صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

روز بیستم

پایان

 

***

بامدادان چون خورشید بردمید، پادشاه نیز برخاست. این بار تنها به باغ شد و دوست خود را همراه نبرد. به گردش پرداخت. از فرو شدن آفتاب، بیم داشت. از سوی دیگر، آرزومند دیدار یار خویش بود. و این دوگانگی آرزو، جانش را بخَست. در حال، به سرزنش وینایاکا پرداخت و گفت:
ای خدای گلگون گلو! فریب تو را خوردم. به جای آنکه هدایتم کنی، با تیزهوشی و درایت این بانو، راه را بر من بستی. اکنون، هنگام این سخن یأس آور نیست. من نباید کار خود را مانند کریتا کریتا، نیمه تمام بگذارم. باید بکوشم چیستانی طرح کنم که او از پاسخش درمانَد.
اما در جایی که راساکوشا در طرح معما کامیاب نشده، من چگونه امید کامیابی توانم داشت؟ طرح پرسش‌های راساکوشا هیچ کمتر پاسخ‌های شهزاده نبوده است. دیدیم که شهزاده گویی دریایی است از دانش و حکایت‌های دل انگیز و یا بهتر بگویم، هیچ تنابنده ای – به جز خدایان – بر تیزهوشی او چیره نتواند گشت.

آنگاه، دست دعا به درگاه الهۀ سخن برداشت و گفت: ای الهۀ سخن! پناهی جز درگاه تو ندارم. مرا یاری ده! یا اندیشۀ دلدارم را اندکی غبارآلود کن تا نتواند معمای مرا بشکافد، یا مرا معمایی بیاموز تا او در پاسخش درمانَد، که درماندگی من فزونتر از پیروزی اوست.

الهۀ سخن در دم، او را رازی بیاموخت. پس، شاه بس شادمان شد؛ از جا جهید و فریاد برآورد : بختم یار شد. سپاس بر ساراسواتی(45) ، الهۀ سخن، که به یاری او، شهزاده از آن من خواهد شد.

ساراسواتی، الهۀ سخن

پس، به سوی راساکوشا شتافت. او را دید در بحر مکاشفه، مستغرق گشته است. گفت: دوست من! اکنون هنگام مکاشفه نیست. مقصود حاصل شد. این بار، طرح معما را به من بسپار.
راساکوشا گفت: پادشاه شادمان و پیروز باشد! اما در چنین مهمی، مگذار کار به دست حدس و گمان بسپاریم و طریق خطر بپوییم. بیا و معما را بازگو تا دشواری آن را بیازماییم.

سوریاکانتا بخندید و گفت: گمانم چنین می‌پنداری که این مسأله حل شدنی نیست. معما این است که من خود معما هستم. نزد شهزاده می‌روم و از او می‌پرسم، مرا چه بایست کرد؟ اگر رهنمونم شد، فردا نیز نزد او خواهم رفت و همان پرسش را از او خواهم کرد. اگر پاسخ نگوید، برابر آنچه خود گفته، از آن من خواهد شد. پس، در هر دو حال، مرغ به دام افتاده.

راساکوشا لبخندی زد و گفت: پادشاها! پیروزی با توست. به راستی که نیروی عشق چه والاست! عشق مانند سنگسابی است که تیغ را هم تیز می‌کند و هم کُند تواند کرد. نخست، عشق تو را کور کرد. سپس بینایت ساخت تا آنچه را پیش رویمان ایستاده بود و از دیدنش ناتوان بودیم و دنبالش می‌گشتیم، ببینیم. اگر اشتباه نکنم، خدای عشق شهزاده را نابینا خواهد کرد و چه بسا که خود با دلی خوش به دام شاه بیفتد. مرغی که آهنگ دام دارد، زودتر به دام می‌افتد. هرچند او همۀ پرسش های مرا با سرسختی پاسخ گفت، اما در برابر تو، چون موم نرم خواهد شد.
شاه باقی روز را در آتش اشتیاق سوخت و چشم به راه شب ماند تا نزد شهزاده رود و معمای خویش بازگوید.
سرانجام، آفتاب فرو نشست.

راساکوشا گفت: شاها! تو امروز تنها به بارگاه شو! این بار، نبودن من بیشتر از بودنم تو را به کار آید. گاه باشد که غیبت دوستی به از حضورش به سود دوست او باشد. در این باب تو را حکایتی گویم.

پادشاه گفت: اکنون دیگر جای قصه سرایی نیست، حتی اگر گوینده تو باشی. اگرچه امشب تنها نزد شهزاده می‌روم، ولی اگر به برکت یاری الهۀ سخن و خدای مشکلات، پیروز شوم، باز هم مرهون تو خواهم بود. زیرا تو نه تنها در دوران فراق مرا یار بودی، بل داستان حال تو همچون نردبانی بود که مرا پله پله به غرفۀ دلدار رسانید. آیا نه چنین است که نخستین پلۀ نردبان امید نیز مانند آخرین پلۀ آن است؟

راساکوشا بخندید و گفت: ای پادشاه! درست گفتی. اینک برو؛ اگرچه به قصۀ من گوش ندادی، اما نتیجه حاصل آمد. زیرا شهزاده را چشم انتظار گذاشتی و انتظار آتشِ شوق را تیزتر می‌کند. بخت یارت باد!

شاه به تنهایی، به سوی بارگاه شهزاده شتافت. همچنان که به در نزدیک می‌شد، دست راستش لرزیدن(46)  گرفت. آن را به فال نیک گرفت و به درون شد.

شهزاده آنانگارا را دید ردایی نیلی با یلی به رنگ پر طاووس – مرصع به سنگ های خورشید زرد – بر تن و تاج مُکلّلی بر سر دارد. چون پادشاه را بدید، از تخت به زیر آمد و او را پیشباز کرد و با نگرانی شاه را نگریست. رنگ رخسارش سرخ شد و با حالتی آشفته، به سوی تخت بازگشت و بر آن نشست.

پادشاه نزد او شد، به پایش افتاد، دستش بگرفت و گفت: بانوی من! اینک حکایتم بشنو. پادشاهی بود که خواهان شهزاده ای گشت، به زیبایی تو. پیمان چنین بود که هرگاه از شهزاده پرسشی کند که او پاسخ نتواند داد، شهزاده از آنِ او شود. اکنون – ای آیتِ دانش و خِرد! – برگوی به من که او چه باید بپرسد؟

ناگهان شهزاده از روی تخت برخاست و به شادی بانگ برآورد که: ای خردمند! تو خود دریافتی. پس، بازوبند خویش بر گردن شاه انداخت و او را به شوهری برگزید. آنگاه گفت: بنگر که چگونه نقش جمال تو چون خورشید، هزاران بار بر این گوهرها تابیده. به چشمانت بنگر تا از درون آنها ببینی که چگونه بر دلم راه یافته‌ای.

پس پادشاه به چشمان او نگریست و عکس خود را دید که چون خورشیدی در دریاچه‌ا‌‌ی ژرف، بازتاب یافته. سپس سر فراگوشش برد و به صدایی آرام گفت: جانم را گرفتی. آن را به شکل خود به من بازده.

شهزاده سر به زیر انداخت و با صدایی آرام گفت: تو شهد وصال مرا به رایگان می‌خواهی چشید؟ فراموش کرده‌ای زنبور عسل به نیلوفر چه داد؟

شاه از شور عشق بلرزید. دست زیر چانۀ او گذاشت و سرش را اندکی بالا برد و لبان لعلگونش را بوسه داد. آنگاه همه چیز را از یاد ببرد. موج زندگی‌– به کردار دریایی متلاطم‌–‌ به درونش خلید؛ کور و کر و لال شد و اندامش به لرزه درافتاد. آنانگاراکا او را به هوش آورد و گفت: آیا هراس بسیار داشتی که مرا از دست بدهی؟
شاه گفت: مرا از کام مرگ برگرفتی.

پس، شهزاده خندۀ کوتاهی کرد و گفت: جای هراس درکار نبود. اگر امروز نیز معمایی طرح می‌ریختی و پرسشی دشوار مطرح می‌کردی و من پاسخت را می‌دادم، فردای آن – حتی اگر نام مرا هم می‌پرسیدی – هیچ پاسخی نمی‌شنیدی. من خود نیز تا فردا، تاب صبوری نداشتم. آنچه پیش آمد، نیکوست.

شاه گفت: ای دلدارِ دل آزار! پس چرا پیش از این، معماها را همه پاسخ می‌گفتی و مرا شکنجه می‌دادی؟
شهزاده گفت: گمان می‌بری من عذاب نمی‌کشیدم؟ نمی‌دانم چرا، اما زهرِ شهدآلود بود. این خوی زنان است که دلداده را بیازارند و نوشدارویی را که درمان درد خود آنان نیز هست، به کام ‌مرگ نریزند.

پادشاه که از شادی چیزی نمانده بود از هوش برود، گفت: بیا بی‌درنگ از اینجا برویم. در این سرا، آزار فراوان دیده‌ام. من این مکان را بد دارم. بیا به سرزمینم برویم.
شهزاده گفت: امر امرِ خسرو است.

پس، پادشاه راساکوشا را به همراه پرستاران و چاکران شهزاده پیشاپیش به شهر خود فرستاد و شبانگاه، خود و نوعروسش نیز به سوی دیار خویش رهسپار شدند.
در زیر نور مهتاب – پهلو به پهلو – آهسته اسب می‌راندند. شاه بر اسبی سپید و شهزاده بر بادپایی سیاه سوار بودند، همچون دو آیت از لیل و نهار.

***

نیم‌شبان، بر آن شدند تا در جنگل بیاسایند. پادشاه پیاده شد و شهزاده را از اسب برگرفت و بر توده‌ای پیچک جنگلی، آرام فروهِشت. نور نقره‌ای ماه از لابلای شاخ و برگ درختان – همچون سایه روشنی که از روزن داربست مو، به مهتابی قصری بیفتد – بر زمین می‌تابید. آنگاه، خفته بر گلبرگ‌های خوشبو، به هم گِرد آمدند. پادشاه – به آئین گانداروا(47) – شهزاده را به همسری خویش در آورد. دست در جعد مشکین او برد. دیدگان شهزاده – چون دو گوهر سنگماه – از خلال خرمن موی شبگون، پادشاه را مهربانانه می‌نگریست. پادشاه در لابلای زلفانش، گلبرگ های سرخ رنگ شقایق بافت؛ بر پستانش، بوته‌های نیلوفر آبی نشاند و خرمنی از نیلوفر سپید بر میانش بست و شکوفه های یاس بر پایش نهاد.

آنگاه، سرمست از بادۀ زیبایی او، گفت : ای دلدار من! هرچند آنانگاراکا برای تو نامی است زیبا و برازنده، اما یک نام به تنهایی نمی‌تواند هزار گونه زیبایی تو را بنمایاند.
تو را باید مری گالوچانا(48) خواند، زیرا دیدگانت چون چشمان غزال بیم خورده می‌درخشد.
نیز نیلانالینی(49) بایدت خواند، چون خرمن موی مشکین تو تالابی است برای روئیدن نیلوفر چشمانت.
همچنین باید مادانالیلالولاتا(50) خواندت، زیرا دو چشم تو همچون شعله‌های آتش عشق لرزانند.
و نیز بایدت شاشی لکا(51) نامید، زیرا همچون مهپاره‌ای زیبا و شکننده‌ای؛
و نیز باید تو را بوجالاتا(52) خواند، زیرا بازوان تو همچون ترکه‌های لبالب بر تن می‌پیچد.
و باید کوسومایاشتی(53)  خواندت، زیرا اندام تو چون شاخ گلی راست و استوار است.
و باید کامبوکانتی(54) ات خواند، زیرا گردن تو به صدف می‌ماند.
و باید راجانی چایا(55) نامیدت، زیرا زیبایی تو شبگون است.
و لاواینامورتی(56) بایدت خواند، چون تو آیت حسن و جمالی.
و باید مانوهارینی(57) ات خواند، چون روح مرا ربوده‌ای.
و باید مادالاهاری(58) نامیدت، چون تو موج دریای مستی هستی.
و باید الی پریا(59) خواندت که زنبوران عسل دهانت را به جای گُل گیرند و در آن انگبین جویند.
و بایدت واجراستی چی(60) نامید زیرا گوش تو به تیزی الماس ماند. و باید هماکومبینی(61) ات خواند، چون دو نار پستان بر سینه داری.
و باید پولیناکریتی(62) ات نامید، زیرا سرین و میان باریکت نشانگر خم رودخانه‌ای است.
و باید تو را ناناروپینی(63) خواند، زیرا زیبایی بیکران داری.
و باید بروکوتی چلا(64) نامیدت، از آنکه لرزش ابروانت مانند آذرخشی است در میان ابر. اما این نام ها همگی از وصف طنازی بی‌مانند و جمال ملکوتی تو قاصرند. چون به تو می‌نگرم، هوش از سرم می‌پرد.

آنانگاراکا نوشخندی زد و گفت: ای سرور من! نام درست مرا نگفتی.
شاه گفت: چیست آن نام؟
شهزاده گفت: مرا نیلی راگا(65)  بنام؛ از آنکه تو چون خدای منی و تمام ذرات وجود من از آن توست. زیرا تو را می‌پرستم و این پرستش چون رنگ نیل جاودان است. ای آفتاب زندگی من! هشدار که زیبایی زنان به جز این، زهری است شهدآلود!

دل شاه از شادی بشکفت و گفت: هم اکنون که میوۀ زندگانی خود را چیده‌ام، باقی همه هیچ است. آیندۀ من همین است و نبود آن هزار بار از مرگ بدتر است. آنگاه به درگاه شیوا نیایش برد و گفت: ای ماهشوارا(66)! بگذار در بهشتی که هستم، جاودانه بمانم. یا هم اکنون زنجیر زندگی‌ام بُگسل، و یا زمان را چنان که هست، از حرکت بازدار و مرا در این لحظۀ وصل، در جهانِ اکنون، نگاهدار!

پس، آن شیوای مه‌کلاه آوای او را بشنید و دو دلداده را که بر بستر گل، زیر نور ماه، در آغوش هم خفته بودند، با نیزۀ نگاه خاکستر کرد و گفت: هرچند به ظاهر مُردند، اما زنجیر زندگیشان گسستنی نیست؛ زیرا هنوز گناهانشان زدوده نشده و ریاضت به اندازه نکشیده‌اند و هنوز آزادی به دست نیاورده‌اند. پس، در زایشی دیگر، با هم دیدار کنند و دوباره زن و شوی شوند.

45.saraswati

46. در باور هندوها، لرزش دست راست نشان بختیاری در عشق است.

47.gandharwa آئینی را گویند که زن و مرد – بی‌آنکه مراسمی اجرا کنند – به صرف خواست متقابل، زن و شوی شوند. شاعران آن را در شعرهای خود، به زیبایی افسانۀ پریان و عشق‌های والا بسیار ستوده‌اند. 

48.mrigalochana
49.nilanalini
50.madanalilalolata
51.shashilekha
52.bujalata
53.kusumayashti
54.kambukanthi
55.rajanichaya
56.lawanyamurti
57.manoharini
58.madalahari
59.alipriya
60.wajrastichi
61.hemakumbhini
62.pulinakriti
63.nanarupini
64.bhrukutichala
65.niliraga
66.maheshwara

 

برگشت به فهرست مجموعه داستان‌های مهپاره

***

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس