صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز چهاردهم

داستان لب های سرخ

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه نیز برخاست و روز را در مصاحبت دوست خویش، راساکوشا در باغ به شب رساند. چون شب فرا رسید، به درگاه شهزاده شتافتند.

او را دیدند ردایی سیم‌بفت با یلی مرصع به یاقوت کبود بر تن و تاج مکلّلی بر سر، بر تخت نشسته‌است. شهزاده پادشاه را که دید، در پستانش جنبشی پدید آمد و شاه والۀ زیبایی او – بی‌آنکه سخنی گوید – در جای خود نشست. راساکوشا برابر تخت آمد و گفت:

- بانوی من! در زمان های پیشین، پادشاهی بود مشتاق گردآوری نفایس دنیا. و هرچه از این گونه به دستش می‌افتاد، به هر بها که بود می‌خرید. از این رو، کاخ وی محل آمد و شد بازرگانان هر دیار بود که چو رودی به دریا ریزد، به سوی خانۀ او روان بودند.

روزی، بازرگانی نزد شاه رفت و او را گفت: پادشاها! تو را طرفه هدیه‌ای آورده‌ام که به زیبایی و نایابی آن، در سه جهان، چیزی نیست. این را به بهای جانم برایت کف آورده ام، زیرا می‌دانم در گشاده‌دستی مانند نداری.

 سپس، از دُرجی، جامی از عاج به سپیدی سیم، با لبه‌ای خونین، بیرون کشید و گفت: این جامی است که بیم بوشتا(33) – دختر پادشاه لانکا(34) – که در زیبایی شهرۀ سه جهان است، هر روز از آن آشامیدنی می‌نوشیده است.
خلقتش چنان طُرفه است که گویی همۀ زیبایی زنان دیگر در او نهفته است. کمال
زیبایی‌اش را باید در دهانش جست. در برابر سرخی لبانش، شَنگرف رنگ می‌بازد. با این لبان خونین، خون عاشقان خود را می‌ریزد. لبانش بر هرچه برسد، بر آن، لکی ناستردنی می‌نشاند. چنان که می‌بینی لب او بر لب این جام رسیده و رنگی بی‌مانند بر آن کاشته‌است.
برای به دست آوردن این جام، رشوتی گران به خادم این بانو دادم و جان خود به کف دست نهادم و آن را به کف آوردم. اینک آن را پیشکش حضور پادشاه می‌کنم.

شاه چون زیبایی بی‌مانند جام را یدد، شادمان شد و خزانه دار را فرمود تا مالی گران – ده برابر آنچه بازرگان به خادم بانو داده بود – او را بدهد و خوشدل روانه‌اش سازد.

پسر پادشاه در این گفت و گو، حضور داشت و آنچه میان پدرش و بازرگان گذشت، بشنید و درجا، بیقرار بانوی خونین لب شد. شب در اندیشۀ آن زن نادیده، به بستر رفت و خوابی دید.

در خواب دید که بر اسب نشسته و می‌تازد. چون به کنار دریا رسید، از اسب پیاده شد و به کشتی نشست و راهیِ سرزمین لانکا گشت. کشتی چون باد، بر دریا می‌راند. چون به مقصد رسید، از کشتی بیرون جست و دوان دوان به سوی قصر بانوی خونین‌لب شد. در این هنگام، در یک سوی آسمان، آفتاب فرونشست و از دیگر سو، ماه برآمد و قصر را نورباران کرد. شاهزاده دختر پادشاه را دید که در مهتابی کاخ خود، زیر نور ماه، نشسته و گویی به ماه می‌گوید: تو در نیا که من در آمده ام.

 لبانش در قرص مهتابی صورتش، چون دو گل آتش شعله‌ور بود. پسر پادشاه تاب دیدن زیبای آن لبان را در خود ندید و از حال برفت. در آن حالت، هرچه می‌دید لب بود. پس از اندکی، لبها بزرگ و بزرگتر شدند و مانند کوهی عظیم گشتند. در دم، آن کوه لب یکباره از هم پاشید و خرد شد و تکه های آن – چون ستارگان – بر شاهزاده فرو ریختند و سراپای او را بوسه باران کردند. ناگهان، دوباره کاخ را پیش روی خود دید.

پس، به درون باغ گام نهاد و بانوی خونین‌لب را دید در صدر تالاری بزرگ نشسته. چون لبهایش به چهرۀ شاهزاده نزدیک و نزدیکتر شد، ناگهان شاهزاده دو فک زشت دید با دو لب نازک سبزگون و دو رشته دندان سفید چون عاج و تیز مانند دندانه‌های ارّه که سیاهچالی را در میان گرفته بودند. چاله، بزرگ شد و بزرگتر تا تمام وجود شاهزاده را فرو بلعید. نعرۀ سهمناکی برکشید و از خواب پرید. اکنون، ای شهزاده! برگوی که این فریاد سهمناک از بهر چه بود؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.

***

شهزاده لبخندی زد و گفت: از هولِ جان. بترسید که او را بگزد. این بگفت و از جای برخاست و با نگاهی آرزومند، پادشاه را نگریست و از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد. شاه و راساکوشا نیز به کوشک خویش بازگشتند.

پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! بازرگان صاحب جام دروغ می‌گفت و دروغ او از اینجا آشکار است که در تمام جهان، لبانی به سرخی لبهای دلدار من، یافت می‌نشود. اما افسوس که لبخند شیرین او به کام من شرنگ می‌ریزد؛ اکنون، هفت روز بیشتر نداریم و اندیشۀ از دست دادن او مانند زهری است که آلوده به شهد زیبایی او، به کام من می‌ریزد. من دیگر این تصویر را هم دوست ندارم، زیرا مرا به سخره می‌گیرد و به گمانم تا روز دیگر، جانم به لب خواهد رسید.

پادشاه شبی نکبت بار را – خیره به تصویر – به روز آورد.

33.bimboshta در سانسکریت، به معنای سرخ لب است.
34.
lanka که امروزه سیرالانکا نام دارد.

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

 ***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس