صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

دروغ دوم

دروغ دوم در گرمي بازار زمين شهري و شهرک‌سازي و خريد و فروش اراضي مرغوب استان قدس که چشم طمع بساز و بفروش‌هاي تهراني هم به دنبال آن بود، انتشار يافت. مرحوم محمد مهران نايب‌التوليه استان قدس در واگذاري رايگان اراضي آستان قدس که با سرقفلي در بازار، معامله مي‌شد، سعه‌ي صدر داشت.

در آن زمان چشم همه‌ي زمين خوارهاي مسافر و مجاور باغ مصطفي‌خاني دوخته شده بود که در نبش خيابان احمدآباد و فلکه‌ي دوم، واقع بود. شايع بود که پاره‌اي از صاحب منصبان دايره‌ي اراضي با بندو بست هاي متداول، قصد دارند اين باغ را به صورتي که جاي اعتراض فضولباشي‌ها نباشد، به ياران خود واگذار نمايند. من از اين شايعه بهره گرفتم و چون مي‌دانستم که چشم ها به دنبال اين زمين است، مطلبي را به صورت آگهي مزايده با شماره‌ي اداري و تاريخ و قيد دو حرف (ش. آ ) در ذيل آن تنظيم و در وسط روزنامه چاپ کردم که آستان قدس، باغ مصطفي‌خاني را از طريق مزايده و طبق ضوابط اجاره‌ي زمين، براي ايجاد مسکن واگذار مي‌کند. علاقمندان بايد فلان مبلغ به حساب فلان بانک بريزند و اوراق شرکت در مزايده را دريافت و پيشنهادات خود را تا ساعت هشت بعد از ظهر روز چهاردهم فروردين به دفتر آستان قدس که براي دريافت آنها باز خواهد بود تسليم نمايند.

خدا مي‌داند که چه غوغايي برپاشد. حدود ساعت دوازده صبح، پدرم که از صاحب‌منصبان عالي‌رتبه‌ي آستان قدس بود، با عصبانيت بسيار به سراغ من آمد و مرا به شدت مورد اعتراض قرار داد. هنوز ننشسته بود که تلفن زنگ زد. مرحوم مهران بود. صدايش مي‌لرزيد. گويي مي‌خواست گريه کند. مؤدب ولي گله‌مند با صداي بلندش اعتراض مي‌کرد که اين چه دروغي است... و مي‌گفت تو شهر را به سر من شورانده‌اي . از چپ و راست، از تربت‌حيدريه و بيرجند تلگراف مي‌رسد و جمعيتي کثير، نامه به دست، توي صحن اداره‌ي آستان قدس راه عبور مرا به اتاق کارم بسته‌اند. بانک، ما را سؤال پيچ کرده‌است که کدام حساب و چه فرمي؟.

از تهران کارمندان دربار، دوستان دور و نزديک، روزنامه‌نگارها و شخصيت‌هاي مختلف زنگ مي‌زنندو تقاضا دارند که مهلت بيشتري قائل بشويم تا ۀنها هم بتوانند در مزايده شرکت کنند. چون طبق فرمان همايوني فروش اين باغ بدون اجازه‌ي ايشان ممنوع بوده و از اين قبيل اعتراض ها ... کهتا من توانستمسنت دروغ اول آوريل را به او تفهيم کنم نه از شدت عصبانيت پدرم کاسته شد و نه از دلتنگي او که عاقبت، کاسه کوزه‌ها بسر پدرم شکست و عرصه چنان تنگ شد که تقاضاي بازنشستگي کرد.

***

درپیوند با این مطلب:

دروغ اول آوريل يا سيزده نوروز!
نخستین دروغ
دروغ سوم

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس