صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

     
 

 

روز ششم

داستان سه ملکه

 

***

بامدادان چون آفتاب بَردمید، پادشاه برخاست و روز را با دوست خود، راساکوشا در باغ گذراند. چون خورشید فرونشست، آن دو به بارگاه شتافتند. شهزاده را دیدند ردایی به رنگ سرخ خونین و یَلی مُرصع به مرواریدهای شیرگون بر تن و تاج مُکلّل بر سر، چشم به راه پادشاه، بر سریر نشسته‌است. شاه والۀ زیبایی او – بی آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرو شد. آنگاه راساکوشا برابر تخت ایستاد و گفت‌:

- پادشاهی بود که سه ملکه داشت؛ هر یک از دیگری زیباتر، چنان که زیبایی آنان به وصف درنیامدی و شب هنگام، در زیر نور ماه، شناسایی آن سه از یکدیگر، بسی دشوار بودی.
شبی از شبهای تابستان که پادشاه با سه بانوی خود، در مهتابی کاخ خفته بود، از خواب بیدار شد و به تماشای سه بانوی خفته ایستاد و با خود گفت‌:
‌اگرچه هر یک از زیبایی ویژۀ خود برخوردار است، اما هیچ نمی‌دانم
کدام یک از این سه تن، از دو دیگر، زیباتر است.
پس، جدا جدا و با دقت، به هر یک از آنان نگریست.
یکی را دید زیر نور مهتاب، بر پشت خفته و دستی بر پیشانی نهاده و یکی از پستانهایش هویداست. هَر از گاهی نسیمِ نرمی پیراهن او را به لرزش در می‌آوَرَد و نهان را آشکار می‌کند.
بانوی دیگرزیر سایه روشن چفتۀ مو، خفته و تارهای روشنایی و تاریکی نرده‌های داربست تن او را به گونۀ عاج و آبنوس درآورده بود.
ملکۀ سوم در سایه خفته بود و تنها یک نیزۀ نور ماه روی لالۀ ظریف گوشش افتاده بود.

پادشاه سراسر شب را سرگرم نظارۀ بانوانِ خفته بود و در حیرت که کدام یک از دو دیگر زیباتر است. بی‌آنکه نتیجه‌ای به دست آوَرَد، بامداد فرا رسید و آفتاب بَردَمید.

شاه پس از نیایش روزانه، بر تخت نشست. وزیرش نایانتری(23) از او پرسید‌: پادشاها! چگونه است که چشمان شاه از شدت بی‌خوابی، سرخ و برافروخته شده؟

شاه پاسخ داد‌: ‌دوش، به سرم افتاد بدانم کدام یک از بانوانم از دیگری زیباتر است. از این سرگشتگی، خواب به چشمم نیامد. حتی هنوز هم معما برایم حل نشده است.

نایانتری گفت‌: پادشاه را بخت یار است که بانوانش همه در زیبایی یکسان‌اند و جای حسادت در میانشان نیست. کنجکاوی بیجا آرامش را به هم می‌زند و بارِ بد می‌آورد.

شاه که مُجاب نشده بود، گفت‌: تصمیم دارم به هر بهایی که هست، این راز را کشف کنم.
وزیر چون دید دل شاه بر حل معما مایل است، او را گفت‌:
وزیران پادشاه چون سوارکاران‌اند. هرگاه نتوانند اسبی را مهار کنند، باید به آرامی هدایتش کنند تا هر دو از مخاطره به کنار مانند. اکنون که رای شاهانه بر این استوار گشته تا بداند کدامین بانو از دو دیگر زیباتر است، پس بدان که به تازگی، برهمنی هرزه گرد به نام کانتی گراها(24)  به تختگاه تو آمده که در سه عالم از او زیباشناس تر، کس نیست. در پی او فرست تا بیاید و بگوید کدام یک از بانوان تو زیباتر است. همچنان که قو آب را از شیر باز می‌شناسد(25) ، او نیز سایه و روشن زیبایی را تواند شناخت.

شاه شاد شد و کس به دنبال کانتی گراها فرستاد.
چون برهمن به حضور آمد، شاه فرمان داد تا هر سه بانو از برابر او بگذرند.
چون بانوی نخستین گذر کرد، برهمن برجای خویش، میخکوب گشت. چون بانوی دوم گذشت، تن برهمن اندکی لرزید و چون بانوی سوم پدیدار آمد، برهمن را رنگ از رخسار پرید.

در آن حال، شاه از او پرسید : کدامین بانو از دو دیگر زیباتر است؟

برهمن با خود گفت‌: ‌اگر یکی را برگزینم و به شاه بگویم، باشد که برنجد و مِهر او به دو بانوی دیگر کاهش یابد. وانگهی، چون دو بانوی دیگر از گفتِ من آگاه شوند، باشد که مرا زهر خورانند. پس، کُرنشی کرد و گفت‌: شاها! مرا مهلتی باید تا عقیدۀ خود بگویم. تا فردا، به رَهی فرصت دهند تا نظر خود بگوید. شاه او را رخصت داد.

برهمن با شتاب تمام از نزد پادشاه بیرون شد، بدان اندیشه که پیش از فرارسیدن شب، از آن دیار بگریزد؛ اما از رفتن ناخشنود بود، زیرا هوای آن در سر داشت که شاید بتواند از یکی از آن بانوان کامی برگیرد.

اما بشنو از وزیر که چون از حرکات بُرون، به راز درون آگاه بود، شاه را گفت‌: این برهمن در اندیشۀ گریز است؛ زیرا سخت می‌ترسد. باشد که پیش از فرارسیدن شب، فرار کند. اکنون، این بنده راه چاره را به پادشاه می‌آموزم تا از نظر او – دربارۀ بانوان خود- آگاه شود.

پس، پادشاه اندرز وزیر را به کار بست و چون دریافت که کدام یک از بانوان از دو دیگر در زیبایی سر است، او را بیش از آن دو، عزیز داشت و بدو مِهر ورزید. دو بانوی دیگر بر بانوی برگزیده حسد بردند و او را زهر خوراندند. چون پادشاه به جنایت آنان پی برد، هر دو را بکـُشت.
و چنین بود که در نتیجۀ کنجکاوی بیجا- چنانکه وزیر پیش بینی کرده بود – هر سه ملکه را از دست بداد.

اکنون، بانوی من! بگویید که پادشاه چه تدبیری به کار بست تا از رای کانتی گراها آگاه شود؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.

***

شهزاده گفت‌: کار دشواری نبود. بانوی سوم از دو بانوی دیگر زیباتر بود. برهمن هرزه گرد در برابر بانوی نخست، واله و حیران شد و هیبت بانوی دوم او را به هراس انداخت و لرزه سراپایش را فرا گرفت. اما بانوی سوم در قلب او جای گرفت. نایانتری برای آنکه اطمینان خاطر یابد و چون از خطرات و ذات پلید آدمی آگاه بود، شاه را واداشت تا سه نامۀ ساختگی از سوی سه بانوی خود به کانتی‌گراها بنویسد و هر سه بانو به برهمن اظهار عشق بکنند و وعدۀ دیدار بخواهند. وعدۀ دیدار هر سه بانو را در یک زمان، اما در سه مکان مختلف گذاشت. از آنجا که برهمن یک تن در برابر سه زن بود، طبعاً به میعادگاهی می‌رفت که قرار بود زیباترین بانو به آنجا بیاید. پس، گرفتار نگهبانان پادشاه گردید که در آن مکان برای دستگیری او کمین کرده بود. و بباید دانست که مردان بیشتر پای بند دل‌اند تا زبان.

چون سخن شهزاده به پایان رسید، برخاست و با نگاهی حاکی از تأسف و اندوه، بیرون رفت و دل شاه را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا نیز به کوشک خود بازگشتند.

پادشاه راساکوشا را گفت: اگرچه دلدار من پرسش تو را پاسخ گفت و هفت روز از دست برفت، اما به خاطر ترشرویی او، تو را می‌بخشم. ترشرویی او مانند نرمه‌موج تیره‌ای بود که بر سطح دریا بلغزد. بی گمان می‌خواست مرا در طلب خویش پایدار بگذارد. هرچند که گنجینه‌ای است از دانایی، اما همین دانایی اوست که از دسترس دورش می‌دارد. بدبختانه، حتی تصویر او هم دیگر در دوران فراق، مایه آرامش من نخواهد بود.

پس، شب را با دلی پر تشویش – در کنار تصویر – به روز آورد.

23.nayanetri
24
. واژۀ سانسکریتی که در متن به کار رفته kantigraha است که دو معنی دارد : 1- زیبایی‌شناس و 2- آن که برای زن، اشتهای سیری‌ناپذیر دارد و خورۀ زیبایی است؛ مانند رب‌النوع راهو (rahu) که ماه را می‌بلعد و کسوف پیدا می‌شود.
25. نیروی افسانه‌ای قو در ادبیات سانسکریت، فراوان است و یکی آن نیروها، بازشناختن شیر از آب است.

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس