صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز شانزدهم

داستان گوهری در کام اژدها

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه نیز برخاست و در مصاحبت دوست خویش، راساکوشا روز را در باغ به شب آورد. چون شب فرا رسید، به درگاه شهزاده شتافتند.

او را دیدند ردایی به رنگ مروارید خاکستری با یلی عقیق نشان بر تن و تاجی مکلّل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده شرمگین نگاهی بر پادشاه انداخت و شاه والۀ زیبایی او – بی‌آنکه سخنی گوید – در کرسی خود فرو شد. راساکوشا برابر تخت آمد و گفت:

- بانوی من! بیرون حصارِ شهری، درخت لیل(35)  مقدسی سر به آسمان کشیده بود. کفچه مار بزرگی در گودالی از ریشه های آن می‌زیست. مار روزها از سوراخ خود بیرون می‌آمد، زیر آفتاب چنبره می‌زد و مردم برایش شیر و شکر می‌بردند.

در آن شهر، مرد گوهری توانگری بود که دختری بس زیبا داشت. دختر که شیفتۀ سنگهای قیمتی و گوهرهای گرانبها بود، از آنها خزینه‌ای گردآورده بود. از هر گونه گوهری که خواسته بود، به دست آورده بود مگر یکی گوهر که آن هم در کام کفچه مار مقدس بود. چنان به این گوهر دلبستگی یافته بود که آنچه گوهر داشت پیش چشمش، خوار و بی‌بها بود. شنیده بود چنین گوهری در کام کفچه مار مقدس است و چون در آتش آز

می‌سوخت، مردی از طایفۀ دامبا(36)  به مزدوری گرفت و او را گفت: شب هنگام برو، مار را هلاک کن و گوهر را نزد من بیاور.

چون گوهر به کف آورد، از همۀ گوهرهای خویش گرامی‌ترش می‌داشت. آن را در نیم تاجی نشاند و پیوسته بر سر می‌گذاشت.

و اما بشنو از خدای ماران(37) که چون از قتل رعیت خویش آگاهی یافت، بر آن شد که قاتل را به کیفر برساند. پس به هیأت مردی درآمد و به آن شهر رفت. بعد از جست و جوی بسیار، دریافت که گوهر در کام کفچه مار، نزد دختر گوهری شهر است. پادشاه ماران خود را به کِسوت گوهرفروشی جوان و خوبرو درآورد و نزدیک خانۀ گوهری، سرایی به کرا گرفت. آنگاه در شهر، خبر پراکند که بازرگانی است مالدار و به اکناف سفر همی‌کند. در آن سرا بماند و مهمانان بخواند و به بزم و سور نشست. و چون با گوهری شهر آشنا شده بود، با مکنت و اعتبار خود، چشم او را خیره ساخت و گوهرهایی کمیاب و گران به او پیشکش کرد.

سرانجام، خواستگار دختر وی گشت. مرد گوهری سخت شادمان شد و او را به دامادی پذیرفت، زیرا باور نداشت که در تمام جهان، دامادی همتای او یافت شود. چون دختر را از ماجرا آگاه کرد، شادی دختر نیز کم از پدر نبود، زیرا او خود گوهر فروش جوان را از روزن خانه دیده بود و از دارایی و اعتبار او آگاه بود. پس، با خود گفت: به این مرد شو کنم و در دریایی از دُرّ و گوهر شناور خواهم شد.

برای عروسی، ساعتی نیک برگزیدند و به تدارک میهمانی پرداختند. ازآن پس، شاه ماران هر روز، دُرجی پر از گوهر برای عروس ارمغان می‌فرستاد. دختر از فرط شادی، حواس خود از دست داد. تا آنکه سرانجام روز عروسی فرا رسید و عروس و داماد را دست به دست هم دادند. چون مجلس پایان گرفت، آن دو وارد حجلۀ زفاف شدند. داماد عروس را در آغوش گرفت و در حجله نشاند و آهسته صدایش زد. چون دختر روی سوی شوی خویش گردانید، گوهر فروش جوان لبخندی زد و به آرامی به او نزدیک شد. دختر او را نگریست. در چهرۀ مرد زیبارو، دهانی دید چون ماران که زبانی دراز و دو شاخه در آن می لرزید.

شب زفاف به سر رسید و بامداد، نوازندگان برای بیدار کردن عروس و داماد، بر تارها پنجه کشیدند و در نی‌ها دمیدند. روز به پایان رسید و تا شامگاه از عروس و داماد خبری نشد. پس، گوهری و یارانش که از انتظار نگران و بی‌قرار شده بودند، در بسته را شکستند و به درون حجله رفتند.

عروس را دیدند که تنها بر تخت افتاده و بر پستانش، نشان دو زخم داغ بسته و از داماد اثری نیست. در این حال، ماری بس عظیم از تخت بیرون خزید و به سوراخی فرو شد.

ای شهزاده! اینک بفرما که گوهر در کام مار چه ارزشی داشت که تا بدان حد دل دختر گوهری را برده بود؟ راساکوشا این بگفت و لب فروبست.

***

شهزاده گفت: گوهر ارزش و برتری ویژه‌ای نداشت. از آن نظر طُرفه بود که دختر مالکش نبود. و این طبیعت زنان است که به هر آنچه دارند، ارج نمی‌نهند و برای آنچه ندارند، جان می‌فشانند.

شهزاده این بگفت و برخاست و آهی بلند برکشید و به شاه نگریست و از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد.

شاه و راساکوشا نیز به کوشک خویش بازگشتند.

پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! شک نیست که بر هوش شهزاده چیره نتوانیم شد و به ناچار ناکام خواهیم ماند. اگر خطا نکنم، با آن آهی که از دل برکشید، پیامی برای من فرستاد. اندیشۀ هجران او هوش مرا ربوده است. اگر حکایت ماهوت(38)  و کشته شدن او به دست پیل مستش را به یاد داشته باشی، بدان که من نیز تو را مانند ماهوت خواهم کشت.

من سرنوشت خود را می‌دانم. در برابر خوانی رنگارنگ، از فرط گرسنگی، اندک اندک جان خواهم داد و این بدترین نوع مرگ است. نفرین بر آن تصویر شوم و صورتگری که آن را پرداخته! هم اکنون می‌دانم که تفاوت تصویر با دلدار من، از زمین تا آسمان است. در مهربانی این زن تردید ندارم؛ اما سرنوشت او با مهربانیش سازگار نیست؛ زیرا به حکم تیزهوشی سرشار، به ناچار، دلدادگان خود را ناامید می‌کند.

شاه شب را با فرسودگی به روز آورد، در حالی که می‌کوشید به تصویر نظری نیفکند.

35.nyagrooba درختی است که آن را banian نیز گویند. نوعی انجیر هندی است که شاخه های آن آویزان می‌شود و به زمین فرو می‌رود و ریشه می‌گیرد و درختانی تازه می‌روید. این درخت در سواحل جنوب ایران – مخصوصا در جزیرۀ خارک – هست و آن را لیل (بر وزن فیل) می نامند.

36.damba

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس