صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز پنجم

داستان زربانو

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه برخاست و روز را با دوست خود در باغ، به گلگشت و تماشا گذراند.
چون خورشید فرو نشست، آنان به سوی بارگاه شتافتند.

شهزاده را دیدند ردایی به رنگ سرخ روشن با یَلی زُمرد نشان بر تن و تاجی مُکلّل به گوهر بر سر، بر تخت نشسته‌است. چون شاه را دید، پس از اندک درنگی، دیده از او برگرفت و شاه والۀ زیبایی او – بی آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرو شد. راساکوشا برابر تخت شهزاده ایستاد و گفت‌:

- بانوی من! در روزگاران کهن، پادشاهی بود که با شاه همسایه در جنگ بود و مردانه با او می‌جنگید. در میان سپاه این پادشاه، پهلوانی بود از مردم کاشاتریا که سراسر روز جنگیده بود و گروهی از سپاه دشمن را به تنهایی کشته بود و سرانجام از فرط خستگی به حال غَش افتاده بود.
دشمنان که او را بر این حالت دیدند، بر وی تاختند و زخمهایی کاری بر او زدند و چون پهلوان را مُرده پنداشتند، رهایش کردند و گریختند.

پس از چندی، ماه برآمد و بر پیکر پهلوان نور افشاند و او حال خود را بازیافت. کشان کشان، خود را تا دهکده‌ای در آن نزدیکی رساند. اما دیگر بار، توان خود از کف بداد و خسته و ناتوان بر در خانه‌ای فرو افتاد. در را به سختی کوبید و از حال رفت.

در آن سرا، زن برهمنی می‌زیست که شویش در خانه نبود. زن که به زیبایی شکوفۀ یاسمین و به پاکی برف بود، زربانو نام داشت. چون در آن دلِ مردۀ شب، صدای در را شنید، ترسید. از روزن به بیرون نگریست؛ مردی را دید بیهوش بر در سرا افتاده. پس، به اندیشه فرو شد و با خود گفت‌:
‌شاید این دامی است که برای من نهاده اند. دریغا که همسایگان مرا به سبب زیبایی‌ام می‌ستایند! اما هر کس را که بنگری زیبایی را برای دفع شهوت می‌خواهد. آیا ممکن است زیبایی چون مرواریدی گرانبها و بی‌نگهبان، از دستبرد مَصون بماند؟

‌آنگاه دیگربار بیرون را نگریست و دید باریک جوی کوچکِ سیاهرنگی از پیکر آن مرد بر زمین جاری است. دلش بر حال او سوخت و با خود گفت‌:
‌شاید این مردِ مجروح در حال مرگ باشد. آیا گناه بزرگی نیست که او را همچنان رها کنم تا بمیرد؟

پس، خادمه را بخواند و به یاری او، پهلوان مجروح را به درون خانه آورد و زخمهایش را بست و تیمارش کرد تا بهبود یافت.
زن مرد را هر روز می‌دید. هر بار جرقه‌ای از حُسن زن، دل مرد را می‌سوزاند. تا بدانجا که پهلوان اندیشۀ دست درازی به زن را در سر پروراند. اما زن گوش‌های خود را با دو دست بگرفت تا آنچه او می‌گوید نشنود. آنگاه پهلوان را گفت‌:
‌آیا می‌خواهی مزد مرا با حق ناشناسی و پَستی بدهی؟ بدان و آگاه باش که شوی زنِ پاکدامن، خدای اوست. از اینجا برو و مرا تنها بگذار!‌

پهلوان چون دید دست یافتن بر زن دشوار است، به او گفت‌:
خدا تویی، نه شوهرت. زیبایی توست که زاهد را از ریاضت باز می‌دارد. اگرچه زندگی را بر من ارزانی داشتی، اما باز آن را از من به غارت بردی. من اکنون از اینجا می‌روم. مبادا شور عشق تو بر من غلبه کند و نتوانم نَفسِ خویش را مهار کنم؛ زیرا عشق از حقشناسی نیرومندتر است. پس، با اکراه از آن خانه، به جایی دیگر رفت.

چون شوی زن به خانه باز آمد، دلاله‌ای که در همسایگی آنان بود و همیشه به زیبایی زن برهمن رَشک می‌ورزید، راه بر او بگرفت و گفت‌: خوشا به حال دارندگان خزائن پُربها! در غیاب تو، مرد دیگری اینجا بود که تاج گوهر تو را بر سر نهاد.

مرد برهمن – شعله ور در آتش حسد – به خانه رفت و از زن چگونگی ماجرا را جویا شد.

زن گفت‌: ‌راست است؛ مردی اینجا بود. اینک، گوش فرا دار تا تو را بگویم. و آنگاه هرچه را رفته بود – از آغاز تا انجام – برای شوی بازگفت. اما مرد برهمن به آنچه همسرش گفت،‌ باور نداشت.
زن دست سوی آتش برد و گفت‌: به این آتش پناه می‌برم که در تمام عمرم، حتی در خواب هم به تو خیانت
نکرده‌ام.

ناگاه، در دَم، آتش شعله کشید و دو زبانه از میان شعله‌ها هویدا گشت‌: یکی از آنها دهان و دیگری قلب زن مقدس را بوسه زد.

مرد برهمن که از فرط خشم و حسد کور شده بود، گفت‌:  ‌‌این چشم بندی است. دنبال من بیا!
زن گفت‌: به چَشم، سَرورِ من!

پس، شوی همسر خویش را به جنگل برد و او را به تنۀ درختی بست و دست ها و پاها و بینی و پستان‌های او را برید و وی را رها کرد و پی کار خود رفت.
پس از زمانی، زن از سرما و درد و خونریزی – در تنهایی – جان داد.

پهلوان چون ماجرا بشنید و دانست که بر زن چه ستمی روا داشته، خشمگین و نومید، نزد مرد برهمن رفت و او را گفت‌: نادان مردا! بدان که آن زن طاهره را بی‌گناه به قتل رساندی. از این پس، زندگی برای تو پرعذاب‌تر از مرگ خواهد بود. می‌توانم هم اکنون – در همین جا – تو را بکشم؛ اما زنده بمان و عذاب بکش و بی‌زاد و رود بمیر!

مرد برهمن چون به حقیقت قضایا پی برد، دانست که بدخواهی و دروغ آن زن دلاله بر سرِ زندگی خوش و سعادتبار او چه آورده است. از کردۀ خویش سخت پشیمان شد و از دنیا دست شُست و برای دادن کفارۀ گناهان، به کنارۀ رودخانۀ گنگ رفت. پهلوان نیز با شمشیر خود را کشت.

***

اکنون، ای شهزاده! بگو چرا سرنوشت، پرهیزگاران را به این گونه مکافات‌های هراسناک محکوم می‌کند؟ آنگاه راساکوشا خاموش شد.

شهزاده پاسخ داد‌: ‌آزادی و رستگاری تنها برای کسانی است که لایق آنند. آیا برای بازشناسی زرِ سَره از ناسَره، راهی به از آن هست که در کوره، به زبانۀ آتشش سپرند؟ آن زن مقدس به آزمون گذاشته شد و ذات خویش را نشان داد و بی‌‌گمان، پاداش خواهد یافت. قاطعیت مرگ حتمی است و از آن گریزی نیست. اما چیز دیگری نیز هست که قاطعیتش از مرگ کمتر نیست و آن کیفر و پاداش اعمال ماست که از آن نیز کس را گریزی نیست.
آنگاه صدایی به نرمی نسیم، ازدل آسمان، برخاست‌: آفرین بر تو، ای فرزند!

شهزاده از جا برخاست و با چشمانی نمناک، به شاه نگریست و از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا نیز به کوشک خود بازگشتند.

شاه راساکوشا را گفت‌: دوست من! هرچند شهزاده این بار هم پرسش تو را پاسخ گفت و پنجمین روز نیز از دست بشد، اما تو را به خاطر قطره اشکی که هنگام رفتن، از دیدۀ شهزاده فرو چکید، می‌بخشم. این دانه اشک مانند شبنمی بود که بر گـُل نیلوفر آبی بنشیند. اگر این تصویر نبود، من تا بامداد زنده نمی‌ماندم.

پادشاه شب را در سرگشتگی – خیره به تصویر دلدار – به صبح رساند.

22. در متن سانسکریت از واژۀ suvarnashila استفاده شده که به معنای زربانو یا طلاوَش است.

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس