صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

زندگي بي‌دردسر، براي همسر

آلفرد نوبل، بخش دوم

آلفرد نوبل هرگز ازدواج نکرد و در نتيجه فرزندي هم نداشت. با اين وجود، هرگز به تنهايي زندگي نکرد. زني که در زندگيش حضور داشت، سوفيه هِس نام دارد. او دختري از يک خانواده‌ي فقير بود که در يک مغازه‌ي گلفروشي دروين کار مي‌کرد. نخستين بار که آن دو يکديگر را ملاقات کردند، آلفرد نوبل 43 سال و سوفيه، 20 سال داشت.

موضوع از اين قرار است که آلفرد در وين که به يک مهماني شام دعوت شده بود، براي خريد گل، به يک مغازه‌ي گلفروشي رفت. دختر زيبايي که در آنجا کار مي‌کرد، به او را در انتخاب گل‌ها کمک کرد. دختر مورد نظر، موهايي تيره و چشماني به رنگ آبي خاکستري داشت. قامتش کوتاه ولي خوش‌تراش بود. باوجود روحيه‌ي انزواگرايانه‌ي آلفرد، دختر سر صحبت را با او باز کرد. برخورد دختر از چنان جاذبه‌اي برخوردار بود که همان روز آلفرد از دختر دعوت کرد که با هم سوار کالسکه‌ي مخصوص او بشوند و در شهر گشتي بزنند. جالب آنکه همان روز، پيش از آنکه از يکديگر جدا شوند، نوبل دستبند گران‌قيمتي به او هديه داد.

سوفيه با وجود همه‌ي جذابيت، تحصيلات کافي نداشت و آلفرد نوبل هرگز نتوانست اين دو ويژگي او يعني زيبايي و کم‌سوادي را با يکديگر همخوان سازد. او در واقع به تنهايي جذب زيبايي دختر شده بود.

سطحي بودن و بيسوادي دختر، موجب شد که نوبل نسبت به او دلسرد شود. از اين رو، هنگامي که آلفرد نوبل مي‌خواست به پاريس برود، علاقه‌اي به بردن او با خود نداشت، اما سوفيه آنقدر گريه و زاري کرد که وي ناچار شد او را نيز همراه خود به آنجا ببرد.

سوفیه هِس

در پاريس، آپارتماني براي دختر اجاره کرد و وقت زيادي را به تربيت او اختصاص داد. وي در اين زمينه براي رشد دادن دختر، دشواريهاي زيادي را بر خود هموار ساخت تا بتواند از او، خانمي شايسته بسازد. اما طبيعي بود که او نمي‌توانست معجزه کند و به همين دليل، آرزوها و تصوراتش در مورد شکل دادن يک بانوي شايسته از نظر فکر و رفتار در مورد او عملي نشد. هر چند وي براي دگرگون کردن شخصيت سوفيه، از نثار هيچ چيز از جمله وقت، توان، فکر و پول دريغ نورزيد. اما گويا ميزان پذيرش و رشد دختر آن قدر کُند بود که ظاهرا نتيجه‌اي محسوس به بار نمي‌آورد.

نامه‌هاي عاشقانه‌ي نوبل، چون کالاي بازرگاني

 در خلال سالهاي 1880- 1876 ميلادي، آن دو بيش و کم با هم زندگي کردند بدون آنکه ازدواج کرده باشند. زماني هم که سوفيه داراي فرزندي شد، آن فرزند، حاصل هماميزي او با يک افسر گارد بود نه آلفرد نوبل. زماني که سوفيه کودکش را به دنيا آورد، آلفردنوبل يک بار ديگر به ديدارش رفت تا از او خداحافظي کند و براي هميشه رهايش سازد. در همانجا بود که مقرري قابل توجهي برايش تعيين کرد.

سوفيه هِس تا زماني که دوست ثروتمندش، آلفرد نوبل زنده بود، از شرايطي که داشت بسيار راضي بود و زماني هم که آلفرد نوبل درگذشت، با استفاده از نامه‌هاي عاشقانه‌ي وي به خود و همچنين تحت فشار قرار دادن ماموران اجراي وصيتنامه، تلاش کرد تا پول بيشتري به دست آوَرَد. نامه‌هاي عاشقانه‌ي نوبل به او، حکم يک کالاي بازرگاني را داشت.

چه اين نکته تصادفي باشد و چه قانونمند، اما بايد گفت که با خارج شدن سوفيه از زندگي آلفرد نوبل ، او نيز ديگر نتوانست به کارهاي علمي خود ادامه دهد، دست به اختراع تازه‌اي بزند و يا امتيازات تازه‌اي را به ثبت برساند و يا آنها را تکامل بخشد.

***

طبيعي است که همه‌ي اختراعات نوبل نيز در جهت رفاه و آسايش انسان قرار نگرفت. يکي از آنها ديناميت بود که هم در جنگ و هم در صلح توانستند از آن استفاده برند. او در زمينه‌ي وسايل جنگي نيز اختراعاتي داشت. از جمله‌ي آنها وسيله‌اي بود شبيه موشک هاي امروزي که براي ساقط کردن هواپيماهاي جنگي به کار مي‌رفت، که هم بُرد زيادتري داشت و هم تاثيرات ويران‌کننده‌تري از توپهاي جنگي عمومي و سنتي به جا مي‌گذاشت. با وجود همه‌ي اينها، آلفرد نوبل از جنبش صلح‌طلبانه‌ي زمان خود به شدت پشتيباني مي‌کرد. گفته مي‌شود که او معتقد بود که سلاحهاي ترس‌انگيز جنگي، انسان را از دست بردن به آنها و از جنگيدن بازمي‌دارد. به اين معني که انسانها از تاثيرات هراسناک اين سلاحها، آگاه مي‌گردند و در نتيجه از دست‌بردن به آنها خودداري مي‌ورزند.

نوبل در ويلاي خود در سان‌‌رمو در ايتاليا در تاريخ 10 دسامبر سال 1896 زندگي را بدرود گفت. او از مرگ هراس بسيار داشت و در زمان حياتش نيز، اين هراس را به تماشا گذاشته بود. وي درست در حالي مرد که اطرافيانش را، پزشک مخصوص و کارکنانش تشکيل مي‌دادند، بي آنکه دوست و آشنايي در کنارش حضور داشته باشد. ماده‌ي نيتروگليسرين نيز تا آخر زندگيش با وي بود، زيرا که در آن زمان، دچار حمله‌ي قلبي شده بود و پزشک آن را يه عنوان دارو، برايش تجويز کرده بود.

ويلای نوبل در سان رمو

آلفرد نوبل لحظاتي پيش از مرگ نوشت:

 نام اين دارو را ترينيترين بگذاريد تا مردم و داروخانه‌ها از نام واقعي آن يعني نيتروگليسرين، دچار وحشت نشوند. او به خوبي به آنچه کرده بود، آگاه بود. وي در لحظات آخر زندگي، دچار خونريزي مغزي شد و روي ميز کارش افتاد. آلفرد نوبل را به اتاق خوابش بردند اما ‌اين مسئله موجب نشد که او گويايي‌اش را از دست بدهد.

آلفرد نوبل وصيتنامه‌اي در پاريس از خود به جاي گذاشت که نام او را در جهان مشهور ساخت. تمام آنچه که در وصيت‌نامه آمده – به جز قسمت آخر آن – مربوط است به بخشيدن ثروتش به عنوان جايزه، به کساني که به انسانيت خدمت کنند. قسمت آخر وصيت‌نامه، مربوط به خود اوست:

همانطور که خواستهاي ديگرم را به طور کتبي مطرح کرده‌ام، مي‌خواهم که پس از مرگ، رگهاي مرا ببرند و زماني که مرگم قطعي شد و پزشکان توانا، آن را تاييد کردند، جسدم را در کوره‌ي مخصوص بسوزانند

هستي و وجود آلفرد نوبل، همچون محتواي اختراعات او اسرارآميز به  نظر مي‌رسد. اما او خيال خود را در مورد مرگ حتمي‌اش، مطمئن ساخت.

بخش‌های دیگر زندگی آلفرد نوبل :

زندگي آلفرد نوبل و جايزه‌هاي او
چگونگي انتقال ثروت نوبل ازفرانسه به سوئد

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس