صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

روز نخست

داستان گانشا و چارواکا

 

***

پادشاه و راساکوشا  در میان جنگل رَه بُریدند تا سرانجام به کاخ شهزاده رسیدند. همین که باروی کوشک که نور خورشید بامدادی بر آن تابیده و آن را به زر کشیده بود از پس ِ درختان جنگل پدیدار گشت، ناگهان پادشاه فریاد برآورد‌: روزم سیاه شد! راساکوشا پرسید‌: مگر چه شده است؟

پادشاه گفت‌: افسوس که در این مدت، همۀ هوش و حواسم پیش دلبر بود و شبانه روز گذشت و من به هیچ چیز دیگر، مگر خیال معشوق، نپرداختم و اکنون که به پایان سفر رسیده‌ایم، تازه آغاز دشواری‌هاست؛ زیرا نمی‌دانم از شهزاده چه بپرسم. اگر بنا شود در دوری ازو، این چنین عقل و هوش خود را از دست بدهم، پس هنگامی که چشمم بر جمالش بیفتد، دیگر عقلی در سر نخواهد ماند. تازه، این آغاز کار است و من دست و پای خود را گم کرده‌ام.

 راساکوشا گفت‌: ای پادشاه! این درست همان چیزی است که شهزاده تاکنون دلباختگان خود را با آن واله و سرگردان کرده. این جمال جادویی اوست که هوش از سر عاشقانش می‌رباید و بر پای تدبیر و ابتکار آنان زنجیر می‌نهد و سپس آنان را به دام می‌اندازد. اما بخت با شما یار است که هر چند نیمۀ بهتر از تن مفارقت کرده، آن نیمۀ دیگر مراقب و مواظب کالبد تهی هست. پروا مَدار! چون به حضور شهزاده بار بیابیم، اور ا بگو که من از زبان ِ تو سخن می‌گویم و گفتِ من گفتِ توست و باقی را به من واگذار.
پادشاه آسوده خاطر شد و همه چیز - ‌جز اندیشۀ معشوق - ‌از سر به دَر کرد.

اندک اندک به کوشک نزدیک شدند و به جلوخان قصر رسیدند. در آنجا، نگهبان نام و نشان و آهنگشان را پرسیدند و چون از حال ایشان آگاه شدند، به حضور شهزاده رفتند و اعلام داشتند که‌: سوریاکانتا شاه به خواستگاری شهزاده آمده است.

شهزاده پرده دار را فرمان داد تا پادشاه را به استراحتگاهی برند؛ و آن قصری بود بنا شده از مرمر سپید، در میان باغی مصفا و زیبا ، با دریاچه و گرمابه‌های بلورین ، خُفته در زیر انبوه سایۀ درختان. نسیم، شمیم گلها را در هوا می‌پراکند و نغمۀ پرندگان خوشنوا شوری برانگیخته بود.

آن دو سراسر روز را در آنجا گذراندند. اما پادشاه در تب شوق می‌سوخت و آرزومند دیدار دلدار بود و جز خیره ماندن به تصویر شهزاده، چشم و گوش به هیچ چیز نداشت.

چون آفتاب فرو نشست، پادشاه با دوست خود به قصر شهزاده رفتند و به بارگاه رسیدند. کفِ تالار از خشت‌های بلورین ِ نیلگون فرش بود، چنانکه بازتاب اندامشان در آن هویدا می‌گشت. دیوارهای گوهر نشان تالار از تلألؤ روشنایی هزاران چراغ، ستاره باران شده بود.

لاکشمی، ایزدبانوی ثروت و نیکبختی

شهزاده را دیدند بر تختِ زرین نشسته، با ردایی سبزگون به رنگ آب دریا بر دوش و یَلی مرجان نشان بر تن؛ چونان آیت لاکشمی(11)  که تازه از دریا بیرون شده باشد. با چشمانی کشیده به گونۀ شانه های عسل و مُژگانی سخت سرمه‌ناک و لبانی چون شَنگرف، و آغوش معطر به بوی سندل و کمربندی زرین در میان باریک و دستواره‌ها و پایواره‌های زرین به دست و پا و کفِ هر دو پا به شنگرف آغشته و بر تارکِ موی شبگونش، نیمتاجی زرین به گونۀ ماری خُفته با چشمانی از یاقوت و زبانی از زمرد.

شهزاده از زیر درخشش ِ جمال ِ خود، نیم نگاهی سرزنش بار به پادشاه انداخت و در دَم، دیده از او برگرفت و پیش از آن‌که مهلت سخن گفتن به او بدهد، گفت‌:
معما را بگویید.
شاه همچون مرغی که افسون افعی گشته باشد، زیر نگاه افسونگر او، مات مانده بود. پس، بر تختی برابر او نشست. آنگاه راساکوشا گفت‌:

بانوی من! این فانی بی‌مقدار، زبان ِ پادشاه است. آیا رُخصت سخن گفتن دارد؟
شهزاده گفت: بگو.
آنگاه راساکوشا از جای برخاست و برابر شهزاده ایستاد و چنین سخن آغاز کرد‌:

- در دوران پیشین، در سرزمینی، مردی بود مُلحد و خدانشناس به نام چارواکا که می‌خواست زن کُنَد. هنگامی که در تدارک تهیۀ تشریفات عروسی بود، یکی از یارانش نزد او شد و وی را این‌چنین اندرز داد‌:

برای آن‌که پیشامد ناگواری در هنگام زناشویی‌ات روی ندهد، پسندیده است که کفارۀ گناهان خود را به گانشا ادا کنی. چارواکا طعنه زنان بر او تَسخَر زد و گفت‌:

ای مرد، تو چقدر نادانی! می‌پنداری من نمی‌دانم که گروهی شیاد و دَغـَل ودا(12) ها را از پیش خود ساخته و پرداخته‌اند و شعار و آئین قربانی عَلـَم کرده اند تا خود از آن سودی ببرند؟
تمام این مسخره بازی‌های خداسازی کار گروهی نادان و یا راهِ درآمد و دکان ِ مُشتی شیاد است.

همین گانشا که می‌گویی، او به چه کار می‌آید و چه دردی را دوا می‌کند؟ چگونه ممکن است آدمی با کلۀ پیل وجود داشته باشد؟ وانگهی، او چه تاثیری در کامیابی و پیشرفت کار کسی تواند داشت؟ تنها کسانی موفق و کامیاب می‌شوند که نقشۀ کار را بر پایۀ حَزم و خرد استوار سازند. پی کار خود گیر! پیشرفت و کامیابی من در دست ِ خود من است.

 این سخنان به گوش خدای پیل چهر رسید. پوشیده بخندید و خرطوم خویش را به آرامی بجنباند. چارواکا نیز به دنبال عروس خود بود. هنگامی که روز ِ خوش ِ عروسی فرا رسید و همه چیز مهیا بود، گاناپاتی به گاوی که در کوچه‌ای پرسه می‌زد، گفت‌: ای گاو! برو و تپالۀ مقدست را در آستانۀ خانۀ چارواکای مُلحد بینداز.
گاو رفت و چنان کرد.

وقتی چارواکا از خانه بیرون شد، پای بر تپالۀ گاو گذاشت و در دَم، سُرید و افتاد و پایش شکست. ناگزیر او را به خانه بازآوردند و هنوز پایش خوب نشده بود که عروس مُرد.

دیگر بار، آن دوست نزدش آمد و گفت‌: دیدی که از پرستش گاناپاتی سر باز زدی و چه بر سرت آمد؟ چارواکا پاسخ داد‌: دور شو، ای ابله! چه کسی می‌تواند پیش بینی کند که گاوی نکبتی بیاید و در کریاس ِ خانۀ من تپاله بیندازد؟ این کار چه ربطی به گاناپاتی دارد؟ نکند او به راستی بر تپاله اندازی تمام گاوان جهان نظارت دارد؟ واقعا که شگفت‌آور و عالی است!

این بگفت و دیگر به حرف دوست مُشفق خود گوش نداد و او را از خانۀ خویش براند. چون پایش خوب شد، عروس دیگری یافت و به تدارک زناشویی با وی پرداخت. آنگاه گروهی رفتگر به خدمت گرفت تا هنگامی که از کوچه می‌گذرد، آنان پیشاپیش بروند و زمین را بروبند و پیش پای او را جارو کنند.

***

هنگامی که روز موعود فرا رسید، گاناپاتی کلاغی را که جیره خوار درگاه او بود، نزد خود خواند و او را گفت‌: ای کلاغ! مردی مُلحد به نام چارواکا امروز می‌خواهد زن کند. در فلان میدان، طاقی هست که او از زیر ِ آن خواهد گذشت. بر فراز آن طاق، مجسمه‌ای کهنه از من قرار دارد که گذشت ِ سالیان ِ دور و دراز و ریزش باران و تابش آفتاب آن را سست و ناپایدار کرده است. برو و در کمین باش. وقتی دیدی چارواکا از زیر طاق می‌گذرد، بر مجسمه بنشین و آن را سرنگون کن.

پس، کلاغ برفت و چشم به راه ِ چارواکا بنشست. چون مرد مُلحد خواست از زیر طاق بگذرد، کلاغ بر مجسمه بنشست و آن را به زیر انداخت. مجسمه بر پیکر چارواکا فرو افتاد و بازویش بشکست. ناگزیر، دوباره او را به خانه‌اش بازگرداندند و – پیش از آنکه بازویش خوب شود – عروس مُرد.

بار دیگر، رفیق شفیق نزد او آمدو گفت‌: غفلت و نادانی از این بیش؟ تو را چه گفتم؟ اکنون بر تو روشن شد که چه کسی نقشه‌هایت را نقش بر آب می‌کند؟

چارواکا طاقت نیاورد و از سر خشم فریاد کشید‌: با وجود تمام کارهای گاناپاتی، من زن خواهم گرفت. بگو ببینم چگونه می‌توان پیش بینی کرد که در چنین شهر ِ خرابی، گاوی بر در ِ خانۀ کسی تپاله بیندازد و یا مجسمه‌ای بر سر مردم فرود آید؟ کاری خواهم کرد که دیگر این گونه اتفاقها روی ندهد.

پس، هنگامی که شفا یافت، زنی دیگر خواست و دیگربار به تدارک عروسی پرداخت و تصمیم گرفت از بیرون حصار شهر به خانۀ عروس رود تا مجبور نباشد از کوچه های شهر بگذرد. همان روز، گاناپاتی نزد ایندرا(13)  رفت و او را گفت‌:

ای خدای باران!(14) مردی است مُلحد به نام چارواکا که امروز می‌خواهد زن کند و از مَسیلی خواهد گذشت که آب آن خشکیده است. بیا و ابر و بارانت را به من وام ده تا خدانشناس را درس عبرتی بیاموزم.

پس، ایندرا ابر فرستاد و باران سیل آسایی از فراز کوه جاری ساخت. چون چارواکا خواست که از مسیل بگذرد، آب باران بالا آمد و سیلاب او را رُبود و غرق کرد. چون گاناپاتی این بدید، بخندید، اما در دَم، گریان شد.

اکنون، بانوی من! بگو چرا خدایی که باعث آن همه موانع در سر ِ راه آن مرد شده بود، هم خندید و هم گریست؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.

شهزاده پاسخ داد‌:  خداوند هنگامی که نادانی و کوردلی و پُرمدعایی او را دید، خنده سر داد. اما ناگهان به یاد کیفر سختی افتاد که در این جهان و در جهان دیگر در انتظار او و امثال اوست. بدین سبب بود که گریست.

شهزاده چون این سخن بگفت، از جای برخاست و بی‌آنکه به پادشاه بنگرد، با تکان دستی او را مرخص کرد و خود بیرون شد و دل ِ شاه را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا نیز به کوشکِ خویش بازگشتند.

در راه پادشاه راساکوشا را گفت: ای رفیق! هرچند شهزاده پرسش تو را پاسخ گفت و یک روز از دست برفت، اما به خاطر دستی که هنگام رفتن بر ما افشاند، تو را میبخشم. تکان ِ دستش همچون لرزش شاخۀ پرشکوفهای بود که نسیم بر آن وزیده باشد. اگر دلخوشی این تصویر نبود، بار سنگین فراق او را تا روز دیگر نمیتوانستم کشید. پس، آن شب را در آرزوی روی دلدار، به روز آورد و همواره مستِ جمال محبوب، به تصویر

مینگریست و با خود می‌گفت‌: ‌به راستی که این نقاش در هنر خویش استاد بوده است! چه، این تصویر نیست، آئینهای است شفاف. همان لرزش ِ طعنه آمیز لبانش در این تصویر نیز هست.

 

10.charwaka
11
.lakshmi ، الهۀ بخت و ثروت.
12.
veda ، نام کتاب مقدس هندوان که کیش هندویی مبتنی بر آن است. وداها سرودهایی هستند که به زبان سانسکریت نوشته شده و زمان تصنیف آن‌ها را هزار تا دو هزار سال پیش از میلاد مسیح می‌دانند. (کوتاه شده از فرهنگ معین)
13.
indra
14
. یکی از القاب ایندرا خدای باران یا wajradnara.

 

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس