صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز نهم

داستان زن پشیمان

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه  نیز برخاست و در مصاحبت دوست خویش، راساکوشا روز را در باغ، به شب آورد. چون شب بر سر دست آمد، باز به درگاه شهزاده شتافتند.

او را دیدند ردایی ارغوانی و یلی زربفت بر تن و تاجی مکلّل بر سر، بر تخت آرمیده است. شاه را با رویی گشاده و شادان نگریست. پادشاه واله زیبایی او – بی‌آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرو شد. آنگاه راساکوشا برابر تخت شهزاده ایستاد و گفت‌:

- بانوی من! در شهری، بازرگانی توانگر با همسر زیبای خود میزیست. بازرگان زن را از جان خویش دوست‌تر می‌داشت، اما زن سبکسر و جلف بود و چشم به مردان دیگر داشت. چون هوس بر تقوای او چیره شد، همچون تیغه گیاه سبزی بود در میان جنگلی آتش گرفته. اما بازرگان چنان دلباخته او بود که از همۀ گناهانش چشم می‌پوشید. و زن – به سبب همین گذشت ها – از او بیزار بود و او را بیشتر دشمن می‌داشت.

روزی از روزها، زن از پنجرۀ غرفۀ خود، بیرون را می‌نگریست. در حال، راجپوت زیبایی را دید. شیفته و سرگشته او گشت و از خان و مان و شوی خود درگذشت و به همراه او شد. چون بازرگان از رفتن زن آگاهی یافت، اندوهناک گشت؛ پنداشتی جانش از تن بیرون شده بود. اما به امید آنکه روزی همسرش بازگردد، زنده ماند. ( تنها امید است که یاران از هم دور افتاده را به زندگی پایبند می‌کند.) اما از آن روز که زن رفت، بازرگان دیگر به هیچ چیز دلخوش نبود. و چون دیگر دست و دلش به کار نمیرفت، به درماندگی و بی چیزی افتاد و دوستان به زخم زبان و ریشخندش گرفتند. پس، از کار و بار و خوشی دست بشست و تنها و بی یار و خانه نشین شد و شب و روز، تصویر زن فراری را به دیدۀ دل می‌نگریست. سه سال گذشت؛ هر سالی که هر ساعت آن، در تاریکی و تنهایی، چون شب یلدا می‌نمود.

 و اما بشنو از زن. چون مدتی با راجپوت به سر برد، از او دلزده شد و رهایش کرد و معشوق دیگر گزید. او را نیز پس از چندی رها کرد و دیگری یافت. و چون زنبور عسل، از گلی به گل دیگر می‌نشست.
مدتها گذشت تا شبی، با بازرگان زاده‌ای به سر می‌برد. بازرگان زاده از دلباختگی فراوان، خم شد تا پای زن را ببوسد. زن که از قصد او آگاه نبود، ناگاه بترسید و پای خود پس کشید. از نگین گوشوارۀ مرد، زخمی بر پایش نشست. اگرچه زخم التیام یافت، اما اثرش همچنان باقی بود.

پس از سه سال، روزی شوی در خانه – بی یار و بی کس – نشسته بود و در دل، به همسر از دست‌رفته می‌اندیشید. کوبۀ در به صدا در آمد. بازرگان که مدتها بود دیگر خدمتکاری نداشت، خود برای گشودن در شتافت. در را که باز کرد، همسر گریخته را پشت در بدید.

زن پیر و شکسته بود و گل‌های جوانی اش پژمرده؛ ژنده پوش و خاک آلود، با چشمانی اشکبار، شرمزده و ترسیده، به در سرای تکیه زده و از گرسنگی و خستگی و تشنگی، درمانده.

بازرگان چون زن خود را بدید. موی بر اندامش راست شد؛ گفتی قلبش از حرکت باز ایستاد. در حال، فریادی از حیرت و شادی برکشید. زن را در آغوش گرفت و او را به خوابگاهی برد که زن خود به آلودگی رها کرده بود. با دست و پایی لرزان از شادی، او را خوراک داد و شوخ از تنش بشست.

چون هراس و نگرانی زن فرو نشست، بازرگان بی‌آنکه او را بیازارد و سرزنش کند، خوشدلش ساخت و با اشک و خنده، بازآمدنش را خوشامد گفت؛ گویی زن هیچ گاه از نزد او نرفته بود. همچنان که او را به نرمی نوازش می‌کرد و غبار خستگی‌اش از تن می‌سترد، ناگاه چشمش به اثر زخمی افتاد که از گوشوارۀ بازرگان زاده بر پای زن رسیده بود. پس، انگشت بر آن نهاد و با همدردی، زن را گفت‌:
‌این پای سرانجام پناهی یافت.
زن خاموش بود و با چشمانی گشاده او را می
نگریست. ناگهان لبخندی زد و در دم، جان سپرد.
بازرگان چون زن را مرده یافت، بر زمین افتاد و او نیز بمرد.

***

ای شهزاده! اینک برگو چرا آن زن دلشکسته شد؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.
شهزاده گفت‌: دل زن از اندوه بشکست؛ زیرا هنگامی که دید شوی از مکافات او چشم پوشیده و با نرمی گناهش بخشوده، به یاد زمانی افتاد که پایش زخم برداشت. پشیمانی بر وی چیره گشت و همچون رودی طغیان زده، جانش از اندوه لبریز شد و دلش بشکست و درگذشت.

چون سخن شهزاده به پایان رسید، برخاست و با نگاهی اندوهبار به پادشاه، از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا نیز به کوشک خویش بازگشتند.

 پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! نه روز از دست برفت و اکنون دیگر من میترسم. بدان اگر محبوبه از دست برود، تو را نخواهم بخشید. این بار نگاهی دگرگونه داشت. مهربان بود، اما گویی او نیز مانند من از درد فراق اندوهگین است. جای آن است که با مکر و حیله، به دامش اندازی و نیرنگی سازی تا او در پاسخ درماند. من نیز به یاری این تصویر میکوشم تا روز دیگر، آرامش خود را نگاهدارم.

شاه شب را با تشویش و نگریستن به تصویر، به روز آورد.

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس