صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

داستان آفرینش زن

 

***

پس، پادشاه که در آتش اشتیاق و بی‌صبری می‌سوخت، همان شب، امور کشور را به وزیران سپرد. با تصویر دلدار، آهنگ سفر کرد و می‌خواست که به تنهایی برود.

چون سازِ سفر کرد، بهترین دوستش - راساکوشا(6) -  نزد او رفت و گفت: سرور من! تنها کجا می‌روی؟
پادشاه گفت‌: دوست من! ممکن است بروم و بازنگردم. چرا کس دیگر را با خود به نیستی بکشانم؟ آری، تنها می‌روم.

راساکوشا گفت‌: اگر مرا تنها بگذاری و بروی، چنان است که خویشتن خویش را با خود نبرده باشی. من و تو با هم یک تنیم. تو نیمِ خویش را تسلیم شهزاده کرده‌ای و دیگر خود نیستی و اندیشه‌ای جز او در سر نداری. اکنون، چگونه می‌خواهی با طرح معمّای خود، او را بدست آوری،بی‌آنکه آن نیم دیگر خود را که در من است، همراه بَری؟ و اما من، با نداشتن نیم بهتر خود چه کنم؟ اگر کامیاب نگردی، بی من چه توانی کرد؟ زیرا کامیاب شدن بی‌همدستی دوست چه لذتی می‌تواند داشته باشد؟. پادشاه به همراه بردن دوست رضا داد و گفت‌: بیا برویم.

اما راساکوشا گفت‌: نگفتمت که اندیشه‌ات نااستوار است؟ آیا می‌توانی سفر چنین پُر‌خطری آغاز کنی، بی‌آنکه به درگاه وینایاکا(7)‌ - خدای پیروزی- نیایش بری و از او یاری جویی؟

گانشا، خدای پیروزی

پادشاه گفت‌: راست گفتی، چنان مشتاق بودم که خدای پیروزی را فراموش کردم. پس، به درگاه گانشا نیایش برد و گفت‌: سپاس بر تو، ای خدای پیل چهر که خرطومت به رقص اندر است! سپاس بر تو که در پیشگاهت، دشواری آسان گردد، همانند مه و میغی که پیش از سر زدن خورشید، بخار شود. سپاس بر تو که به یاری‌ات، زبونی بر توانایی چیره گردد! سپاس بر تو که بی‌تو دانایی، نادانی و نادانی، دانایی شود! سپاس بر تو که گوشهایت مانند دو پرچم پیروزی، در وزش باد، می‌رقصند! آنگاه سفر را آغاز نهادند.

روز و شب در جنگل پُر از جانوران و بوزینگان و اقوام وحشی، راندند. شاه نگران پیشامد بود. نه می‌خورد و نه می‌خوایبد. تنها، نفس می‌کشید و به تصویر خیره می‌شد.

نیمروزی که زیر سایۀ انبوه درخت کادامبا(8)‌، به آسایش پرداخته بودند، پادشاه زمانی را به تصویر خیره ماند و ناگهان خاموشی را شکست و از راساکوشا پرسید‌: دوست من! زن این است؟ اما من به راستی زنان را نمی‌شناسم. بگوی سرشت و گوهر زن چیست که من ذات او را نمی دانم.‌

راساکوشا لبخندی زد و گفت‌: سرور من! این پرسشی است بس دشوار. جای دارد این معما را از خود شهزاده بپرسی. البته زن موجودی است مرموز که از عناصر شگفت انگیز گوناگون پدید آمده. به جاست در این باره تو را حکایتی گویم. گوش فرادار‌:

 
در آغاز، تاوشتری(9)‌- آفرینندۀ جهان- چون به خلقت زن رسید، دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده. در کار خود، واله گشت و پس از اندیشۀ بسیار، چنین کرد‌:
گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گُل و سَبُکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزۀ نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُرگویی از راغ و زاری از فاخته و دورویی از
لک‌لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.

***

پس از هفته‌ای، مرد نزد خدا آمد و گفت‌:
خدایا! این موجودی که به من داده‌ای، زندگی را بر من تباه کرده. پیشه‌اش پرگویی است، هیچ گاه مرا به خود وانمی‌گذارد، آزارم می‌دهد، می‌خواهد همیشه نوازشش کنم، می‌خواهد همیشه سرگرمش بسازم، بیخود می‌گرید. تنها کارش بیکاری است. آمده‌ام او را پَس بدهم. زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست. او را از من بازستان.
خدا گفت‌: باشد. و زن را پس گرفت. پس از هفته‌ای دیگر، مرد دوباره نزد خدا شد و گفت‌:

خداوندا! نمی‌دانم از زمانی که او را به تو پس داده‌ام، تنهای تنها شده‌ام. به یاد می‌آورم چگونه برایم آواز می‌خواند و می‌رقصید، از گوشۀ چشم بر من می‌نگریست، با من بازی می‌کرد و به تنم می‌چسبید، خنده اش گوشنواز بود، تنش خُـرّم و دیدارش دلنواز بود. او را به من باز پس ده.

خداوند گفت‌: باشد. و زن را به او پس داد.
پس از سه روز، بار دیگر، مرد نزد خدا شد و گفت‌: خدایا! نمی‌دانم چگونه است. اما من به این نتیجه رسیده‌ام که زحمت او بیش از رحمت اوست. پس، کرَم کن و او را از من بازپس گیر.
خدا گفت‌: دور شو! هرچه گفتی بس است. برو با او بساز!
مرد گفت‌: ‌اما من با او زندگی نتوانم کرد.
خدا گفت‌: بی او هم زندگی نتوانی کرد.‌ آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت.
مرد گفت‌: چه بایدم کرد؟ نه با او توانم زیست، نه بی او.

راساکوشا لب فروبست و به شاه نگریست.
شاه سخنی نگفت؛ همچنان به تصویر شهزاده خیره مانده بود.

6.rasakosha به تلفظ russakosh و بنابر نقشی که در این کتاب دارد، به معنای قطره‌ای جیوه و سرچشمۀ ذوق و زیرکی است و به گونۀ دائره‌المعارفی متحرک. همره پادشاه – همین راساکوش – در تئاتر هندو، شخصیتی است مهم و همچون سانچوپانزا san chopanza– شخصیت با اهمیت کتاب دن کیشوت اثر سروانتس اسپانیولی – اما بدون سبکسری و مسخرگی او.

7.winayaka
8.kadamba
twashtri.9
، همسان ولکان (Vulcan) خدای آتش و آهنگری در ادبیات هندی است که در اینجا به معنای خالق است. افلاطون – به زیبا یونانی – اصطلاح دیگری برای آن دارد. ادبیات سانسکریت گاه مفتاح کارهای افلاطون است و فلسفۀ او مانند نور مهتاب بر اساطیر هندو می‌تابد.
 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس