صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز هیجدهم

داستان عشق و مرگ

کامادوا ،خدای عشق

 

***

بامدادان چون آفتاب بردمید، پادشاه نیز برخاست و با همۀ درماندگی، روز را با راساکوشا در باغ، به شب رسانید. چون شب فرارسید، به درگاه شهزاده شتافتند.

او را دیدند ردایی لعلگون و یلی مرواریدنشان بر تن و تاجی مکلّل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده به شاه نگاهی انداخت و سرش مانند شاخ گلی خم شد. پادشاه والۀ زیبایی او – بی آنکه سخنی گوید – بر کرسی خود جلوس کرد. راساکوشا برابر تخت ایستاد و گفت:

- بانوی من! عاشقی بود که در مرگ معشوق خود به سوگ نشسته بود و می‌گفت: ای مرگ! چه نیرومندی تو! و اما تو ای عشق! نیرومندتری.
یاما – خدای مرگ – این سخن بشنید. پس، کاما(39) – خدای عشق– را فرمود: بنگر که این نادان چه می‌گوید! کاما گفت: آنچه می‌گوید راست است. من از تو نیرومندترم.

میان آنان بر سر اینکه کدام نیرومندتر است، بگو مگو افتاد. پس از چندی، کاما گفت: باکی نیست. سه چیز را بهر آزمایش برگزیدند: یک پهلوان، یک درخت لیل وقلب مردی حکیم. پس، خدای مرگ نزد درخت لیل شد و گرد مرگ بر ریشۀ آن پاشید.

به همان سرعت که ریشه ها می‌مردند، شاخه ها – به امر کاما – از بالا به پایین فرود می آمدند و به خاک فرو می رفتند و چنان که طبیعت لیل است، از آن شاخه ها، درختانی تازه می‌رویید. کار درخت پیوسته بر این منوال بود تا سرانجام، خدای مرگ خسته شد، و از کار دست کشید و درخت لیل به همان نیرومندی پیشین بر جای بود.

خدای عشق گفت: من پیروز گشتم. اما خدای مرگ پاسخ داد: شتاب مکن! پس، سراغ پهلوان رفت و او را که با دشمنی در حال نبرد بود، بکشت.

از آن سو، سامارا(40) – خدای عشق و خاطرات‌ – در گوش مردم آن دیار فرو خواند که در سوگ پهلوان بنشینند و بارگاهی باشکوه برایش بنا کنند و شاعران مدح او گویند و مادران نام وی را بر فرزندان خود گذارند و در معابد، او را چون خدایی بپرستند.

پس، خدای عشق گفت: بنگر که من بار دیگر بر تو پیروز شدم. بپذیر که من از تو نیرومندترم. اما یاما گفت: شتاب مکن. پس، به نزد حکیم شد و او را دید که در جنگلی، سرگرم ریاضت است. خدای مرگ بر قلب او زد و او را بکشت.

عشق بازآمد و نیرویی تازه در کالبد حکیم دمید و دوباره به جهان سُفلی پایبندش ساخت. نبرد عشق و مرگ در قلب حکیم، همچنان بر قرار بود. و چون از جهان می‌رفت، لذت زندگی جهان فانی او را زنده می‌داشت.

کامادوا گفت: بار دیگر دیدی که من نیرومندترم و پیروزی از آنِ من است. خَستو شو(41)  که من بر تو پیروز شده ام. اما یاما گفت: با این همه، من نیرومندترم و آن عاشق سوگوار ژاژ می‌خاید.
کاما بر او بخندید و به سخره‌اش گرفت. اکنون، شهزاده! برگوی که به راستی کدام نیرومندتر است، عشق یا مرگ؟

***

رنگ از رخسار شهزاده پرید و به آهستگی گفت: خدای عشق نیرنگباز است. او مانند تاس‌بازی دغل، تاس می‌گیرد. در برخی موارد و بعضی لحظات، او نیرومندتر به نظر می‌آید. او برای این یاما را به مبارزه خواند که می‌دانست همۀ موارد را باید به ناچار، در زمان و مکان مشخصی به زنجیر کشید. با این وجود، خدای مرگ از او نیرومندتر است؛ زیرا لایتناهی است. اوست که نَفس زمان است. بی‌آغاز است و بی‌انجام. همان گونه که جریان مداوم و پیوستۀ آب رود گنگ را نتوان در درون کوزه‌ای جای داد، نمی‌توان آن نیرویی را که به اقتضای ذاتش، حدّی برنمی‌دارد، محدود کرد.

شهزاده این بگفت و نگاهی غمگین به شاه انداخت و از در بیرون شد و دل شاه را نیز با خود ببرد. پادشاه و راساکوشا به کوشک خود بازگشتند.

پادشاه راساکوشا را گفت: دوست من! کار من اکنون تمام است و اینک آغاز فرجام من است. بیش از سه روز برایم نمانده و تردید نیست که این سه روز دیگر نیز مانند روزهای پیش، تباه خواهد شد، همچون روزگار من ... آنگاه آفتاب زندگیم – برای همیشه – غروب خواهد کرد. افسوس، سرنوشت خود را در نگاه غمگینی یافتم که نگارم بدرقۀ راهم کرد. نگاهش مانند نگاه غزالی رمیده بود. ای کاش تا بدین اندازه هوشمند و زیبا نبود! این دانایی و زیبایی اوست که مرا به ورطۀ نیستی می‌کشاند. اینک، تصویر را به دور افکن که جان مرا می‌سوزاند.

شاه شب را سراسر، به هذیان گذراند و نگاهی بر تصویر دلدار نینداخت.

39.kama یا kamadewa، خدای عشق که در ضمن، صدها نام دیگر نیز دارد.
40.
samara
41
.اقرار کن. فردوسی گوید:
به هستیش باید که خستو شوی            ز گفتار پیکار، یک سو شوی                  (آنندراج)

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس