صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

روز چهارم

داستان دو برهمن توأمان

 

***

چون آفتاب بَردَمید پادشاه نیز برخاست و در مصاحبت دوست خویش، روز را در باغ به شب رساند. چون خورشید فرو نشست، آنان به بارگاه شتافتند.

شهزاده را دیدند ردایی از پوستِ سَمور و یَلی دست‌دوزی شده و مُرصّع به یاقوتِ کبود بر تن و تاجی یاقوت نشان بر سر، بر تخت نشسته است. این بار، با مهربانی به شاه نگریست و پادشاه والۀ زیبایی او – بی آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرو شد.

راساکوشا برابر تخت شهزاده ایستاد و گفت :

- در روزگاران قدیم، دو برهمن توأمان بودند به نام‌های بیمبا(20)  و پراتی بیمبا(21). شباهت آنان به یکدیگر همچون سیبی بود که به دو نیم کرده باشند، یا عکسی که از ماه بر دریاچه ای افتد. در دوران کودکی، برای بازشناختنشان از یکدیگر، بر شانۀ هر یک طلسمی می‌آویختند و چون بزرگ شدند، هرکس آنان را در کنار هم می‌دید، گمان می‌برد چشمانش او را فریب می‌دهد و یک تن را دو تن می‌بیند.

باری، ظاهرشان تا بدین حد یکسان بود. همچنین صدایشان نیز درست شبیه هم بود و نیز خُلق و خوی باطن آنان هم یکسان بود. از پوست بدن تا سویدای دل، با یکدیگر تفاوتی نداشتند.

روزی از روزها، بیمبا در شبی بهاری، زن جوانی را بدید و به او نظری انداخت. خدای عشق در دل هر دوی آنان رخنه کرد و آن دو به هم نظر کردند.

بیمبا پس از یافتن خانواده و جای آن زن، هفته‌ای سه بار به دیدن او می‌رفت. از فرطِ شادمانی و مغرور از وجاهت معشوق، نتوانست راز این خوشحالی را در درون خود نگاه دارد. پس قصه را برای برادرش فاش ساخت و بی‌آنکه بداند چه می‌کند، مُترصدِ فرصت بود تا روزی معشوق را به برادر نشان دهد.

پراتی بیمبا – همزاد برادر – در دَم، عاشق شیدای آن زن شد. و چون عشق را با شرافت کاری نیست، با بی‌پروایی و بی‌بند و باری، سه روز دیگر هفته را که برادرش به خانۀ دلدار نمی‌رفت، به آنجا می‌شد. زن که آن دو را از یکدیگر باز نمی شناخت، شادمان بود. گمان داشت سه روز دیدار در هفته، عشق دلدار را بَسنده نبوده و ناچار، سه روز دیگر را نیز به دیدنش می آید.

چندی برآمد تا آنکه روزی، بیمبا هوای معشوق به دلش راه یافت و تاب تحمل دوری دلدار در خود ندید و به دیدارش شتافت. و آن روز یکی از روزهایی بود که برادرش – پراتی بیمبا – به خانۀ دلبر رفته بود.

چون بدانجا رسید، دید که برادرش پیش از او آمده و در خواب خوش فرو رفته و معشوق بر بالینش نشسته و با بادزنی از برگِ نخل، او را باد می‌زند.

چون چشم زن بر او افتاد، از حیرت و وحشت، فریاد کشید، چنان که خُفته بیدار گشت. زن، شگفت زده، نگاهی به این و آن کرد و در همان حال، بیمبا از خشم و حسد می‌لرزید، فریاد‌کشان به سوی برادر پرید. پراتی بیمبا نیز چنان کرد. آن دو در هم آویختند و بر زمین فرو‌غلتیدند و آنقدر بر یکدیگر لگد زدند که فریاد زن بلند شد و در پی آن، پاسبانان که فریاد زن را شنیده بودند، به داخل خانه ریختند و هر سه را گرفتند و به پیشگاه قاضی بردند.

بیمبا گفت‌: این مرد برادر من است و محبوبۀ مرا از من ربوده.
پراتی بیمبا گفت‌: چنین نیست، این زن از آنِ من است. این تو هستی که او را از من
دزدیده‌ای.
بیمبا فریاد کشید‌: ‌نخست من او را شناختم، ای هرزۀ پلید نابکار!
پراتی بیمبا صدای برادر را عیناً منعکس ساخت.
قاضی به زن گفت‌: کدام یک از این دو تن عاشق تو است؟
زن گفت‌: ‌ای قاضی! نمی‌دانم کدام، کدام است. تا به امروز، حتی نمی‌دانستم اینان دو تن‌اند.

***

اکنون، شهزاده! بگویید قاضی چگونه باید میان آن دو، حکم کند و دریابد که کدام، کدام است؟

شهزاده گفت‌: قاضی باید این سه تن را از یکدیگر جدا کند و از هر یک از دو برادر بخواهد تا شرح نخستین دیدار خود را با زن، در جشن بهاری، بگویند و بخصوص از آنان بخواهد که چگونگی دیدارها را به تفصیل و جزء به جزء شرح دهند. زیرا فرق است میان برادر شیادی که مطلب را از زبانِ برادر خود شنیده و خود به عینه آن روز را ندیده است. چشمی که خود دلدار را دیده و دلی که برای او به تپش در آمده، غیر از چشم و دل کسی است که داستان ااز زبانِ دیگری شنوده.

شهزاده این بگفت و از جای برخاست و روانه شد. اما هنگام رفتن، سر را چرخی داد و از روی شانه، به شاه نگاه کرد و به روی او لبخندی زد و از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد.

پادشاه و راساکوشا به کوشک خویش بازگشتند.

پادشاه راساکوشا را گفت‌: دوست من! اگرچه محبوبۀ من پرسش تو را پاسخ گفت و چهارمین روز نیز از دست بشد، اما برای لبخندی که گاهِ رفتن، بر من افشاند، تو را می‌بخشم. همان‌گونه که ماهتاب بر جنگل نور می‌پاشد، لبخند او بر روح غمزدۀ من نورفشانی می‌کند. تنها این تصویر است که مرا زنده نگاه می‌دارد.

پس، شبی را بی‌صبر و بی‌قرار – با تصویر دلدار – به روز آورد.

20 و 21. نام های دو برهمن به ترتیب بیمبا (bimba) و پراتی بیمبا (pratibimba) است که در زبان سانسکریت، هر دو به معنای عکس و تصویر است.

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس