صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز پانزدهم

داستان نیلوفر و زنبور عسل

 

***

بامدادان چون آفتاب برآمد، پادشاه نیز برخاست و روز را همچنان با دوست خود، راساکوشا به گلگشت در باغ، سپری کرد و شب هنگام به درگاه شهزاده شتافتند.

شهزاده را دیدند ردایی به رنگ مس با یلی سیمگون بر تن و تاج مُکلّلی بر سر، بر تخت نشسته‌است. چون شاه را دید، دیدگانش بدرخشید و شاه والۀ زیبایی او – بی‌آنکه سخن گوید- در جای خود نشست. راساکوشا برابر تخت آمد و گفت :

- بانوی من! آورده‌اند بچه زنبور عسل زیبایی بود که تمام عمر در خانه، نزد پدر و مادر به سر برده بود و از دست آنان خوراک می‌خورد. تا آنکه روزی، برای نخستین بار، از خانه بیرون آمد تا برای ساختن عسل، شهدی به خانه برد.

چشمش به نیلوفری سرخگون افتاد که بر سطح برکه‌ای در جنگل، آرمیده بود. بی درنگ، مجذوب گل شد و به سوی او رفت. همین که خواست شیرۀ آن را بمکد، نیلوفر گلبرگ‌های خود را فروبست و گفت: ای زنبور! تو نیز مانند همجنسان خود، به زور بر من وارد می‌شوی و می‌خواهی شهد مرا به رایگان برگیری. شهد من رایگان نیست. بهایی دارد.

زنبور وِزوِزی کرد و گفت: در ازای آن چه می‌خواهی؟ تو که همه چیز داری. آیا همین تو را بس نیست که میشکفی و در این برکه می‌خرامی و هوا را عطرآگین می‌سازی؟

نیلوفر گفت: چیزی هست که مرا باید. ای زنبور نادان! دور شو! تو هنوز نمی‌دانی که من چه می‌خواهم. اگر خواهان شهد منی، برو و آنچه مرا باید بیاب و آنگاه نزد من بازآی.

زنبور خشمناک پر زد و دور شد تا دریابد که نیلوفر چه می‌خواهد. در راه، سوسکی را دید که زیر درختی، بر خاک می‌غلتد.
زنبور گفت: ای سوسک! به من بگو که نیلوفر از من چه می‌خواهد؟
سوسک گفت: مرا با نیلوفر چه کار؟ چرا وقت مرا به هدر می‌دهی؟
دیگر بار، زنبور به پرواز درآمد و بر شاخ درختی، تارتنکی را دید که تار می‌تنید. مشکل خود از او پرسید.
تارتنک او را گفت: بی‌شک
حشره‌ای می‌خواهد.
زنبور با خود گفت: نیلوفر را با حشره چه کار؟ تارتنک از ظنّ خود سخن می‌گوید.

در این حال، آسمان را ابری فرا گرفت، پس، زنبور نزد ابر شد و پرسید: ای ابر! نیلوفر چه می‌خواهد؟
ابر پاسخ داد: قطرۀ باران می
خواهد.
زنبور بازگشت و قطراتی چند آب به نیلوفر داد.
نیلوفر گفت: برکه و ابر مرا سیراب می‌کنند. چند قطره آب تو مرا چه حاجت؟ باز برو و بجوی.

بار دیگر، زنبور پر زد و رفت. در راه، تاری از نور خورشید را دید که بر تیغۀ علفی بازی می‌کرد. از تار خورشید پرسید.
تار خورشید او را گفت: نیلوفر گرما می‌خواهد.
زنبور بازگشت و کرمک شبتابی با خود برد و به گرم کردن نیلوفر پرداخت.
نیلوفر گفت: من گرما را از آفتاب می‌گیرم، نه از تو. کرمک خویش برگیر و برو و آنچه می‌خواهم بیاب.

زنبور بازگشت. در راه، بومی دید، چشمک زنان، بر شاخی خفته. زنبور پرپرزنان او را بیدار کرد و گفت: ای بوم! نیلوفر از من چه می‌خواهد؟
بوم گفت: خواب.
پس، زنبور نزد نیلوفر شد و گفت: تو خواب می‌خواهی. من بر بالینت، همی‌خوانم و همی‌پرپر زنم تا خوش بخُسبی.
نیلوفر گفت: من خواب را از شب می‌گیرم، نه از تو. باز برو و آنچه می‌خواهم پیدا کن.

زنبور نومید بازگشت و با صدایی بلند گفت: این نیلوفرِ زبونِ هوسباز از من چه می خواهد؟
قضا را، صدایش به گوش مرتاضی رسید که در گوشه‌ای از آن جنگل می‌زیست و زبان همۀ جانوران را
می‌دانست. زنبور عسل را نزد خود خواند و او را گفت: ای زنبور نادان! نیلوفر این را می‌خواهد.

پس، زنبور شاد شد و نزد نیلوفر رفت و آنچه می‌خواست او را بداد. نیلوفر گلبرگ‌های خود را گشو و زنبور شهد او را مکید. شهزادۀ من! بفرما زنبور به نیلوفر چه داد؟ راساکوشا این بگفت و خاموش شد.

***

شهزاده چهره از شرم گلگون ساخت و گفت: او را بوسه ای داد. این بگفت و برخاست و بی‌آنکه به پادشاه بنگرد، از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد. شاه و راساکوشا نیز به کوشک خود بازگشتند.

شاه نومید شد، اما شادمانه، راساکوشا را گفت: دوست من! هرچند بر اثر پاسخ‌های شهزاده، بیش از شش روز برای ما باقی نمانده، اما پاسخ امروز او به تمام دوران سلطنت من می‌ارزید. اکنون تو را می‌بخشم. این نیز بگویم که پریشان حالی او – به هنگام سخن گفتن – قلب مرا به دو نیم کرد. اگر دل و جرأت می‌داشتم، می‌گفتم  که او را بر من گوشۀ چشمی است. اما بگو من چگونه بار فراق بر دوش کشم؟ اکنون دیگر تصویر در نظرم، یکسره رنگ باخته و به جای آنکه تب و تاب مرا فرو نشاند، بر رنج و محنتم می افزاید.

دیگر بار، پادشاه شبی پرهراس گذرانید؛ گاه به تصویر مینگریست و گاه آن را پس می زد.

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس