صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

روز سوم

داستان نوزاد ِ راجه

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، شاه نیز برخاست و در مُصاحبت دوست خویش، روز را در باغ به شب رساند.
چون شب بر سر ِ دست آمد، باز به بارگاه ِ شهزاده شتافتند.

شهزاده را دیدند ردایی زرد رنگ و یلی الماس دوزی بر تن و تاجی الماس نشان بر سر، بر تخت نشسته است. آن ملکۀ حسن، نیم‌نگاهی به شاه انداخت و شاه، والۀ زیبایی او – ‌بی‌آنکه سخنی گوید – ‌در کرسی خود فرو شد.

آنگاه راساکوشا برابر شهزاده ایستاد و گفت :

-  بانوی من! در زمان هایی بس کهن، پادشاهی بود که تب کرد و بمُرد. جانشین این پادشاه کودکی بود که نه راه می‌رفت و نه حرف می‌زد. این پادشاه را برادری بود که به تخت و مُلک پادشاه چشم طمع دوخته بود. پس، برای رسیدن به مقصود، تصمیم کرد راجۀ کوچک را که وارث تخت و تاج بود، از میان بردارد.

با خود گفت‌: چون راجه کودکی بیش نیست، می‌توان به هزار گونه او را از میان بُرد، بی‌آنکه کس گمان بد بَرَد.

پس، پولی گزاف به پرستاران کودک داد تا شبی او را در اتاقش تنها بگذارند. آنگاه کسی را گمارد تا کودک را بکشد. به او گفت‌: در گوشه‌ای‌از قصر پنهان شو و در فلان ساعت به اتاق شاه برو. او در آنجا هاست. او را بکش.

از قضا، این مرد که عموی پادشاه او را بر کشتن برادرزادۀ خویش گمارده بود، راجپوت(17)‌‌ی بود از مردم دکان(18)  که به تازگی وارد آن شهر شده بود و راه از چاه بازنمی‌شناخت و نمی‌دانست شاه به چه شکلی است. به خیال آنکه مردی را خواهد دید، در ساعت مُقرر، هنگامی که درون اتاق شاه شد، هیچکس را ندید مگر کودکی خردسال که با میوه‌ای بازی می‌کرد. همین که مرد وارد اتاق شد، کودک میوه را به سوی او قِل داد. میوه به پای مرد آمد و در حال، راجۀ کوچک دستهایش را به سوی دراز کرد و گفت‌: ‌بوبو ...

مرد میوه را به سوی راجه غلتاند. پسرک بخندید و دست‌هایش را به هم زد. آن دو مدتی با میوه بازی کردند تا نگهبانان سر رسیدند و از او پرسیدند که آنجا چه می‌کند؟.

مرد گفت: از صاحب خود، برای پادشاه پیامی دارد و آمده است پیام خود را برساند.
نگهبانان خندیدند و گفتند شاه همین کودک است که با او بازی می‌کند و پادشاه، پدر او مُرده است.
مرد گفت باید بازگردد و خبر مرگ پادشاه را به صاحب خود برساند؛ زیرا رساندن آن پیام به کودکی که هنوز نمی‌تواند حرف بزند، میسر نیست. نگهبانان او را مرخص کردند و او که بر جان خود بیم داشت، با شتاب از پیش آنان رفت.

***

برادر شاه چون در انجام نقشۀ خود شکست خورد، گروهی راهزن را به خدمت گرفت و آنان را بر سر راهی که به معبد می‌انجامید گمارد و به ایشان گفت:
‌در همین مکان کمین کنید تا وقتی کودکی دیدید که جامه‌ای فاخر و جواهر نشان پوشیده وچاکران گرداگرد او را گرفته‌اند؛ آنان را بگیرید و غارت کنید و حتی اگر خواستید بکشیدشان، اما یک چیز را فراموش نکنید و آن اینکه باید حتما کودک را به قتل برسانید.
راهزنان در کمین‌گاه ایستادند، چشم به راه.
در این حال، گروهی دیگر که همان هنگام متوجه جلال و ثروت راجۀ کوچک بودند، بر او تاختند و نوکران او را کشتند. تنها یکی از آنان – لُخت و عور – توانست بگریزد و پنهان شود. حَرامیان اموال راجۀ کوچک را چپاول کردند، اما او را نکشتند گفتند‌: او نمی تواند حرف بزند و به کسی چیزی بگوید. آنگاه همه گریختند.

آن نگهبان فراری از نهانگاه بیرون آمد و کودک را در پَلاسی پیچید و به سوی خانه روان شد. قضا را، از برابر راهزنانی که می‌خواستند راجۀ کوچک را بکشند، گذشت. آنان چنین انگاشتند که گدایی بیش نیست. مُزاحمش نشدند و او به راهش ادامه داد. پس، راجۀ کوچک – برای بار دوم – جان سالم به در برد.

آنگاه برادر پادشاه به آشپز راجۀ کوچک رشوتی داد تا زهر در شیر او بریزد. آشپز شیر زهرآلود را در جامی بلورین ریخت و به دست راجه داد. کودک جام را با هر دو دست خود گرفت و به دهان برد تا بنوشد. ناگاه یکی از نگهبانان راجه عطسه‌ای کرد؛ جام از دست کودک رها شد و بر زمین افتاد. راجۀ خردسال از این پیشامد خندان شد و دست زد. جام هزار تکه شد و شیر زهرآلود بر زمین ریخت.

پس، راجۀ خردسال بار سوم نیز از دام مرگ بجَست و پیش از آنکه برادر شاه بتواند به ترفند دیگری برای کشتن کودک دست بزند، خود به دست یکی از اهالی کاشاتریا(19)  که برادرِ بدکارِ پادشاه دامن همسرش را لکه دار کرده بود، به قتل رسید.

***

اکنون، شهزاده! بفرمایید این چه سِرّی بود که هیچ ترفندی به جان راجۀ کوچک که کودک خردسالی بیش نبود، کارگر نیفتاد؟

شهزاده گفت: این همان خردسالی او بود که او را از کام مرگ رهانید. کسی را با تکه سنگی بر زمین افتاده کاری نیست؛ جایش بسی امن تر از گوهرهای گرانبهایی است که در خزائن استوار و نفوذناپذیر نهفته است. آن سنگ بی قیمت حرص و آز کسی را برای به دست‌آوردنش، برنمی‌انگیزد. همچنین است چیزی یا کسی که آنقدر ضعیف و ناتوان باشد که هیچ کس نخواهد بر او دست درازی کند. همان ضعف و زبونی محافظ و نگهدار اوست. هیچ پادزهری به از نبودن زهر و هیچ عفتی به از نبود جمال و هیچ دژی به از نبودن دشمن نیست. هیچ نگهبانی به اندازۀ بی‌پناهی و زبونی کودک – در نگهداری او – توانا نیست. که را زهرۀ آنکه بر نیلوفر ظریفی ستم کند؟

آنگاه شهزاده برخاست و آهنگ رفتن کرد و در حال، برگشت و نگاهی به شاه انداخت و از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد.
پادشاه و راساکوشا به کوشک خویش بازگشتند.

در راه پادشاه راساکوشا را گفت‌: دوست من! باز به پرسش تو پاسخ داده شد و سه روز از دست برفت. اما تو را برای نگاهی که شهزاده، گاهِ رفتن، بر من انداخت، می‌بخشم. وای که هنگام رفتن چگونه دل مرا به دام کشید! اگر این تصویر نبود تا به یاریش، بارِ فراق را تاب آرم، هرگز روشنی روز را نمی‌دیدم.

پس، شب را زار و خسته – به یاد معشوق و خیره به تصویر او – به روز آورد.

rajpoot.17
deccan.18
kashatriya.19

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس