صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

بر بارگاه حکيم بزرگ توس
 و
اخوانِ هميشه در وطن خويش غريب

 

 توس را یک بار دیگر در سفرهای پیشین دیده بودم اما اشتیاق حضور بر مزار اخوان مرا مصمم ساخته بود که در این سفر بار دیگر به توس بروم و بر سر مزار اخوان تا از نزدیک  شاهد آنچه که شنیده و خوانده بودم، باشم.

 آژانسی کرایه کردم و راهی توس شدم. نیمروز بود و هوای مشهد گرم و تفزده. بیرون از بارگاه حکیم توس، دنیایی است متفاوت از دنیای رستم و اسفندیار و سیمرغ و ماجراهای دلاوری و حماسهای و عاشقانهی دنیای اندیشههای فردوسی. مردم با سختی و به هر شکل ممکن برای گذران زتدگی، پوشاندن داغ ننگ فقر و ادامهی بقا، مبارزه میکنند. دنیای بیرون از باغ بزرگ توس، کم دیدنی نیست!

 تا چشم کار میکند بساط کسب و کار به شکلهای گوناگون گستردهاست. از پفک فروشی، ذرتفروشی، لاتاری، فال تا فروش میوه و اغذیه و وسایل زینتی و مجسمههای گوناگون فردوسی. فروشندگان این بساطها اغلب کودکان هستند بخصوص آنها که تمام سرمایهشان پرندهی کوچکیاست در قفس. پرندهی اسیر فقر و فلاکت که فال خوشبختی میگیرد و آیندهنگری میکند. بین این کاسبان خردسالِ بازار مکارهی زندگی، انس و الفتی است. آنان از آنجا که فقر را به تساوی دریافتهاند در کمک به یکدیگر و حل مسائل خویش نیز بزرگوارند و حس همدردی میان آنان، شاید به دلیل همان ظلمی که به تساوی بر آنها تحمیل گردیدهاست، قوی است.

فرزندان بیرون از باغ فردوسی از بر و بالای رستم در دوران کودکی هیچ نشانی ندارند که نسبش به سام نریمان میرسد. اینان افسرده و رنج کشیدهاند و نسبشان به فقر میرسد. در بیرون از باغ فردوسی از سیمرغ افسانهای نیز خبری نیست که پرهایش را نزد زال و رودابه میگذارد تا به هنگام دشواری، با آتشزدن یکی از آنها، پدیدار شود. سیمرغ این کودکان، همان پرندههای کوچک درون قفسند.

رستم قهرمان افسانهای درون باغ، هرگز کودکی نکرد و در دوران کودکی به جرگهی بزرگسالان پیوست و وارد میدانهای نبرد شد. کودکان بیرون از باغ فردوسی نیز همچون رستم، کودکی نکردهاند و در میدانهای سخت زندگی روزانه با جثههای نحیف و کوچک خود برای زنده ماندن خویش و نه زندگی کردن، در نبردند.

 کمی آن طرفتر پیرمردی خراسانی با تار یا سهتار خود سعی میکند به سبک ستارزاده خوانندهی ترانههای خراسانی بخواند. او کمتر توجه کسی را به خود جلب میکند و بیشتر برای دل خودش میخواند. لهجهی شیرین خراسانی پیرمرد برای خراسانیها تازگی ندارد و برای دیگران نیز شاید خیلی قابل فهم نیست. اما آهنگ تار یا سهتار او در فضای گرم و آفتابی آنجا دلنشین و طربانگیز است و شاید برای لحظاتی فضای سنگین و تلخ بساط فقر و کودکان کار و بدبختی را رنگی دیگر میزند.

جز فال پرنده که فروشندگان آن فقط کودکان هستند، بساط لاتاری یا شانسی به گونههای مختلف برقرار است. فقر و ناگزیری، گاه در همان محدودهی خود بعضی خلاقیتها را نیز به وجود میآورد از جمله وجود نوعی لاتاری که قبلاًً ندیده بودم. صاحب بساط، لیوانهای گوناگونی رادر یک سینی بزرگ قرار میدهد که درون بعضی از آنها پول گذاشته شده است. علاقمندان این بازی، مقداری پول میپردازند تا بتوانند شیئی یا توپ کوچکی را به طرف لیوانی پرتاب کنند که درون آن پول گذاشته شدهاست. متقاضی برای این نوع لاتاری بسیار زیاد است و تعداد تماشاچی نیز فراوان.

 ***

در بیرون از باغ فردوسی، بازدیدکنندگان میتوانند مسیری را با کالسکه یا همان درشکههای قدیمی که شکلی تازه به آن دادهاند، طی کنند. خانوادههای بچهدار از طرفداران پروپاقرص این کالسکهها هستند.

دو برادر که دوازده و سیزده ساله مینمایند به جز بساط ذرتفروشی، مجسمههای گوناگون از جمله تندیسهایی از فردوسی را میفروشند. این مجسمهها را گویا کارگاههایی در رابطه با میراث فرهنگی میسازند که در مکانی نزدیک محل فروش قرار دارد.

 

 

بازگشت به صفحه‌ی یادمان اخوان ثالث

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس