صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز دهم

داستان پهلوان و جانور دست آموز

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه نیز برخاست و به همراه دوست خویش، راساکوشا روز را در باغ به شب آورد. چون شب بر سَرِ دست آمد، باز به بارگاه شهزاده شتافتند. شهزاده را دیدند ردایی سیمگون با یلی مرصع به لعل بنفش بر تن و تاج مکلّلی بر سر، بر سریر نشسته‌است. پادشاه را نگریست و نفسی بلند برکشید.

شاه واله و شیدای زیبایی بی حد او – بی آنکه سخنی گوید – در جای خود نشست. آنگاه راساکوشا برابر تخت ایستاد و گفت‌:

- بانوی من! روزی روزگاری، در دهی، پهلوانی سرخ موی می‌زیست که در خانۀ خود، جانوری دست آموز نگهمی‌داشت. روزی به خانه آمد. دید حیوان گریخته‌است. به دنبال گمگشته خود، به کوی رفت. مردی را در کوی دید، کنجی نشسته. او را پرسید‌: آیا گمگشتۀ مرا ندیده ای؟
مرد گفت:
قلاده‌ای به گردن داشت؟
پهلوان گفت: آری.
مرد گفت: از این سو شد.
پهلوان بدان سو رفت، پُرسان. یکی گفت:
من او را دیدم، بر دو پای ایستاده، می‌خواست از این دیوار بالا رود.
دیگری گفت:
من او را دیدم، چهار دست و پا، به زیر دیواری خزید.
سومی گفت:
من او را دیدم، بر یک دست و پای ایستاده و پشت خود را با دست دیگر می‌خارید.

پهلوان رفت و رفت تا به گازری رسید. گازر گفت:
از این راه آمد و بر آب نگریست و بر چهره خود در آب، شکلک درآورد.

پهلوان باز هم رفت و رفت تا به میوه فروشی رسید که گفت:
او را دیدم که زیر آن درخت نشست و پرهای کلاغی زخمین را از تنش جدا می‌کند. من او را مشتی بادام زمینی دادم.

پهلوان همچنان برفت تا به دو مرد رسید که با هم گفت و گو می‌کردند. از آنان گمگشتۀ خود پرسید.یکی گفت: دیدمش، با یکی از همنوعان خود نشسته کک‌های تنش را می‌جست.
دیگری از پهلوان پرسید‌: مویش چه رنگ بود؟
پهلوان پاسخ داد‌: به رنگ موی من.
آن دیگری گفت: اینک آنجا، بر آن درخت، از شاخه‌ای تاب می‌خورد.

***

شهزاده خانم! اینک برگوی این موجود چگونه جانوری بود؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.
شهزاده لبخندی زد و گفت:
این جانور میمون نبود، بلکه بچه‌ای بود؛ شاید پسر خود پهلوان.

این بگفت و برخاست و با دشواری، آهنگ رفتن کرد. نگاه سرزنش آمیزی بر شاه افکند و دل پادشاه را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا به کوشک خود بازگشتند.

آنگاه پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! هرچند شهزاده هنوز به دام پرسش های تو گرفتار نیامده و ده روز به هدر رفته، اما اگر حکایت امروز را این چنین کوتاه نمی‌کردی، هر آینه تو را می‌بخشیدم. داستان آنچنان کوتاه بود که هنوز آغاز نشده، پایان گرفت و اکنون نه تنها دیدار دلپذیر من با دلدار بس کوتاه ماند، بل من همچون تشنه‌ای هستم که هنوز سیراب نشده، توان انتظارم به سر آمده‌است. دست‌کم حکایت‌های خود را درازتر کن تا من از دیدار محبوب سیراب شوم، ورنه کارم زار است. اکنون باید به یاری تصویری که در برابر زیبایی شهزاده، هر دم از اثرش کاسته می‌شود، شب فراق را به روز آورم.

و چنین بود که شاه شبی را پر بیم و هراسناک – خیره مانده به تصویر – به روز آورد.

 

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس