید. مبالغه نیست. گاه تا روزی ده ساعت برای ذهن سیال او خواندن و خواندن و ملامتهای او را بر تلفظ غلط یا صحیح یک کلمه تحمل کردن و دنبال معنی صحیح یک لغت، نه تنها فرهنگ معین که برهان قاطع و فرهنگ نفیسی و آنندراج را ورق زدن.

چوبک اهل مصاحبه نیست و به موعظهی پیر مِیفروش از مصاحبت ناجنس احتراز میکند. به این جهت من از او اجازه گرفتم تا آنچه را که در طول این ده پانزده سال در کنار او، از دهان او، چه بهصورت نقل خاطره و چه به شکل نظرشخصی شنیدهام، جسته و گریخته گردآورم و به تأیید خود او برسانم و چاپ کنم. با رندی عالمسوز چون او جز این نمیتوان کرد.

صدر‌الدین الهی ـ برکلی ـ تابستان 1372

***

• بیماری چشم سخت آزارش میدهد. به زحمت، یکهشتم از تمام بینایی را حفظ کردهاست. روزی در یک فروشگاه بزرگ مقابل انبوه دفترهای سفید و کاغذهای یادداشت، آستین مرا گرفت و کشید و گفت:
الهی، این همه دفتر و کاغذ سفید حالم را بد می
کند. از این که نمیتوانم سیاهشان کنم. فکرها و قصههایی در سرم میجوشد، خیلی قشنگ و وقتی نمیتوانم بنویسم از این ناتوانی عصبانی میشوم. و بعد به طنز و جد افزود:
این
ها را میبینم یاد قصهی عُبید میافتم و آن مخنث و مار خفته و آن جملهی مخنث که: دریغا مردی و سنگی
به لحن غمگینی می
گوید:
هنوز باور نمی
کنم که نمیبینم. هر روز صبح که از خواب بلند میشوم، فکر میکنم که بینائیم را بازیافتهام و دریغ...

 • افسوس بسیار دارد برای بستهی بزرگی از یادداشتها و نامههایی که از تهران برایش پست شده و هرگز به آمریکا نرسیدهاست. نامههایی از هدایت، خانلری، ذبیح بهروز و دیگران و قصهها و طرح قصهها و ترجمههایی که باید به آنها میرسیده و حالا از دست رفتهاست.

• از اینکه رودست خورده و صحبتهای خودمانیاش بهعنوان مصاحبه در یک روزنامه چاپ شده، سخت دلخور و پکر است. هنوز بعد از سالها نصرت رحمانی شاعر را نمیبخشد که شبی بیمقدمه به سراغ او رفته و با وی از هر دری سخن گفته و بعد دو شب دیگر هم پای صحبت او نشسته و در دود و غبار کنار بخاری هیزمی او گمشده، تا به اینجا که شب را در خانهی او بیتوته کرده و بعد سر از آیندگان درآورده، با سه مقالهی پیدرپی که عنوان مصاحبه بر آن گذاشته بودهاست.

به یادش میآورم که آن حرفها در زمان خود سر و صدای بسیاری کرد. بر این نکته تأکید میورزم که نصرت رحمانی در کار خود شاعری یگانه بوده و هست و او تصدیقکنان میگوید: ازش خوشم آمد که نشستم حرفهایم را با وی در میان نهادم. اما قرار نبود اینها چاپ شود. من اهل مصاحبه نیستم. و تأکید میکند که: شعرهای رحمانی را خوانده بودم. پسندیده بودم. به این جهت به خلوت خود راهش دادم ولی چرا این کار را کرد؟ چرا؟ نویسنده هنوز از شاعری که سایهاش زیر پایش له شده گلهمند است.

• گاه ساعتها با دفترهای جالبی که از روزگار گذشته دارد خلوت میکند. گاه تکهای از آن را برای محرمی فرو میخواند. چوبک شاید اولین و تنها نویسندهی ایرانی است که روزنامهی خاطرات نوشته، به طریق دقیق روزانه. تنی چند از ما این دفترها را دیدهایم. وقتی اوقاتش تلخ است میگوید: میخواهم آتششان بزنم
 
وقتی ملامتش می
کنی، میگوید: برای کی چاپ کنم؟ این دفترها را من در شرایط دشوار تهران مینوشتم. داده بودم از آهن سفید صندوقی برایم درست کرده بودند، توی حیاط خانه چال کرده بودم و با این همه، شب از ترس این که اگر بیایند و اینها را پیدا کنند و مرا آزار بدهند، خوابم نمیبرد. به هزار حقه آنها را آوردهام اینجا و حالا وقتی به آنها برمیگردم، به ایران برمیگردم، دلم تنگ میشود و حالم بد.

• پیرمرد دلش برای خانهی دروس و حیاط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعتهای سختی را در خیال خانه میگذراند. چونان همهی ما. و چرا برنمیگردد؟ کتابهایش ممنوعالانتشار است مگر تنگسیر و مهپاره. چرا؟ زیرا که او مانند دیگر همفکران عصر خود چون هدایت، بهروز و دیگران، ایران را بیش و پیش از اسلام دوست میدارد. فقط با داستان چراغ آخر کافیست که جان او در خطر بیفتد. در تهران کتابهایش را خمیر کردهاند. برود آنجا چکار؟

• خوشحال است که هیچ وقت آنچه را که مردم میخواستهاند، ننوشته که به دستشان بدهد. میگوید: شیللر شاعر آلمانی معتقد است، به مردم آنچه را که میخواهند، ندهید. بلکه آنچه را که لازم دارند، بدهید.

• از مردم آسان پسند، بیزار است و معتقد است آدمهایی که کارهای ساده و آسان را دوست دارند، حق ندارند آثار او را بخوانند. میگوید: به ظاهر کارهای من نگاه نکنید. این کارها را باید باحوصله و با توجه به زمانی که نوشته شده، خواند.

• در مورد اشتباهکاری اشخاص بهخصوص در زمینهی ادب، بیبخشش و سختگیر است. شلختگی و سرهمبندی را اصلاً نمیبخشد و حتی مواظب تلفظ صحیح لغات است. وسواس او در حق واژهها چیزی در حد آن است که علامهی قزوینی گفته بود: من اگر بخواهم سورهی الحمد را بنویسم حتماً قرآن را باز میکنم و از روی آن مینویسم. به اینجهت است که وقتی جوانها در رادیو یا تلویزیون محلی واژهای را غلط تلفظ میکنند دادش به آسمان میرود و آنها را عامی و بیسواد میخواند.

• معتقد است که نویسنده باید بخواند، زیاد بخواند، دائماً بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، بهیادآوردن و منظم ساختن آنها آماده کند. از شبهایی حرف میزند که با مدادهای تراشیده ساعتها روی صفحهای مینوشته و پاک میکرده و دوباره مینوشته تا صورت مطلوب کار را پیدا میکرده است.

• معتقد است نویسنده مثل یک بنّا باید با کمک مداد و تردیدش مرتب کار تراز و شاغول را دنبال کند تا پِی دیوار اثر، کج گذاشته نشود و ناگزیر تا ثریا کج نرود.

• از هدایت همواره بهعنوان دوست بزرگتر و مشوق و راهنمای جوانترها یاد میکند. آدمهای دور و بر هدایت را که به یاد میآورد، افسوس میخورد. معتقد است که آن دورههای شبانه و گشت و گذارها، هم ثمر ادبی داشت و هم معنی دوستی را نشان میداد.

• با سیاست و بازیهای آن دشمنی آشتیناپذیر دارد. از درافتادن به تلهی سیاست سخت میهراسد و در حقیقت آن ماهی عاقل است در برکهی روزگار. در جواب عبدالحسین نوشین که وعدهی اهدای مدال ماکسیم گورکی را در ازای پیوستن به جنبش تودهای به او میدهد، میگوید: نه. و در برابر اعتراض او که صادقخان را طرفدار مکتب هنر برای هنر میخواند، پاسخ میدهد که : مگر تولستوی، رمان جنگ و صلح را برای حزب کمونیست نوشتهاست؟
مشابه همین جواب را برای رسول پرویزی دارد که از طرف عَلم، ریاست لژیون خدمتگزاران بشر را به او پیشنهاد کرده بود.

• او برای احسان طبری و استعدادش که لگدمال اوامر حزبی شد، سخت متأسف است. با اینهمه، قضاوت احسان طبری در مورد او خواندنیست. رونوشت نامهای را که طبری در جواب ارسال کتاب تنگسیر توسط فهیمه راستکار، به این خانم نوشتهاست به من میدهد که بخوانم  و میخواهد که بلند بخوانم.

***

طبری در نامه نوشتهاست:
تنگسیر، نخستین رمان ایرانی است که نه فقط فانتزی نویسندگی در آن، آن هم به حد جدی وجود دارد، بلکه دارای تکنیک صحیح و مدرن نویسندگی
ست. برخلاف شوهر آهوخانم  که باید اعتراف کنم نتوانستم جز کمتر از ثلث آن را بخوانم. تنگسیر بهعلت صحت تکنیک و مبتکرانه بودن زبان و کُنکرت بودن محاورهها... احساسها و واکنشهای انسانی، چهرهها و غیره برای من نیروی جاذبهی واقعی داشت.
روشن است که چوبک نویسنده
ی پختهای است و یکی از بهترین پروردگان مکتب هدایت (ولی بدون شک با مختصات و ویژگیهای original خود.)

تنگسیر در ادبیات معاصر ما منزلگاهیست ...روح اجتماعی تنگسیر، طغیان مرد غولپیکری مانند محمد بر ضد پلیدیهای ثبت است. رمان، درخور آن است که در بارهاش یک اتود وسیع نوشته شود و جوهر زمان در زبان nuancee  و کُنکرت آن است که شاید گاه به سوی اَنورمالی میرود، ولی خیلی بهندرت. ولی همیشه به حد شگرفی، بلیغ، کوتاه، تصویرانگیز و کوبنده است و مانند مشتی ریگ خشک و براق با جسمیت و حجم روشن و معین روحم را صدا میکند.

و چوبک به خنده میگوید: همین طبری، هدایت و مرا Esthete Decadent یا روشنفکر مأیوس خطاب میکرد و از راه ادب معنای واقعی آن یعنی زیباییپرستِ منحط را در حد ما روا نمیداشت و همهی اینها به دلیل این بود که ما به حزب توده نپیوسته بودیم. من معتقدم آنها که تودهای بودند، به نحوی بیمار بودند و هزار افسوس بر طبری که بیمار بود با آن زبان صاف و قشنگ و آن استعداد بیمانند.

• حکایت میکند که دکتر خانلری را برای اولین بار در 1314 در تهران دیده و با معرفی او، با مسعود فرزاد آشنا شدهاست. در فروردینماه 1317 دکتر خانلری در معیت علیاصغر حکمت، وزیر فرهنگ وقت به خوزستان میرود. چوبک در دبیرستان شرافت خرمشهر معلم بودهاست و خانلری به سایقهی آشنایی تهران به خانهی او وارد میشود و پنج شش شبانهروز با هم بهسر میبرند. او معتقد است که این دیدار دوران جوانی به آشنایی عمیق آن دو منجر میگردد و سالها ادامه مییابد.

خانلری به هنگام انتشار انتری که لوطیش مرده بود در پاریس بهسر میبردهاست (سالهای 1328-1329). چوبک از نامهی بلند و تحسینآمیز خانلری در بارهی کتاب یاد میکند و افسوس میخورد که این نامهی چند صفحهای در تهران ماندهاست و شاید هرگز بازیافته نشود.

• معتقد است که دکتر غلامحسین یوسفی جالبترین و کاملترین نقدها را بر تنگسیر نوشتهاست. هنگام انتشار آن نقد، این دو یکدیگر را ندیده بودند. چوبک خوشحال است که دکتر یوسفی چند سالی پیش از آن که روی در نقاب خاک کشد به برکلی آمد و این دو یکدیگر را در خانهی چوبک دیدند و یوسفی شبی تا صبح با او به صحبت نشست و بیشتر با او خو گرفت.

• چوبک از خلق و سیرهی پسندیدهی دکتر یوسفی به همان احترامی یاد میکند که از مراتب دانش او. از این که با همهی ورع و زهد واقعی، چون به دیدن چوبک آمده، مشروب گرانقیمتی برایش آورده که نویسنده به یاد او هرگز آن را نگشوده و چون یادگار نگهداشتهاست. و به یاد میآورد که دکتر یوسفی تمام شب، بیآنکه شریک جام او باشد در مجلس وی نشسته و مستمع نقطهنظرهای خاص چوبک در بارهی مذهب و دین بوده و با بزرگواری گوش دادهاست. او دکتر یوسفی را از صاحبنظران نقد ادبی میداند.

***

بخشی از نوشتهی دکتر صدرالدین الهی در بارهی صادق چوبک، با عنوان با صادق چوبک در باغ یادها
برگرفته از ایران
شناسی، شمارهی 2 سال 1372 ، چاپ ایران که در دفتر هنر سال دوم، شمارهی سوم، اسفندماه 1373 آمدهاست.   

 

در پیوند با صادق چوبک:

صادق چوبک و مهپاره
 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس