صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

   

دکتر اسلامي ندوشن نيز در کتاب باغ سبز عشق در مبحث افول شمس به کيميا خاتون اشاره دارد و زير عنوان داستان کيميا، به ماجراي ازدواج، زندگي و مرگ او مي‌پردازد:

داستان کيميا

از ماجراي کيميا خاتون که مدت کوتاهي به همسري شمس درآمد نيز چيز عمده‌اي نمي‌دانيم. چه کسي موجب اين ازدواج نامتناسب گرديد؟

به روايت سپهسالار، شمس خواستار آن شد و مولانا هم از آن استقبال نمود خداوندگار ملتمس ايشان را به خرمي هرچه تمام‌تر مبذول فرمودند(ص134).

در جوار خانه‌ي مولانا، خرگاهي ترتيب مي‌دهند و زوج جديد در آن به زفاف و سپس به زندگي مي‌پردازند. آن‌گاه سپهسالار پاي فرد سومي را به ميان مي‌آورد که علاء‌الدين پسر دوم مولانا‌ست او مي‌نويسد:

چلبي علاء‌الدين که فرزند متوسط مولينا، خداوندگار بود و در حسن و لطافت و علم و فضل نازنين جهان، هرگاه که به دستبوس والد و والده مي‌آمد (منظور نامادريش کراخاتون بود) و از صحن صُفه عبور مي‌فرمود و به تابخانه (شبستان) مي‌رفت، مولانا شمس‌الدين را غيرت ولايت در جوش مي‌آمد.

تا چند نوبت بر سبيل شفقت و نصيحت بديشان فرمود: اي نور ديده هرچند آراسته به آداب ظاهر و باطني اما بايد که بعد از اين در اين خانه تردد به حساب فرمايي.

اين تذکار خود، انگيزه‌ي بهانه‌جويي تازه در باره‌ي شمس مي‌شود. دوستان علاء‌الدين و مخالفان شمس گفتند:
عجب کاري است. آفاقي (غريبه‌) آمده‌است و در خانه‌ي خداوندگار درآمده و نور ديده‌ي صاحب‌خانه را در خانه نمي‌گذارد.

سپهسالار همين مخالفت‌هاي مکرر را مشوق غيبت شمس از قونيه معرفي مي‌کند. بنا به اين قول، قضيه‌ي علاء‌الدين با شمس دستاويزي شده‌است براي فشار مخالفان بر او.

کيميا خاتون نادختري مولانا بود که پدرش مرده و مادرش کراخاتون همسر دوم خداوندگار شده بود و او در خانه‌ي آنان زندگي مي‌کرد. هنگام ازدواج شايد بيست و چند ساله بوده، در حالي که شمس از شصت گذشته بوده. آيا دختر با رضايت به اين وصلت تن داده يا هيبت مولانا او را به قبول واداشته؟ نمي‌دانيم. ولي احتمال هست که جز شمس و مولانا، کس ديگري رغبت چنداني به اين ازدواج نداشته و سرانجام هم به فرجام اسفبار پيوست.

شمس علاوه بر پيشرفت سن، مردي بدخلق و حسود بوده. خود مي‌نويسد: با او حکم کردم که روي تو هيچ‌کس نخواهم بيند، الاّ مولانا (مقالات، اضافات، ص241)

 ***

ظاهراً پس از چندي ميان زن و شوهر اختلافي بروز مي‌کند. مي‌نويسد: در آن احوال کيميا ديدي چه تأني (صبر) کردم... گمان بود که من او را دوست مي‌دارم و نبود الاّ خداي (يعني که جز خدا کسي را دوست ندارم). او خود را محق و همسرش را گناهکار مي‌داند. همه را حلال کردم و او را حلال کردم (همان، ص224).

عبارت‌هاي شمس درست روشن نيست، بريده بريده است. اندکي بعد مي‌گويد: خبر کرد که بياييد شوي مرا ببينيد. يکي از اين‌سو سر مي‌کند، يکي از آن سو و او را خوش مي‌آيد و آن همه تأني که در باب کيميا کردم در مقابل تأني من اندک بود (همان ص225)
از عبارت بياييد شوي مرا ببينيد گويا منظور آن بوده که همسايگان را به کمک طلبيده.

***

ماجراي نهائي از اين‌جا شروع مي‌شود که روزي کيميا بي‌اجازه‌ي شوهر، به همراه چند زن خانواده براي تفريح به باغ مي‌رود. شمس برمي‌آشوبد و اين عمل بسيار ساده، جريان‌هاي شومي به دنبال مي‌آورد.

افلاکي مي‌نويسد:
کيميا خاتون، زني بود جميله و عفيفه، مگر روزي بي‌اجازت او، زنان او را، مصحوب جدّه‌ي سلطان ولد، به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس‌الدين به خانه آمده مذکوره را طلب داشت، گفتند که جدّه‌ي سلطان ولد با خواتين او را به تفرّج بردند. عظيم توليد و به غايت رنجش نمود (ص641)

چون کيميا به خانه باز‌مي‌گردد درد گردن مي‌گيرد و بعد از سه روز مي‌ميرد هفت روز بعد شمس ناپديد مي‌شود.

شمس که به‌زعم خود آن همه در عروج سير مي‌کرده، نه مي‌توانسته‌است از ميل جسماني پرهيز داشته باشد و نه از حسد‌هاي عاميانه. طبع سرکش او اندک مخالفتي را برنمي‌تافنه. بهانه‌ي مشاجره آن بوده که همسر او بي‌اجازه‌ي او به باغ رفته. آيا حساسيتي نسبت به زنان خانواده‌ي مولانا داشته که نمي‌خواسته کيميا با آنان جليس شود؟

آنان به احتمالي با اين وصلت نظر مساعدي نداشتند. به هر حال گرهي در کار اين ازدواج بوده. تفاوت سن داماد و عروس، خشونت طبع و غليان شمس و نازک‌طبعي دختر جوان در برابر هم قرار مي‌گرفتند. رشته‌ي اتصال مولانا بوده که همه‌ي يخ‌ها را در آفتاب وجود خود آب مي‌کرده ولي پاره‌‌ي ابري هم مي‌توانسته اين آفتاب را بپوشاند و جريان باغ پيش آمده. باغ، بهانه‌اي بيش نبوده.

آيا واکنش تند شمس تأثيري در تسريع مرگ زود‌رس دختر داشته؟ روشن نيست؛ ولي ظاهراً از آن بهانه‌اي ساخته شده و پاي علاء‌الدين به ميان آمده. از کلمات شمس که پيش از آن نقل کرديم، برمي‌آيد که ميان زن و شوهر، نقاري بوده. شمس طبيعي نبود که بتواند پايبند خانواده بماند و دختر جوان هم حق داشت که انتظارهاي طبيعي خود را داشته باشد. چگونگي احساس علاء‌الدين که اين زمان بيست و چند ساله است، نسبت به کيميا باز دست‌خوش ابهام است. مي‌توانست احساسي لطيف باشد که ورود شمس به صحنه، آن را سرخورده کرد. نيز مي‌توانست دستاويزي قرار گيرد براي تشديد مخالفت با پيرمرد تبريزي و يا اندکي از هردو.

 محمدعلي اسلامي ندوشن، باغ سبز عشق، (ص 71 تا 74)

 اطلاعات بیشتر در موردکتاب کیمیا خاتون نوشته‌ی سعیده‌ قدس را می‌توانید در اینجا  و در اینجا بخوانید.

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس