صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز یازدهم

داستان ملای سالوس

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه  نیز برخاست و روز را در مصاحبت دوست خویش، راساکوشا در باغ گذراند.چون شب فرا‌رسید، به درگاه شهزاده شتافتند.

شهزاده را دیدند ردایی زمردین با یلی سنگماه نشان بر تن و تاج مکلّلی بر سر، بر تخت نشسته‌است. شاه را به مهربانی نگریست. پادشاه واله و شیدای زیبایی او – بی‌آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرود آمد.

آنگاه راساکوشا برابر تخت آمد و گفت‌:

- بانوی من! آورده اند که پادشاهی در سرزمینی سلطنت می‌کرد. ملایی در دستگاه او بود که دل در گرو عشق شیطانی همسر مرد دیگری داشت. آن زن نیز بدکاره بود و به دلبستگی او، روی خوش نشان می‌داد. اما پاسبانی شوی حسود، بر زن خویش، وصال آن دو را ناممکن کرده بود. ملا چون دید وصال زن دست نمی‌دهد، به چاره جویی برخاست و شگردی به کار بست. از آن پس، به ظاهر، با شوی گرم گرفت و به خانۀ او می‌رفت؛ و چون در یوگا، دستی توانا داشت، با نشان دادن فنون شگفت انگیز خویش، جای خود را در دل مرد، استوار گردانید.

روزی شویِ زن را گفت: من توانم به قالب آدم دیگری درآیم. اگر تو نیز خواهی، این فن بیاموزمت. شویِ نادان – بی آنکه به قصد وی پی ببرد- پیشنهادش را پذیرفت.

پس، ملا شبی او را به گورستانی برد و با تعویذ و تردستی، قالب خویش و آن مرد را از جان تهی کرد. هنگامی که جان آن مرد از قالب بشد، ملا بی درنگ به درون کالبد او شد و در دم، شادمان از کید خویش، در هیأت شوی، به سوی خانۀ زن محبوب خود شتافت.

جانِ شوی چون کالبد خویش را نیافت، به فغان هی از دل برکشید و گفت: افسوس که کارم زار شد! ناگزیر، به درون کالبد ملا که در آنجا بود، شد و اندوهگین، لنگ لنگان به سوی خانۀ خویش رهسپار گشت. از بخت بد – چون اندیشه‌اش جای دیگر بود – پاهای کالبد ملا، بی اختیار، او را به خانۀ ملا رهنمون شد.

از آن سو، زن در تب و تاب عشق می‌سوخت و بیش از آن طاقت تحمل فراق در خود نمی‌دید، چون شوی را غایب یافت، روسپی وار به سوی خانۀ ملا، برِ دلدار، شتافت.

پس چون ملا به خانۀ مرد رسید، زن را در آنجا نیافت. سراسر شب را با اندوه و سرزنش به خود، گذرانید و در انتظار، کاسۀ صبرش لبریز شد.

از سوی دیگر، زن پیش از آنکه شوی در کالبد ملا به خانۀ ملا برسد، بدانجا رسید. چون مرد در قالب ملا در آمده بود، بدان خانه رسید، با شگفتی، همسر خود را در آنجا بدید. زن – بی آنکه بداند درون کالبد کیست – او را محبوب خویش پنداشت. پس، به سویش دوید و تنگ در آغوشش کشید و گفت: سرانجام تو را یافتم.

شوی نادان که مدت ها از همسر خویش سردی و بی اعتنایی دیده بود، چنان شادمان شد که همه چیز را فراموش کرد و تمام شب را با زن خویش گذراند و از او کام برگرفت.

چون بامداد فرا رسید، زن زودتر از شوی برخاست و پنهانی به خانۀ خود شد. از سوی دیگر، ملای ناکام – خشمگین از انتظار بیهوده – رنجیده خاطر، به خانۀ خود بازگشت. چون بدانجا رسید، با شگفتی دید که مرد در کالبد او، بر بسترش خفته است. وی را با خشم بیدار کرد و گفت: تو در بستر من چه می کنی؟

مرد پاسخ داد‌: تو بگو در قالب من چه میکنی؟
ملا گفت: لب فروبند که من در قالب دوزخی تو، رنج کافی برده‌ام، چندان که چیزی نمانده‌است که قالبت را بسوزانم.

مرد از ترس به خود لرزید و با فروتنی گفت: سردم بود. قالبی غیر از قالب تو نداشتم که در آن بخزم. قالب مرا بده و هرچه زودتر قالب خود را باز پس گیر.
پس، ملا او را به گورستان باز برد. آنگاه به نیروی جادو، آن دو کالبدهای خویش را با بکدیگر معاوضه کردند.

چون مرد به قالب خویش بازگشت، گویی از خوابی سنگین بیدار شده باشد، آنچه را گذشته بود به یاد آورد و گفت: ای ملای شیاد! پس این تو بودی که زن مرا در آغوش داشتی؟
ملا پاسخ داد‌: مرا با زن تو چه کار است؟
مرد خشمگین گریبانش بگرفت و به سرای قاضی‌اش کشاند. زن را نیز همراه ببرد و قصه را سراسر به قاضی بگفت و داد خواست که‌: مکافات مرا از این دو زشتکار بستان که آبروی مرا ریخته اند.
ملا گفت: من به زن تو نزدیک نشده ام.
و زن گفت: شکایت تو از بهر چیست؟ مگر این تو نبودی که من در آغوشت خفتم؟
قاضی در شگفت شد و از پاسخ درماند.
اکنون، رای شهزاده چیست؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.

***

شهزاده گفت: ملا شیاد بود و سوء نیت داشت. اما مجرم نیست و جزایی به او تعلق نمی‌گیرد. اگرچه نیت پاکی نداشت، اما کارش نگرفت. زن نیز هر چند خطاکار بود، اما عملش زیر نظر شوی و با رضایت او انجام یافت. و مرد نتوانست شهوتش را مهار کند، با همسر خود در بی‌حرمت کردن نفس خویشتن همدست شد و در کار خود مختار بود. این اوست که مستوجب تحقیر و سرزنش است، زیرا خود باعث بدبختی خویش بود. پس، رأی من برائت هر سه تن است.
شهزاده این بگفت و برخاست. در حالی که پای رفتن نداشت، از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد.
پادشاه و راساکوشا نیز به کوشک خویش بازگشتند.

آنگاه پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! اگرچه زیبایی دلدار من مجذوبم کرده که دیگر به حکایت های تو نمیپردازم، اما این هست که داناییاش بر همۀ آدمیان برتری دارد و تو نیز نتوانستی او را بشکنی. یازده روز از دست برفت و بیش از ده روز باقی نداریم. وای بر تو اگر او را فراچنگ نیاورم! دیدی که نگاهش مهربانتر و گاه رفتن، جان خراشتر می‌شود و بدبختانه تأثیر تصویر در آرامش بخشیدن به من نیز کمتر می‌شود و امید زنده ماندن تا فردا نیست.

شاه شب را ناخوش – خیره به تصویر – به روز آورد.

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس