صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز دوازدهم

داستان پیل و مور

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه نیز برخاست و در مصاحبت دوست خویش، راساکوشا روز را در باغ به شب آورد. چون شب فرارسید، به درگاه شهزاده شتافتند.

او را دیدند ردایی سرخگون با یلی گوهرنشان بر تن و تاجی مکلّل بر سر، بر تخت نشسته‌است. شهزاده با شوق اندک، خم شد تا آمدن پادشاه را ببیند. و پادشاه والۀ زیبایی او – بی آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرو شد.
آنگاه راساکوشا پیش آمد و برابر تخت ایستاد و گفت‌:

- بانوی من! پیلی درشت اندام و نیرومند در جنگلی، پادشاه پیلان بود. مانند آذرخش ایندرا به جنگل می‌زد و در زیر باران سیل آسایی که از معبد ایندرا می‌بارید، درختان جوان و رستنی‌ها را لگدمال می‌کرد. و چون از این کار سیر می‌شد، آرامش می‌یافت و چون کوهی بزرگ، پیشاپیش گلۀ خویش – در لابلای درختان – به راه می‌افتاد.

روزی، در همان حال، به مور تپه ای رسید. دندان خود را در آن فرو برد و ویرانش کرد. سپس، راه خود را گرفت و رفت تا به برکه‌ای رسید و در آن شنا کرد. با خرطوم خود، آب بر پیکر خویش همی‌افشاند. آنگاه به درخت تناوری تکیه زد و همچنان که بر کنارۀ برکه دندان می‌سایید، با چشمانی خمار و گوش‌هایی پهن و خرطومی فرو افتاده، به نرمی کژ می‌شد و مژ می‌شد. دندان سپیدش بر زمینۀ خاکستری رنگ پیکرش، همچون دو قوی سیمین خفته بر ابری سیاه، می‌درخشید.

و اما بشنو از موران. ویرانی مورتپه، هزاران کشته و سرگردان به‌جا گذاشته بود. مورانی که جان به در برده بودند، گرد آمدند و گفتند: آیا ما باید قربانی بوالهوسی این گنده پیل شویم؟
پس، قرار گذاشتند تا از میان خود گروهی برگزینند و نزد پیل فرستند و از او تاوان و خونبها خواهند.
هفت تن از دانایان خود برگزیدند و نزد پیل گسیل داشتند.

فرستادگان به سوی پیل شتافند و از تنۀ درختی که پیل بر آن تکیه زده بود بالا رفتند تا به جایی رسیدند که گوش پیل آرمیده بود. آنگاه پیام خود به گوش پیل، چنین فرو خواندند: ای پادشاه پیلان! موران ما را بدین فرستاده‌اند تا از تو تاوان مرگ هزاران مور کشته بخواهیم. اینک یا خونبها و تاوان ده، یا جنگ را مهیا باش!

پیل چون این سخن بشنود، از گوشۀ چشم، بر خیل مورانی که بر تنۀ درخت گرد آمده بودند، نگاهی انداخت و با خود گفت: خوشم باد! این موران حقیر چه آسیبی بر پیلان توانند رساند؟ پس، خرطوم خود پر از آب کرد و بر آن گروه پاشید و همه را بکشت.

و اما بشنو از موران که چون فرستادگان خود کشته یافتند، همگی در خشم شدند. صبر کردند تا شب فرا رسید. آنگاه که پیلان خفته بودند، خیل بیشماری از موران، از جایگاه خود بیرون آمدند و پای پیلان پیر و جوان را گزیدن گرفتند. چون صبح بر آمد، پیلان از خواب برخاستند و پای خود را چنان زخم و ناسور یافتند که از حرکت بازماندند.

پس پیلان به تلافی، به جنگل شتافتند و با خشم و نهیب، هر آنچه مور تپه بود، ویران کردند. اما موران که در زیرِ زمین پنهان شده بودند، از یورش پیلان زیان ندیدند. پیلان هر قدر بیشتر می‌دویدند، پاهاشان مجروح تر و دردناکتر می‌شد. پس چون حاصلی نیافتند، از پیکار دست کشیدند و از بیم آینده گفتند: بهتر آن است که با موران صلح کنیم.
هرچه گشتند موری نیافتند تا طرح صلح و آشتی با او در میان گذارند. پس موش را به سفارت برگزیدند. پیغام خود او را گفتند و نزد مورانش فرستادند.
موران پاسخ دادند: ما را با پیلان سازشی نباشد و با ایشان صلح نکنیم مگر آنکه پادشاه خود را به تلافی نابودی سفیران ما، نزدمان فرستند.
پس، موش نزد پیلان بازگشت و پیام موران بگزارد.پیلان چون چاره ای ندیدند، سر تسلیم فرود آوردند. پس، پادشاه پیلان – سرگشته و شرمنده – به جنگل رفت و خود را تسلیم موران کرد.

موران درخت لبلاب را گفتند: بر این نابکار بپیچ و او را سخت ببند، وگرنه ریشه هایت را خواهیم جوید و از بیخت برخواهیم کند.
پس، عَشَقه بر پیکر پیل پیچید و او را تنگ ببست، چنان که آن پیل گران تکان نتوانستی خورد. آنگاه خیل موران دست به دست هم دادند و او را در زمین دفن کردند تا از او تلی ساختند. سپس، کرم ها به جانش افتادند و گوشت تنش بکندند و بخوردند، تا آنکه جز استخوان و دندانهایش چیزی بر جای نماند. سرانجام، موران در جنگل آرامش یافتند و پیلان نیز برای خود پادشاهی دیگر برگزیدند. اکنون، ای شهزاده! بر گوی حکمت این حکایت در چیست؟راساکوشا این بگفت و لب فرو بست.

***

شهزاده لختی اندیشید، آنگاه گفت: هرچند ناتوانان دست اتفاق یکدیگر را دهند، بر توانایان برتری نخواهند یافت؛ زیرا مور، مور است و پیل، پیل. اما نیرومندی زورمندان نقطۀ ضعفی هم دارد. اگر پیلان بر ضعف خویش واقف بودند و پای خود را از آسیب موران در امان می‌داشتند، می‌توانستند آنان را همچنان به سخره گیرند تا بدانجا که حتی یک پیل بر تمام موران جهان سروری می‌توانست یافت.

شهزاده این بگفت و برخاست و افسوس کنان شاه را نگریست و به آرامی از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا نیز به کوشک خود بازگشتند.

آنگاه پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! اگر از خودپرستی و عشق، کور نشده باشم، می‌بینم که شهزاده را بر من رغبتی است. افسوس که دوازده روز ما از دست بشد و تنها نه روز دیگر ماندهاست. مبادا کاری کنی که دلدار از دست من بگریزد! زیرا از اثر تصویر نیز کاسته شده و روز به روز شباهت خود را با یار از دست می‌دهد. دیگر این تصویر هم نمی‌تواند مرا تا صبح زنده نگاه دارد.

 

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس