صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

   

براي روشن شدن مطلب، نخست به کتاب دکتر عبد‌الحسين زرين‌کوب مراجعه مي‌کنيم که در سال 1377 خورشيدي منتشر شده‌است. در بخش غيبت بي‌بازگشت در مورد کيميا خاتون چنين آمده‌است:           

در گذر شتاب‌آلود و پرهيجان اين سال‌ها بود که گوهرخاتون زوجه‌ي مولانا درگذشت ( ح640) و او چندي بعد خود را به تجديد فراش ناچار يافت.

کراخاتون قونوي که از شوهر سابق خود شاه محمد، فرزندي به نام شمس‌الدين يحيي نيز داشت، زوجه‌ي جديد مولانا بود که در اندک مدت توانست به خانه‌ي خاموشي‌زده‌ي خداوندگار، دوباره روشني و گرمي انس و محبت ببخشيد. دختري هم که پرورده‌ي او بود، و ظاهراً او را نيز از شوهر سابق داشت در همين ايام با او به حرم مولانا وارد شد. و به‌زودي علاقه‌ي پسر کوچک مولانا، علاء‌الدين محمد را به خود جلب کرد.

اين دختر کيميا خاتون نام داشت و علاقه‌اي که علاء‌الدين به او پيدا کرد، معصومانه و ناشي از توافق در سن و در احوال روحي بود. با آن‌که اين علاقه از هر شائبه‌اي منزه بود، در داخل خانواده و در بين زنان حرم تصور يک وصلت آينده را هم بين آنها ظاهراً القا کرد. اما اشتغال علاء‌الدين به درس و هيبت و حرمت مولانا در خانه، مانع از آن شد که چيزي از اين مقوله در آن ايام به گوش وي برسد. دل‌مشغولي‌هاي مولانا در خارج از خانه، او را از آن‌چه در داخل خانه از اين‌گونه پچ‌و‌پچ‌هاي بيخ‌گوشي زنانه نقل مي‌شد، برکنار نگه‌مي‌داشت... (دکتر زرين‌کوب، کتاب پله‌پله تا ملاقات خدا صفحه 100)

در اثناي اين احوال، مرد تبريزي به کيميا خاتون که پرورده‌ي حرم مولانا و هم‌مقيم حرمسراي وي بود علاقه پيدا کرد و معلوم شد اولياي حق هم از اسارت در دام عشق جسماني در امان نمي‌مانند.

شمس که همه‌ي عمر از هر دامي گريخته بود، به هيچ تعلقي سر فرود نياورده بود، حتي از توفان شور و هيجان روحاني مولانا خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق اين دختر جميله‌ي عفيفه پايبند شد.

پيرمرد سال‌هاي شصت را پشت سر گذاشته بود، مدت‌ها در آفاق عالم گشته بود و هرگونه تجربه آموخته بود و تا اين هنگام فکر تأهل و انديشه‌ي ترک تجرد به خاطرش رسوخ نيافته بود. تا اين هنگام در هر آن‌چه به تعلقات جهاني مربوط مي‌شد نداي دروني، او را از هرگونه پايبندي برحذر داشته بود. ليکن کيست که گه‌گاه رهائي از خود را که هر تعلقي بدان گره مي‌خورد، در عشق که لازمه‌ي آن نفي خودي است، جستجو نکند؟

اما کيميا که شمس در داخل حرم مولانا با او برخورد کرده بود، سراسر وجود او را تسخير کرده بود و عشق او که صنم گريزپاي مولانا را در کمند آورده بود چنان شوري داشت که پيرمرد را حتي به فکر تأهل هم انداخته بود.

کيميا خاتون براي شمس که همه‌ي عمر، مجرد زيسته بود و اشتغال دايم به سير و سفر، او را از فکر تأهل دور نگه‌داشته بود، يک رؤياي زنده يا يک تجربه‌ي روحاني در سلوک کمال به‌نظر مي‌رسيد. تجسم تجربه‌اي بود که جسم را هم در کنار روح ارضا مي‌کرد و فکر ازدواج با او ، در وي تا حدي نيز متابعت از سيره‌ي پيامبر بود و لاجرم مانع از سير در مراتب کمال روحاني به نظر نمي‌آمد.

اگر خود شمس به‌رغم آن بي‌تعلقي که در تمام عمر شيمه‌ي او بود انديشه‌ي اين تأهل را در سر نپرورده بود، در محيط خانه‌ي مولانا با وجود غلبه‌اي که او بر احوال مولانا داشت، هيچ‌کس نمي‌توانست او را بدين کار الزام يا حتي تشويق کند. اما وقتي پيشنهاد اين ازدواج در حرم مولانا مطرح گشت، بي‌درنگ مورد قبول گشت.

با اين حال انعکاس خبر، هم در داخل خانه ناخرسندي علاء‌الدين محمد را که گوشه‌ي چشمي به اين دختر داشت تحريک کرد و هم در خارج خانه، غيرت و ناخرسندي بلفضولان را که پيرمرد تبريزي به نظر آنها کفو دختر نمي‌آمد، برانگيخت. اما شمس به صحبت کيميا خو کرده بود و اين بار خشم و تهديد مخالفان، ديگر او را به ترک قونيه وادار نمي‌کرد.

***

در تابخانه‌ي مدرسه که مدخل حرم و در واقع قسمت بيروني آن محسوب مي‌شد، حجره‌اي چند به شمس و زوجه‌اش واگذار شد و بدين‌گونه، شمس در واقع جزو محارم حرم مولانا گشت.

به‌هر‌حال علاقه به کيميا، او را که در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرم‌آهنگ و بي‌آرام بود، دچار وسوسه‌ي غيرت و حسادت کرد. علاء‌الدين محمد که انس ديرينه‌ي خانوادگي او با کيميا از هر شائبه‌ي آلايش، منزه بود آماج اين غيرت و سوء‌ظن عاشقانه شد و عبور دايم وي از حوالي تابخانه که درواقع مدخل حرم مولانا بود و پسر جوان در رفت‌ و آمد به خانه ناچار مي‌بايست از آن حوالي عبور کند، سوء‌ظن عاشق پير را تحريک کرد. چند بار بر اين رفت و آمدِ آزادِ وي اعتراض نمود و حتي يک‌بار چنان‌که از اشارت خود او در طي مقالات برمي‌آيد، وي را تهديد کرد با منع شديد.

اين منع و تهديد که مثل انس و علاقه‌ي علاء‌الدين نسبت به کيميا، از مولانا مخفي نگه‌داشته شد، در خارج حرم بيش از داخل آن انعکاس يافت. شاگردان علاء‌الدين که در مدرسه نسبت به اين مدرس جوان و متشرع، با نظر حرمت مي‌نگريستند و عده‌اي از مريدان مولانا که سکونت مرد تبريزي را در کنار حرم مولانا اهانتي در حق حيثيت خاندان او تلقي مي‌کردند، زمزمه‌ي ناخرسندي ساز کردند و زير لب غريدند که بيگانه‌اي درون حرم مولانا آمده‌است و فرزند صاحب‌خانه را از ورود به خانه‌ي پدر منع مي‌کند!

مخالفت‌ها که رنجش علاء‌الدين از تهديدشمس هم مايه‌ي تشديد آن شده بود، اندک اندک بالاگرفت. بدگوئي‌ها و ناخرسندي‌ها، دوباره در خارج از حرم شدت پيدا کرد و شمس بار ديگر خود را از جانب مريدان مولانا و طالب‌علمان مدرسه معروض تهديد يافت. با آن‌که يک‌بار از روي خشم و ناخرسندي به سلطان ولد گفته بود که اين‌بار اگر ناچار به غيبت شود ديگر هرگز بازنخواهد گشت و هيچ‌کس نشان او را نخواهد يافت، عشق کيميا او را از اين‌که اين تهديد را عملي سازد، مانع آمد.

ترک کردن قونيه که لازمه‌ي آن بريدن از حرم مولانا و از صحبت کيمياي محبوبش بود، براي او غيرممکن مي‌نمود. ناچار به صبر کوشيد و طعن و خشم مخالفان را تحمل کرد؛ حتي به خلاف گذشته از خشونت پرهيز کرد و تا توانست خود را آرام و مردم‌آميز نشان داد.

بدين‌گونه مردي را که تا سنين آن سوي شصت‌سالگي از هرگونه تعلقي خود را برکنار نگه‌داشته بود، عشق، به دام و قيد تعلق انداخت و عشق از اين بسيار کرده‌است و کند. آن‌چه را سياحت طولاني در آفاق دور، صحبت با مشايخ و زهاد خشک و سرد و مغرور به او نياموخته بود، عشق کيميا به او ياد داد.

کيميا او را آرام کرد، مردم‌آميز کرد و به تعبير صوفيان از مقام لي‌مع‌الله به عرصه‌ي کلّميني يا حميرا درآورد. در عين حال آن بي‌خيالي و آسايش خاطر را که به اقوال و احوال او رنگ کبريايي مي‌داد از او بازگرفت.

***

به دنبال اين عشق پيرانه‌سر، شمس ناخودآگاه، اندک اندک دگرگوني يافت. رفت و آمد کيميا را به خارج خانه محدود ساخت، از غيبت او دچار دغدغه مي‌شد، از معاشرت او با زنان ديگر وحشت داشت و مثل هر پيرمردي که زن جوان را در حباله آرد با او دائم ماجراها داشت.

کيميا که فاصله‌ي سني زيادي با او داشت وقتي از صحبت پيرمرد ملول مي‌شد با زنان همسايه به مسجد يا بازار مي‌رفت. وقتي با اين زنان جوان به باغ يا مهماني مي‌رفت و احياناً دير به خانه بازمي‌گشت، شمس که قبل از ازدواج از همه‌ي عالم فراغتي داشت از تأخير و درنگ کيميا به‌شدت دغدغه‌ي خاطر مي‌يافت و در حق زن خشونت مي‌کرد.

در اين ميان مرگي ناگهاني، بعد از يک بيماري سه‌روزه و در دنبال مشاجره‌اي توفاني که بين زن و شوهر روي داد، به خانه‌ي وي راه يافت و کيميا را از وي گرفت. شمس به‌شدت محزون و متأسف شد و آرام و قرار خود را از دست داد. اين‌که مرگ محبوبه‌اش (شعبان 644) به‌دنبال يک کشمکش قهرآميز که از تأخير زن در بازگشت از باغ روي داده بود، اتفاق افتاد، وي را به‌شدت از خشونت و قهري که در حق او روا داشته بود، نادم و ناخرسند کرد. زندگي زناشوئي آنها چه کوتاه بود! حتي به يک سال هم نکشيده‌ بود.

کيميا خاتون اين بار همراه با مادر بزرگ سلطان ولد در صحبت عده‌اي از زنان به رسم تفرج به باغ رفته بود و جائي براي سوء‌ظن وجود نداشت. آيا مصاحبت اين پيرزن که جدّه‌ي علاء‌الدين محمد نيز بود، شمس را به سوء‌ظن انداخته بود و به اعمال خشونت بيشتري در حق اين زوجه‌ي جوان واداشته بود؟ هرچه بود در بازگشت از باغ و در دنبال مشاجره‌اي سخت، کيميا بيمار شده بود و سه روز بعد در خانه‌ي شوهر و با ناخرسندي و تأثر بسيار جان داده بود و مرگ او به شدت شمس را پريشان خاطر ساخته بود.

از آن پس اقامت در خانه‌اي که در آن بعد از سال‌ها در‌بدري و آوارگي، يک‌چند در سايه‌ي محبت کيميا خاتون به آسايش رسيده بود، براي شمس غيرممکن شد. مولانا، به گمان او، ديگر به وجود وي حاجت نداشت. مقام تبتل را که براي او رهائي از جاه و حشمت فقيهانه بود، پشت سر گذاشته بود و در پله‌هاي کمال عروج مي‌کرد. جز انس عاشقانه که ممکن بود براي او حجاب راه شود، هيچ چيز او را به صحبت وي الزام نمي‌کرد.

براي خود وي نيز دوري از قونيه رهائي از يک خاطره‌ي محنت‌خيز و آزادي از يک تعلق بر باد رفته بود. اکنون که کيميايي وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود براي مولانا هم يک حجاب راه و يک مانع کمال باشد، توقف او در قونيه چه ضرورت داشت؟

***

شمس در مدت يک هفته در احوال خود و احوال مولانا به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد. مولانايي که که سال‌ها پيش وقتي از مدرسه‌ي پنبه‌فروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگيز بيرون مي‌آمد در قيد جاه فقيهانه بود، اکنون عارف از قيد‌رسته‌اي بود. آن روز مولانا بيماري بود که در وجود وي به يک طبيب الهي برمي‌خورد، اما امروز اين طبيب الهي، خود به بيماري تعلق دچار گشته بود و نياز به طبيب داشت.

اگر در قونيه مي‌ماند و به خاطره‌ي کيميا که هنوز براي او دلبند و وسوسه‌انگيز و پرجاذبه بود دل مي‌بست، براي رهائي از اين تعلق بيمارگونه به يک طبيب الهي حاجت داشت. اما خود او مي‌توانست صداي اين طبيب الهي را از دل جراحت ديده‌ي خويش بشنود. براي رهائي از اين بيماري مي‌بايست از خاطره‌ي کيميا و حتي از حرم مولانا و محيط حيات او که يادآور کيميا بود، بگريزد. از اين‌رو بي‌آن‌که مولانا را خبر کند شبانه قونيه را ترک کرد. شايد هشداري را که پيش از آن بر سبيل تهديد به سلطان ولد داده بود براي اعلام اين غيبت بسنده ديده بود. پريشاني، دردمندي و ناخرسندي او بيش از آن بود که قبل از اين فرار، قبل از گريز از قونيه و از خاطره‌ي کيميا، با مولاناي خويش خداحافظي کند.

دکتر عبد‌الحسين زرين‌کوب، پله‌پله تا ملاقات خدا، بخش غيبت بي‌بازگشت

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس