صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

سالهاي دور از جنجالِ کمال‌الملک در حسين‌آباد نيشابور

بخش سوم

مقبره کمال الملک در جوار مقبره شیخ عطار نیشابوری

 محمدعلي فروغي(ذکاء‌الملک) در باره‌ي چگونگي تصميم کمال‌الملک در مورد انتقال محل زندگي خود از پايتخت کشور به روستاي دورافتاده‌ي حسين‌آباد چنين مي‌نويسد:

پس از کناره‌گيري از رياست مدرسه، کمال‌الملک بر آن شد که در گوشه‌ي دهکده‌اي به کار کشاورزي بپردازد و زندگي را در انزوا بگذراند. اين خيال را از ديرگاهي داشت و جهت آن ذخيره اي هم فراهم آورده بود.
در اينجا اين پرسش پيش مي‌آيد که چطور شد که کمال‌الملک از همه‌ي شهرستانهاي ايران، نيشابور، و از همه‌ي روستاهاي نيشابور، حسين‌آباد را براي ادامه‌ي زندگي و سالهاي پايان عمر خويش برگزيد و چرا زادگاه خودش کاشان يا شهرستاني ديگر مثلا شيراز يا اصفهان را انتخاب نکرد؟

بسياري بر اين باور بودند که استاد به حسين‌آباد تبعيد شده‌است. اما اين فرضيه نمي‌تواند درست باشد زيرا تصميم کمال‌الملک داير بر خريد مزرعه و اشتغال به کار کشاورزي، همچنين ترک تهران و با آرامش زندگي کردن از قبل برنامه‌ريزي شده بود. خود او در نامه‌اي که از حسين‌آباد به دکتر قاسم غني مي‌نويسد چنين مي‌آورد:

...مزاجا بد نيستم لکن به واسطه‌ي رفتار بعضي‌ها چه از طرف تهران و چه از همين نواحي روحا خيلي کسل هستم و ترک مراوده و معاشرت را با همه کس کرده‌ام. تقريبا از ابتدا هم پناه‌آوردن به اين گوشه هم به واسطه‌ي دوري از اين مردم بود...

در جاي ديگر مي‌آورد: من گوشه‌ي بياباني را اختيار کرده، به دو فنجان شير قناعت کرده ام که بقيه‌ي عمر را بکوشم گذشته را فراموش کنم.
ملک حسين آباد متعلق به سالارمعتمد بود که استاد چون آنجا را واجد همه شرايطي يافت که دلش مي‌خواست، درنتيجه پسنديد و بقيه عمر را در همانجا زيست. خانه‌اي همانطور که خود خواسته بود قدري دور از جاده و شهر و داشتن منظره‌ي صحرايي. افراد زيادي رنج راه را برخود هموار مي‌ساختند تا به ديدن اين استاد بزرگ بروند و از محضر شيرين و پرمهر او بهره‌مند شوند.

محمد حسن شهريار، سخنسراي بلند آوازه‌ي معاصر که با يارانش مدتي را ميهمان کمال‌الملک بوده اند از مهر فراوان استاد، شيوه‌ي پذيرايي و مجلس‌آرايي او سخن‌ها گفته‌است. افراد بسيار و شخصيت‌هاي برجسته‌اي اين راه را براي ديدن استاد طي مي‌کردند. جز شاگردانش که با اشتياق به ديدارش مي‌رفتند و چند روزي را ميهمان او بودند، دوستان نزديک او که روزي از وزراء مملکت بوده‌اند، پژوهشگران ايراني و خارجي و برخي از خاورشناسان اروپايي از جمله هنري ماسه (ايرانشناس فرانسه)، همان راه خاکي حسين‌آباد نيشابور را با اشتياق طي کرده‌اند.

دو دختر گدا

چشم بيناي هنر، نابينا مي شود

 در بين دردها، رنجها و صدمه‌هايي که در مدت زندگي طولاني کمال‌الملک بر او وارد آمده، هيچيک به اندازه‌ي آسيب ديدن يکي از چشمهاي او، خاطرش را آزرده و خاطر يک ملت را مکدر نساخته‌است. دردي همپاي کر شدن نابغه‌ي بزرگ موسيقي، بتهوون.
در باره‌ي اين رويداد، روايتهاي گوناگوني وجود دارد:
بر طبق يک روايت، در ايامي که کمال‌الملک در خانه و باغ  سالار معتمد، دوست خويش و مالک پيشين حسين‌آباد مهمان بوده‌است، ميزبان بر اثر خشم حاصل از غفلت يا کاهلي  خدمتکار خود در پذيرايي از استاد، سنگي را به سوي خدمتکار پرتاب مي‌کند که تصادفا به چشم کمال‌الملک مي‌خورد و او را نابينا مي‌سازد. گفته مي‌شود اين روايت درست نبوده و مغرضانه به نظر مي‌رسد و کمال‌الملک بارها آن را تکذيب کرده‌است.

***

روايت دوم که با تغييرات مختصري گوياي ماجراي اولي است چنين است:
کمال‌الملک معمولا تابستان‌ها به نيشابور مي‌رفت و در منزل دوستانش اقامت مي‌کرد.روزي مهمان مردي به نام سالارخان معتمد گنجي شد. او علاقه‌ي بسياري به استاد داشت و در پذيرايي او از هيچ چيز کوتاهي نمي‌کرد. سالارخان کارگري داشت که قسمتي از بار ميوه‌اي را که قرار بود به شهر ببرد، فروخته و پولش را برداشته بود. سالارخان او را اخراج کرده بود. کارگر که ازعلاقه‌ي سالارخان به کمال‌الملک اطلاع داشت، از فرصت استفاده کرد و هنگامي که آن دو درباغ گردش مي‌کردند جلو رفت و از استاد خواست که پادرمياني کند تا سالارخان او را ببخشد. ارباب که از دست او بسيار عصباني بود، پاره‌‌‌آجري برداشت و به سوي او پرتاب کرد. کمال‌الملک براي اين که آجر به سر کارگر نخورد، جلو دويد. درنتیجه به صورت او خورد و شيشه‌ي عينکش شکست و آسيب شديدي به چشمش وارد ساخت. سالارخان گريان و نالان، پزشکي بر بالين او ‌آورد که با همه تلاش خود نتيجه‌اي ندید. او که نمي‌خواست سالارخان به دردسر بيفتد واقعيت را نگفت و چنين وانمود کرد که زمين‌خورده است. این حادثه‌ی دردناک منجر به از دست دادن بینایی یک چشم این هنرمند بزرگ شد.

***

- و روايت سوم ازنامه‌ي دکتر قاسم غني نقل مي‌شود که تلگرافي خبر مي‌دهند که خودش را فوري به نيشابور و تقي‌آباد در چهارفرسخي غرب نيشابور برساند. در آنجا ماجرا را اينطور گزارش مي‌دهند که مهمانان زيادي بر سالارخان وارد مي‌شوند. از اين جهت در باغ هم چادر مي‌زنند. کمال‌الملک استراحت در چادر را ترجيح مي‌دهد. اما در تاريکي، پايش به بند چادر گير کرده، مي‌افتد  و شيشه‌ي عينک مي‌شکند و به داخل چشم فرو مي‌رود و سوراخ مي‌کند. دکتر غني مدت دو هفته در آنجا مي‌ماند و در مداواي دوست خود مي‌کوشد. بعد هم او را براي ادامه‌ي معالجه به تهران مي‌فرستند اما براي بازگرداندن بينايي چشم او به جايي نمي‌رسند و سرانجام استاد راه نيشابور و حسين‌آباد را در پيش مي گيرد.

پس از اين مدت، بزرگترين نقاش معاصر ايران، در آخرين دوازده سال زندگي خود جز يک پرتره‌ي نيمه تمام اثري بوجود نياورده‌است. تاريخ تقريبي تابلوي مزبور که پيرمردي را در حال استراحت و در وضعي متکي بر آرنج دست نشان مي‌دهد، سال1350(هجري قمري) است. 

 پیرمرد

 اطلاعاتي که در باره‌ي کمال‌الملک در دست است نشان مي دهد که او افزون بر نبوغ هنري و شناخت بسيار بالاي او از امور، به آموختن دانش بسيار علاقمند و شائق بود. در ايام خدمت در دربار ناصرالدين‌شاه زبان فرانسه را آموخت که پس از کار به آموزش آن مي‌پرداخت. چنان که در زمان شروع نهضت مشروطه، آثار بسياري را از ژان‌ژاک‌روسو ترجمه کرد. به شعر و ادبيات کشور خود نيز عشق مي‌ورزيد.

 محمدعلي فروغي مي‌نويسد که شعرشناس و شعردان هم بود. از فردوسي و سعدي و حافظ شعر بسيار مي‌دانست و از بزرگان و نويسندگان اروپايي بسيار مي‌خواند. از ويژگيهاي ديگر او شيرين‌سخني، گرمي کلام و مجلس آرايي او بود. مضامين بسيار دلنشيني را مي گفت و به نحو دلپسندي حکايت مي‌کرد که حکم تئاترهاي اروپا را داشت. از هنر موسيقي آگاهي داشت و در مجالس خصوصي با صداي گرم خويش، شور و حالي به ياران مي‌بخشيد.

آثار برجاي مانده از کمال‌الملک:

پرتره اعتضادالسلطنه - اردوي مستقر در سرخه‌حصار -  تابلوي زمان‌خان -   تصوير پسر ناصرالملک - دورنماي عمارت گلستان - دورنماي باغچه‌ي گلستان - دورنماي دهکده‌ي امامه - دورنماي دره‌ي زانوسي - منظره اسب‌دواني باغشاه - تصوير مولانا جلال الدين رومي - تابلوي عمو صادق - تابلوي دو دختر گدا - تابلوي قناري و گربه - تابلوي فالگير بغدادي – تابلوي تالار آينه – ترسيم کپيه ي از صورت رامبراند – صورت تيسين - پرتره اي از خود – ترسيم کپيه اي از تصوير سن‌ماتيو - کشيدن تصوير يک زن برهنه، با همکاري گرديجان نقاش فرانسوي – کپيه از چهره‌ي حضرت يونس – بازار مرغ فروش هاي پاريس – پرتره‌ي فونتن لاتور نقاش فرانسوي – تصوير مظفرالدين شاه – تابلوي زرگر بغدادي و شاگردش – ميدان کربلاي معلا – تابلوي عرب خفته – پرتره‌ي حاجي نصرالله تقوي – پرتره‌ي حاجي‌قليخان بختياري، سردار اسعد – پرتره‌ي عضدالملک قاجار – پرتره‌ي ميرزا محمدحسين‌خان(ذکاءالملک) – تابلوي دهکده‌اي در شمال دماوند – پرتره‌ي وثوق‌الدوله – پرتره‌اي از خود نقاش – پرتره‌ي ديگري از خود نقاش – دورنماي مغانک – پرتره‌ي نقاش از خود – دورنماي توچال – تصوير يک کبک بي‌جان – پرتره‌اي از مشهدي ناصر پيشخدمت – آخرين پرتره‌ي استاد از خود – دورنماي ناتمام کوهستان – پرتره‌ي ناتمام پيرمردي در حال خواب.

برخي تابلوها نيز تاريخشان با قيد سده‌ي چهاردهم هجري مشخص شده‌است که از آن جمله هستند:
حوضخانه‌ي صاحبقرانيه – تابلوي کيمياگران – نوازندگان عصر ناصري – منظره‌ي باغ سلطنت‌آباد – تصوير حضرت مريم – نگاره‌ي مردي برهنه – تابلوي غروب شميران – تابلوي کاتب يا خطاط – دورنماي کوه البرز – مجسمه‌ي فردوسي.

کمال‌الملک در سال 1319 خورشيدي براثر کهولت سن بيمار و بستري شد. سرانجام ساعت 2 بعد از ظهر روز يکشنبه 27 مردادماه، در سن 95 سالگي در منزل محمد غفاري، نوه‌ي دختريش، چشم از جهان فروبست. او وصيت کرده بود که در باغ خودش درحسين آباد دفن شود اما او را در نيشابور و مجاور مزار شيخ ‌فريد‌الدين عطار نيشابوري به خاک سپردند.

این مطلب برگرفته شده از نوشته‌ی دکتر فتح الله دولتشاهی در   فصلنامه‌ي ره‌آورد شماره‌ی 27 است که در آمريکا و به سردبيري حسن شهباز منتشر مي‌شود.

کمال‌الملک، بزرگمردِ هنر نگارگري در ايران معاصر
کمال‌الملک و مدرسه‌ي صنايع مستظرفه

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس