صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

گشایش داستان

(بخش اول)

سوریاکانتا و صورتگر

 

***

در روزگار کهن، در سرزمینی، پادشاهی بود سوریاکانتا نام که به نیروی خِرَد وی، سپاهیانش به کرانۀدریاها راه یافتند و هوش و کیاستش از همه سو به کرانۀ اقیانوس دانش رسیده بود. تنها یک چیز برایش ناشناس مانده بود و آن زن بود و عشق زن. گرچه زنان را سخت دشمن می‌داشت، اما خود چنان زیبا بود که انوار سوزانِ جمالش دل همۀ زنان بیقراری را که بر وی نظر می‌انداختند، ریش می‌کرد. با این همه، خود در برابر نگاه سوزان آنان، چون برف سرد بود.

چون زمانی برآمد، وزیران پادشاه سخت نگران آیندۀ کشور شدند و گفتند:‌ پادشاه را پسری نیست و چون بمیرد، جانشینی ندارد و کار مُلک به نابسامانی کشد.

پس، انجمن ساختند و به شور پرداختند و به دنبال زنان فرستادند و ماهرویان را - به هر جا که بودند-  گردآوردند و برای وسوسه و اغوای پادشاه، بر سر راه وی گماردند.

پس، رگبار نگاه زنان زیبا بر سر و روی پادشاه باریدن گرفت؛ اما همه بیهوده. زیرا زیبایی فرشته‌سان آن زنان حتی به اندازه‌ی برگ درختی که بر پشت پیل وحشی افتد، بر دل شاه تأثیری نداشت.

آنگاه وزیران به نومیدی گفتند‌: گاه شود پرهیزگاری جای تبهکاری گیرد. بر پادشاه برازنده است که تا اندازه‌ای از فکر زنان دوری جوید. اما پادشاه باید در رأی خود، تجدید نظر فرماید. مبادا کار مُلک به نابسامانی رسد.

بار دیگر انجمن کردند و نمایندگانی نزد پادشاه فرستادند و او را به زناشویی تکلیف کردند. اما شاه بدین سخنان بی‌اعتنا بود.

وزیران چون در کار خود فروماندند، بی‌آنکه شاه آگاه شود، از سوی خود، جاسوسان گماردند تا در شهر به گوش مردمان فروخوانند که‌: هرکس راهی برای زناشویی پادشاه بیابد، هزاران کرور سکۀ زر جایزه خواهد گرفت.

گروهی شیّاد و کلّاش - به دستیاری جادو و طلسمات و خواندن اوراد- خواستند در شاه نفوذی یابند، اما همگی تیرشان به سنگ خورد. برعکس، دشمنی پادشاه با جنس زن افزون گشت؛ چنان که اگر چشمش بر زنی می‌افتاد، او را از کشور می‌‌راند.

وزیران از ترس آنکه مبادا کشور از زن تهی گردد، جاسوسان بر سر راه پادشاه گماردند تا هرجا می‌رود، زنان را از چشم اندازش برانند. اما پادشاه گویی کهربایی بود که زنان زیباروی را به سوی خود می‌کشاند. پس، کار دور داشتن زنان از پادشاه، از خفتن بر تیغۀ شمشیر بُرّان دشوارتر می‌نمود.

***

روزی، صورتگری به آن شهر آمد. چون بدانجا رسید، از دیدنی ها و شگفتی ها و شنیدنی‌های شهر پرسید. او را گفتند‌:
شگفت‌ترین همه، کار پادشاه ما - سوریاکانتا- است که هرچند پادشاه است، اما او را با زنان هیچ کاری نیست و چنان از زنان طاووس‌وَش می‌گریزد که از ماران؛ اگرچه او خود از خدای حسن و جمال، چیزی کم ندارد. شگفت این‌که پادشاه با آن‌که خود ششمین سلاح بُرندۀ الهۀ جمال برای تسخیر دل زنان است، اما به آنان تمایلی ندارد؛ چنان که گویی آفتاب گرمی ندهد و باد از وزیدن فرو ماند.

صورتگر بخندید و گفت‌: مرا طلسمی است که چون نور خورشید، دل لعلگون او را گرم کند.

یکی از جاسوسان آنچه شنیده بود، به وزیران بازگفت. در دَم، صورتگر را بخواستند و سراسر قصه بر او خواندند. چارۀ کار جویا شدند و گفتند اگر این کار را به سامان رساند، او را دولتمند سازند.

صورتگر گفت‌: ترتیبی دهید که پادشاه مرا به حضور بپذیرد. دیگر کارها را خود دانم.
پس، وزیران نزد شاه رفتند و گفتند: ‌پادشاها! چهره نگاری به دیار ما آمده که هنرش در سه جهان مانند ندارد.

چون پادشاه این سخن بشنید، بسی شاد شد؛ زیرا خود صورتگری بود چیره دست. فرمود تا مرد نقاش را به حضورش فرستند. چون صورتگر، شاه را بدید، از زیبایی او در شگفت شد و گفت‌:

شاها! مشاهدۀ زیبایی بی‌مانند تو دل مرا به آرزوی دیرین خود رسانید. اکنون، خواهش من این است که اجازت فرمایی تا از چهرۀ تو تصویری بسازم و به یادگار، همیشه با خود نگه‌دارم. هر چند هنرم اندک و ناچیز است، اما خورشید حتی در آئینه‌ای کهنه و کدر نیز تواند درخشید.

شاه او را گفت‌: نخست، نمونه‌ای از کار خود به من نشان ده و آگاه باش که از زنان، تصویری در میانشان نباشد. اگر چهرۀ زنی در آن میان باشد، کیفرت گران خواهد بود.

پس، صورتگر تصویرهایی را که از کسان - در سرزمین های گوناگون جهان-  کشیده بود، به پادشاه عرضه کرد و پنهانی، تصویر زنی زیباروی را در میانشان گذاشت.

شاه تصویرها را یک به یک می‌نگریست. ناگاه، تصویر زن هویدا شد. چون چشم شاه بر آن افتاد، از هوش برفت.
صورتگر بخندید و به وزیران گفت‌: طلسم کارگر افتاد. اینک دستمزد مرا عطا کنید.
وزیران گفتند‌: نخست باید بدانیم که شاه به راستی درمان شده.

صورتگر گفت‌: به زودی خواهید دانست. من اکنون میروم.  شما خود ببینید که چون به هوش آید و مرا نبیند، چه کند.

وزیران خادمان را طلبیدند که پادشاهِ از هوش رفته را باد زنند و بر رویش آب سندل بپاشند. شاه چون به هوش آمد، فریادزنان گفت : صورتگر کجاست؟

وزیران گفتند‌: شاها! او رفت.‌
شاه چون این سخن بشنید، رنگ از رخسارش بگردید و با صدایی لرزان گفت‌: اگر بگذارید بگریزد، پیش از
فرو نشستن خورشید، همه تان را زیر پای پیلان لِه خواهم کرد.‌

پس، وزیران با شتاب از پی نقاش دویدند و سرانجام او را یافتند و نزد پادشاه آوردند. نقاش به پای پادشاه افتاد و گفت‌: شاها! بخت بد نگر که تصویر زن، به اشتباه، در میان دیگر تصویرها افتاد و مایۀ نابودی ام شد.‌

اما پادشاه گفت‌: ای بهترین نقاش گذشته و اکنون و آینده! با نشان دادن آن تصویر، چنان آرامشی به من بخشیدی که اگر کشور خویش تو را دهم، ناچیز است. بی‌شک، این زن در زندگی پیشین، همسر من بوده و شوری که در من خلید، بی تردید از حیات پیشینم سرچشمه می‌گیرد. اینک بگو که پدر او پادشاه کدام کشور است؟ این زن اگر وجود نمی‌داشت، ممکن نبود بتوان چنین تصویری از او کشید. زیرا این تصویر زادۀ حقیقت است، نه خیال آدمی.

نقاش بخندید و گفت‌: ای پادشاه! بدان که خطای من در نشان دادن این تصویر به تو، باشد که به ورطۀ نیستیات بکشاند. هرگز مباد که اندیشۀ وصال او در سر بپرورانی!

پادشاه گفت‌: نقاش! دیگر دَم مزن. از این دو، یکی را برگزین‌: یا جای دختر به من بنمای و از مال بیکران برخوردار شو، یا تو را به زنجیر کشم و به زندان افکنم، بی‌آب و نان، تا بگویی که این دختر از کدام دیار است.

صورتگر گفت‌: پادشاها! اکنون که مرا گریزی نیست و سرنوشت تو آن است که دختر را بشناسی، بدان که این تصویر از آن ِ آنانگاراکا(4) ، دوشیزۀ گلچهر عاشقوَشی است که برادرزادۀ پادشاه ناگاس(5)  است و در کاخی میان جنگل تنها زندگی می‌کند و از اینجا تا بدانجا، دو ماه راه است. زیبایی این تصویر در برابر خود او هیچ است. چون او را ببینی، سبب تاثیر این تصویر بر خود خواهی دانست. اما در جهان، کجا تصویری توان یافت که با حقیقت ماننده باشد‌؟ هر که او را می‌بیند، در دَم عاشقش می‌شود.

گروهی چون تو از حال می‌روند و برخی جان می‌بازند. زمانی که آفریننده به کالبد زیبایش روح دَمید، دلی از سنگ درونش جای داد. حتی تیرهای
گُلوَش خداوند عشق نیز در دل سنگ او کارگر نیست. و چون پیکان آن تیرها بر آماج نرسد، دل بر آنها خنده زند. بسا کسان که وی را خواستگار بودهاند! خواستگاران وی از چهار سوی جهان، به سویش آیند. گرچه از آنان به شیوه‌ای شکوهمند پذیرایی می‌کند، اما خود نیم‌نگاهی بر آنان نمی‌افکند.

رسم بر این نهاده است که هر روز، یکی از دلباختگانش معمایی از او بپرسد. اگر شهزاده نتواند آن معما را پاسخ گوید، از آنِ خواستگار می‌گردد. و اگر پاسخ گوید، آن خواستگار باید در سِلک خدمتکاران و چاکران درگاه شهزاده درآید.
اما شهزاده تاکنون هرگز در پاسخ معمایی
درنماندهاست زیرا دانای دانایان است و دانشی نیست که از آن برخوردار نباشد. از این خواستگاران، گروهی را به دیارشان باز پس فرستاده و برخی را نیز به چاکری و بندگی، در دربار خود، نگاه داشتهاست و هر روز، زیبایی آسمانی و دست نیافتنی خویش را به رخ ایشان می‌کشد و روزگارشان را تیره می‌کند.
ای پادشاه! چه بسا که روزگار تو نیز مانند آنان به تباهی کشد. پس بر سر عقل آی و او را فراموش کن؛ چون روزگار این گروه آخر، از همه تیره تر است. اینانند که هر روز دلدارِ از دست داده را پیش روی می‌بینند و جز دریغ و دردشان راهی نیست.

پادشاه بخندید و گفت‌: ای نقاش! می‌بینم که هنرِ تو از قضاوتی که می‌کنی، بسیار درخشانتر است! بسیار باشند کسان که از اینان نیز تیره روزتر توانند بود و آن کسانند که می‌توانسته‌اند به اندک کوشش و تصمیم، مطلوب را به دست آورند و نیاوردند و کوتاهی کردند. من ترجیح می‌دهم بروم و هر دَم در آتش اشتیاق جمال او بسوزم، تا آنکه با زبونی و ناتوانی، خود را از لذت حضورش محروم بدارم.

پس، پادشاه - در بهای تصویر- سه کرور سکۀ زر به صورتگر داد و تصویر را بگرفت و او را خوشدل روانه ساخت. آنگاه وزیران را گفت‌: تدارک سفر ببینید که من همین امشب، در پی شهزاده آنانگاراکا، خواهم رفت.

وزیران بار دیگر انجمن کردند و گفتند‌: ‌اگر شاه برود و ناکام بازگردد، آنگاه دیگر ما را کشوری نخواهد بود. اگر نرود و همچنان از زنان دوری جوید و پسری نیاورد نیز کار مُلک به نیستی کشد. از میان این دو بد، بدِ اندک را باید برگزید. چه بسا پیروزمند بازگردد.

 

4.anangaraka : سرخی شرمگین عشق.

5.nagas ؛ این ناگاها – در اساطیر هندوستان – دارای خلق و خوی مارانند که گاه با آدمیان مشتبه می‌شوند، چنان که گفته شده kata saritsagara– برادرزادۀ پادشاه ناگاها – برهمن است و زنان آنان در زیبایی بی‌مانندند.

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس