صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز سیزدهم

داستان شکار سراب

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه نیز برخاست و در مصاحبت دوست خویش، راساکوشا روز را در باغ به شب آورد. چون شب فرا رسید، به درگاه شهزاده شتافتند.

او را دیدند ردایی زعفرانی رنگ با یلی یاقوت نشان بر تن و تاجی مکلّل بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده به دیدن شاه، رنگ باخت و شاه والۀ زیبایی او – بی‌آنکه سخنی گوید- بر تخت خود نشست. راساکوشا برابر تخت شهزاده آمد و گفت:

- بانوی من! آورده اند که کاروانسالاری از بیابانی می‌گذشت. ناگهان، در برابر چشم خود، باروی شهر بزرگی بدید؛ شهری آبادان با دریاچهای زیبا که رنگ نیلی آسمان در آن خفته بود. کاروانسالار در شگفت شد و در آرزوی رسیدن به آن آب حیات، اشتران خود به سوی آن دیار راند. اما هر چه رفت، به آنجا نرسید. زیرا شهر و دریاچه ناپدید شده بود. مرد سرگردان دیگر بار خود را با آفتاب سوزان و ریگزار تنها یافت. با خود گفت: بس شگفتانگیز است این شهر! اگر همۀ داراییام را هم از دستم بستانند، از این شهر دست نخواهم شست.

همراهانش گفتند: ای کاروانسالار! این رویایی بیش نیست؛ سراب است. شهر و آبی در کار نیست. اما کاروانسالار گفتِ آنان را باور نداشت و همانجا – در بیابان – بار انداخت و تا روز دیگر، چشم به راه بماند.

چون روز دیگر شد، در همان ساعت، باز شهر و دریاچه در پیش چشمانش آشکار گشت. پس، بر تندروترین اشتر خود سوار شد و در بیابان بتاخت. اما هرچه  راند، اثری از شهر و آب ندید. دست از سفر کشید و در بیابان منزل کرد. هر روز، پی آن آب و شهر می‌دوید و اثری از آن نمی‌یافت. هر چه بیشتر می‌کوشید، شوق یافتن در او افزون می‌شد تا آنکه همۀ چیزهای دیگر پاک از یاد ببرد.

چون کار و بار خویش از دست بداد، روزی، گروهی از خویشان در بیابان به نزدش آمدند و او را گفتند: در اینجا چه می‌کنی؟ این چه دیوانگی است که بدان گرفتار آمده ای؟ تو هنوز ندانسته‌ای که این سرابی بیش نیست؟ دارایی خود را از دست می‌دهی و دنبال خیال واهی می‌روی.

کاروانسالار گفت: میان آنچه از شما می‌شنوم و آنچه به چشم می‌بینم، تفاوت بسیار است. آیا گمان نمی‌کنید که من همچنان که شما را می‌بینم، آن شهر و دریاچه را نیز می‌بینم؟ این همه را با خیال چه کار!
خویشانش پرخاش کنان فریاد زدند: ای دیوانه! این سراب است و حقیقت نیست!
کاروانسالار گفت: مرا بگویید اگر حقیقت نیست، پس من چه
میبینم؟ بگوییدم چیست؟
اما آنان چیزی نتوانستند گفت. او را ریشخند کردند و دشنام دادند و تنهایش گذاشتند و پراکنده شدند.

کاروانسالار هر چه داشت در بهای اشتران نهاد و هر روز، در پی شهر گمشده می‌تاخت و بدان نمی‌رسید و از پای می‌شد. همچنان بود تا هر آنچه داشت، از دست بداد. اشترانش مردند و خود در بیابان گم شد و سرانجام جان سپرد و آفتاب بر پیکر او بتابید تا استخوانش نمایان گشت.
سرگذشت وی زبان به زبان گشت و مردمان درباره اش گفتند: مردک بیچاره در زیر آفتاب سوزان بیابان، دیوانه شده بود. اما خویشانش می‌گفتند: نفرین بر او باد که با نادانی خود، ما را نیز به خاک سیاه نشاند!
زاهدی این سخن بشنید؛ پوشیده بخندید و گفت: دیگ به دیگ
میگوید: رویت سیاه! سه‌پایه میگوید: صَل عَلی اکنون، بانوی من! بفرما که مراد آن زاهد، از این گفته چه بود؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.

***

شهزاده گفت: خویشان کاروانسالار او را به سبب اعمالش سرزنش می‌کردند زیرا سراب را واقعیت می‌انگاشت. اما خود آنان که مال ناپایدار را واقعیت می‌پنداشتند، کمتر از او خیالباف نبودند و همچون او دنبال خیال واهی می‌رفتند. آیا به راستی، این جهان جز سراب چیز دیگری است؟ پس، آنان مانند دیگی سنگی هستند که دیگ‌برهای سنگی دیگر از نوع خود را به سخره می‌گیرند. همه حمال عیب خویشتنیم.

شهزاده این بگفت و برخاست و پادشاه را دردمندانه نگریست و آرام از در برون رفت و دل شاه را نیز با ببرد. پادشاه و راساکوشا نیز به کوشک خود بازگشتند.

پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! این روز نیز از دست بشد. شش روز دیگر بیش نمانده. روز به روز، ساعات فراق من و شهزاده سهمناک تر و لحظات جدایی دردناک‌تر می‌شود. تصویر نیز چون ماهی در دل من غروب می‌کند، و از آن در هراسم که جان مرا در تاریکی و تنهایی رها کند. اگر بدانم که او برای همیشه از آن من خواهد شد، تحمل فراق و جدایی کنونی سهل است.

شاه شب را با نگرانی – خیره به تصویر – به روز آورد.

 

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس