صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز هشتم

داستان زائر و رود گنگ

 

***

بامدادان چون روز برآمد، پادشاه نیز برخاست و روز را در صحبت دوست خویش، راساکوشا به شب رساند. پس از فرونشستن خورشید، آن دو به درگاه شتافتند. شهزاده را دیدند که ردایی به رنگ زعفران و یلی لعل نشان به تن و تاجی مکلّل بر سر، بر تخت نشسته‌است.
چون شاه به درون آمد، شهزاده بر وی لبخند زد و شاه واله زیبایی او – بی آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرو شد. آنگاه راساکوشا برابر شهزاده ایستاد و گفت‌:

- بانوی من! در روزگاران پیشین ، در کشوری، مرید ابلهی که در خانه برهمنی به چاکری ایستاده بود، ندانسته در گرداب گناهی بزرگ فرو شد.
قطب سالک را گفت‌: ‌اگر خواهی از مکافات گناه خویش برهی، باید همه گناهان را با خود به رودخانه گنگ بری و در آنجا معتکف شوی.
سالک ساده لوح دارایی ناچیز خویش را به پسر سپرد و کشکول و عصایی برگرفت و به قصد زیارت گنگ، راهی شد. پس از چندی، به کنار نهری رسید که در فصل گرما، آب آن فرونشسته بود و نیم خشک می‌نمود. با خود گفت‌: بی تردید، این همان رود مقدس گنگ است.
پس، در کنار آن نهر، جایی گزید و با اندک آبی که به دشوار به دست آورد، تن خویش شست و شو داد و پنج سال در آنجا اقامت گزید.

روزی از روزها، زاهدی از پیروان شیوا از کنار او بگذشت. چون برهمن را در آن مکان دید، او را پرسید‌: فرزندم! در اینجا چه می کنی؟
برهمن پاسخ داد‌: ‌مولای من! برای زدودن گناهان خویش، در کنار گنگ، به توبه نشسته ام.
زاهد گفت‌: این نهر خشکیده را با رود گنگ چه کار؟ برهمن پرسید: مگر اینجا رود مقدس گنگ نیست؟
زاهد خنده زنان گفت‌: در تمام عمر خویش، نادانی چون تو
ندیدهام. ای بیچاره! فریب که را خورده ای؟ از اینجا تا گنگ، صد میل راه است. تفاوت میان گنگ و این نهر خشکیده، چون کوهی است در برابر تل موران.

برهمن او را سپاس گفت. کشکول و عصا برگرفت و به راه افتاد. پس از زمانی، به رود پهناوری رسید. شادمان شد و گفت: ‌گنگ مقدس باید همین باشد.
پس، در آنجا، پنج سال مقام گزید. هر روز، تن خویش را به آب رودخانه می‌شست. تا آنکه روزی، یکی دیگر از مریدان شیوا که از آن محل می‌گذشت، او را گفت‌: چرا اینجا – پای این رودخانه نا مقدس و ناچیز – روزگار خویش به هدر می‌دهی و به گنگ مقدس نمی‌روی؟

برهمن در شگفت شد و گفت‌: مگر این رودخانه گنگ نیست؟ مرید شیوا گفت‌: گنگ کجا و این رود کجا؟ تفاوت میان شیر است و شغال، یا برهمنان و گروه پلیدان. تو سخت در اشتباهی!
پس، برهمن – اندوهگین – او را گفت‌: سپاسگزارم که مرا رهنمون شدی. بختم یار بود که تو را زیارت کردم.
آنگاه کشکول و عصا برگرفت و به راه افتاد تا به رودخانه نرمادا(29)  رسید. در دل گفت‌:
‌اینک رودخانه گنگ! و به شادی اندر شد. در آنجا نیز پنج سال مقام گزید و هر روز تن خویش به آب رودخانه بشست.

روزی دید زائری همچون خود بر کنار رود آمد و چند گـُل به آب داد و نام رودخانه را بر زبان راند. نزد زائر شد و پرسید‌: سرور من! نام این رودخانه چیست؟
زائر پاسخ داد‌: ‌آیا به راستی رود نرمادای مقدس را نمی شناسی؟
برهمن فغانی از دل برکشید و گفت‌: تو مرا رهنمون شدی. پس، کشکول و عصا برگرفت و به راه افتاد.

در این زمان، دیگر پیر و فرتوت شده بود و ریاضت فراوان او را ناتوان کرده و از پای در آورده بود. در هوای گرم، بر زمین سوزان، گام بر می‌داشت و آفتاب چون آذرخش ایندرا بر سرش می‌تافت. در درونش، تب شعله ور بود. با این همه، می‌کوشید تا بر ناتوانی چیره شود و با خستگی و زبونی پیش می‌رفت. اما روز به روز، ناتوان تر می‌شد. تاآنکه راه رفتن می‌نتوانست. بر زمین افتاد و مرگ بر وی روی نمود. تمام نیروی خود را گرد کرد و با جان کندن، از تپه‌ای که پیش رویش بود، بالا رفت. چون به فراز تپه رسید، رود سترگ گنگ را دید که در برابر چشمانش روان بود. زائران بیشمار در کنار رود مقدس، زیارت و آبتنی می‌کردند و گناهان خود می‌شستند.

برهمن با سوز و درد، بگریست و فریاد زد‌: مادر عزیز، ای گنگ! افسوس که تمام عمر در طلبت بودم و اکنون، بی یار و یاور، در پیش دیدگان تو از این جهان در می‌گذرم!
در دم، قلبش از تپش باز ایستاد و به کنار رود نرسید.

چون به جهان دیگر رفت، یاما(30) ‌به چیتراگوپتا(31) ‌گفت‌: در لوح اعمال او چه می‌بینی؟
چیتراگوپتا گفت‌: گناه بزرگی مرتکب شده، اما به مدت پانزده سال، با ریاضت خود در کنار رود گنگ، آن گناه را شسته است. برهمن حیران شد و گفت‌: سرور من! نه چنین است. گناه من شسته نشده، زیرا به رودخانه گنگ نرسیدم. آنگاه یاما لبخندی زد.

***

شهزاده من! اکنون برگو لبخند یاما بهر چه بود؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.

در آن حال، شهزاده گفت‌: یاما دادگستر است و سخن به یاوه نمی گوید. چیتراگوپتا هم فریب نمی‌خورد. مگر این جهان سراسر وهم نیست. ریاضت برهمن به قصد قربت بود؛ گیرم به گنگ هم نرسیده باشد، اما طاعتش مقبول است. حال آنکه اگر عملش به قصد قربت نمی‌بود و به گنگ هم می‌رسید، طاعتش مقبول یاما نمی‌افتاد. بدان که قضاوت آدمیان بر پایه محسوسات است، اما داوری خدایان بر پایه معقولات.

شهزاده این بگفت و به پادشاه لبخندی زد و از در بیرون شد و دل او را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا به کوشک خویش بازگشتند.

پادشاه راساکوشا را گفت: اگرچه دلدار پرسش تو را پاسخ گفت و هشت روز از دست برفت، اما به شکرانه لبخندی که به روی من زد، تو را می‌بخشم. لبخند او روشنی‌بخش جانم بود؛ همچون قوی زیبایی که زیر تابش نور آفتاب، بر دریاچه ماناسا(32) ، شناور باشد. افسوس که این تصویر نیز دیگر تا بامداد آرامبخش روح من نتواند بود.

پس، شب را با اندوه و حیرت – با خیره شدن به تصویر – به سر برد.

29.nermada
30
.yama در سانسکریت، yum تلفظ می شود. خدای مرگ یا داور مردگان را یاما گویند.
31.
chitragupta، در سانسکریت، فرشتۀ اعمال آدمیان را گویند.
32.
manasa

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس