صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

 

 

بیماری حصبه و درگذشت پروین

 

چنان که پیش از این نیز گفته شد ابوالفتح اعتصامی، هم در دیوان پروین دستبرده و هم مطالبی نوشتهاست که صحیح نمینماید. پس از او، همه به گمان آن که برادر در بارهی خواهر جز حقیقت چیزی ننوشتهاست، سخنان او را تکرار کرده و گاهی نیز چیزی بر آن افزودهاند. بدین جهت به نظر بنده اظهار نظرهای او را در هر مورد باید به دیدهی تردید نگریست که از آن جمله است آنچه به صورتهای مختلف به شرح زیر در بارهی فوت پروین نوشتهاست:

 

... روز سوم فروردین 1320 بدون هیچ کسالت، در بستر بیماری خفت و شب شنبه 16 آن ماه، نیمهشب بدرود حیات گفت...

بیماری پروین از همان ابتدا، حصبه تشخیص داده شد و هیچ سّر و ابهامی درکار نبود. در این چند روزهی بیماری، پروین مانند همیشه آرام . متین و موقر بود. با آنکه در تب مداوم حصبه میسوخت، کمترین ترس و اضطراب یا بیصبری یا سوز و گداز از خود نشان نداد. هرگز و هرگز از درد ننالید و هیچگاه گریه نکرد. جز در چند ساعت آخر عمر، دچار اغما و بیهوشی نشد. مطلقأ هذیان نگفت... اساسأ در مدت بیماری جز مادر و من و طبیب، کسی بر بالین او نبود که چیزی شنیده باشد  و اکنون در مقام نقلقول برآید...

 

... پروین مانند ما، مطلقأ در اندیشهی مرگ نبود. ما همه روزشماری میکردیم که کی تب قطع شود تا پروین به اتفاق مادرش دیدارهای عید را انجام دهند. فقط در آخرین روز که وخامت حالش آشکار شد، از دایی خود که هر روزه بر بالین او حضور مییافت، از برای خود درخواست دعا کرد و نیز از درگاه خداوند برای مادر تیرهبختش طلب صبر و استقامت نمود. از این لحظه به بعد، بیهوشی قبل از مرگ، او را فراگرفت، تا نیمهشب جمعهی 15 فروردین 1320 در آغوش مادر، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

طبیب معالج، علی معینالحکماء بود. بر اثر مداوای غلط و سهلانگاری و اطمینانات متوالی و مؤکد او، دائر به موفقیت حتمی و قطعی در معالجه(حتی در آخرین روز بیماری) کسان بیمار، امیدوار و غافل نشستند و فرصت مداوای صحیح را از دست دادند. در شب فوت، این طبیب با وجود استحضار بر وخامت حال بیمار و علیرغم مراجعات پیدر پی کسان وی، به بالین مریض حاضر نشد و همه را روی پنهان داشت تا بیمار، جان به جان آفرین تسلیم کرد. طبیب مزبور مرض را حصبه و لذا در حوزهی تام و مطلق تخصص خود اعلام نموده بود.

 

نکتهی دیگر: آن شب خانوادهی بیمار پس از یأس از آمدن طبیب معالج از سایر اطباء استمداد کردند. آقای دکتر عبدالله احمدیه که با خانوادهی اعتصامی سوابق ممتد داشتند، با وجود استغاثهی مادر پروین، از آمدن امتناع نمودند و در به روی فرستادهی وی بستند. برعکس آقای دکتر ارسطو علاج که با ایشان سابقهی آشنایی دربین نبود، دعوت را فورأ اجابت و تا آخرین لحظه در نجات مریضه کوشیدند... لکن به قول خود پروین فرصت گذشته بود و مداوا اثر نداشت.

ابوالفتح اعتصامی در بارهی فوت خواهر خود به عبدالله هادی چه گفتهاست؟

عبدالله هادی در نامهی مورخ آبانماه 1368 خود به نگارندهی این سطور، از ملاقاتی که در زمان دانشجویی خود با پروین در حضور پدرش در کتابخانهی مجلس شورای ملی یاد کرده و نوشتهاست:

پروین با آنکه زن جوانی حدود سیساله به نظر میرسید، اما شکفتگی و شادابی یک خانم جوان را نداشت و سایهی اندوهی بر چهرهاش احساس میشد. پس از فوت پروین در محافل تهران شایع شد که پروین بر اثر علاقه و دلبستگی فراوانی که به پدرش داشته، طاقت جدایی از او را نیاورده و از غصهی مرگ پدر، درگذشته است

وی میافزاید: سالها سپری شد. حدود سال 1337 یا 1338، شخصی برای کار اداری نزد من آمد و خودش را ابوالفتح اعتصامی صاحب مغازهی ابزار، معرفی کرد. چون نسبش را با پروین، شاعر معروف پرسیدم، معلوم شد که برادر پروین اعتصامی است. ضمن ادای احترام و ستایش از پروین، از مرگ زودرس و نابهنگام آن ناکام اظهار تأسف کردم و اضافه نمودم که آن روزها در محافل ادبی تهران شهرت پیدا کرد که پروین در غم از دست دادن پدرش جوانمرگ شدهاست. آقای اعتصامی این مطلب را تأیید نموده، گفت که: ... بلی پروین بیمار شد ولی بیماری غیر قابل علاجی نبود. از بس در این فاصله بعد از مرگ پدرمان متأثر بود، غصه خورد و اشک ریخت، ناتوان ضعیف شد و با یک بیماری ساده، درواقع دق مرگ گردید.

 

آنچه ابوالفتح اعتصامی در بارهی بیماری خواهرش نوشته یا گفتهاست، قابل تأمل مینماید: بدون هیچ کسالت، در بستر بیماری خفت...

این امری بدیهی است که هر کس بیمار میشود، پیش از ابتلا به بیماری، سلامت است و کسالت ندارد. هر سه پزشکی که او نام بردهاست، در محلهی سرچشمه و در محدودهی خانهی اعتصامی زندگی میکرده و این خانواده را میشناختهاند. سؤال این است که چرا طبیب معالج، علی معینالحکماء که از سوم فروردین تا روز 15 فروردین بیمار را معالجه میکردهاست، در شب آخر زندگی پروین (پانزدهم فروردین، شب) باوجود استحضار بر وخامت حال بیمار و علیرغم مراجعات پیدرپی کسان مریض به او، حاضر نمیشود به سر بیمار خود برود و نیز چرا دکتر احمدیه با سابقهی ممتد آشنایی با خانوادهی اعتصامی  وبا استغاثهی مادر پروین نیز حاضر نمیگردد در شب آخر به بالین مریض آشنا برود، ولی دکتر ارسطو علاج بیهرگونه سابقهی آشنایی با این خانواده، در ساعات آخر زندگی پروین بر بسترش حاضر میشود در حالی که کار از کار گذشتهبودهاست.

ابوالفتح اعتصامی در یک جا بیماری حصبه را علت مرگ خواهر خود ذکر کردهاست، بیآنکه اشارهای به تشخیص نادرست طبیب کرده باشد. چه کسی به وی گفته بودهاست علت مرگ خواهرش، مداوای غلط و سهلانگاری و اطمینانهای متوالی و مؤکد معینالحکماء بودهاست. آیا این عجیب به نظر نمیرسد که معینالحکماء، پزشک معالج پروین از سوم فروردین تا روز 15 فروردین مرتبأ بر سر بالین بیمار حاضر شده باشد، ولی شب آن روز که حال بیمار وخیم شده بودهاست، از عیادت بیمار خودداری کند. دلیل این کار چه بودهاست؟ چرا دکتر احمدیهی آشنا با خانوادهی بیمار نیز به استغاثههای مادر پروین وقعی نمینهد و او هم مانند معینالحکماء به تقاضای بیمارداران پاسخ منفی میدهد. بهعلاوه آنچه ابوالفتح اعتصامی سالها بعد به عبدالله هادی گفتهاست که بیماری صعبالعلاج نبود ولی پروین دقمرگ شد، با آنچه قبلأ در بارهی این موضوع نوشتهاست، نمیخواند.

***

از سوی دیگر، همان طور که در این مقاله یکی دو بار اشاره کردهام، در مقالهی  چند کلمه در بارهی پروین اعتصامی، از خوانندگان مجله تقاضا شده بود که اگر اطلاعاتی در بارهی پروین اعتصامی دارند به مجلهی ایرانشناسی بفرستند زیرا آگاهی همگان از زندگانی پروین بسیار کم است.

در آن مقاله، به یکی از نامهها که از عبدالله هادی به مجله رسیده بود اشاره کردم. روزی در ماه سپتامبر یا اکتبر1989 نیز با انوشیروان صدیق سرکنسول سابق ایران در شیکاگو در بارهی پروین و شعرش صحبت کردم و این که اگر او در جوانی درنگذشته بود، امروز دیوان پرمایهتری از او در دست داشتیم. وی در ضمن این مذاکره به من گفت: پدرم [دکتر صدیق، اولین رئیس دانشسرای عالی و وزیر فرهنگ و سناتور بعدی] در سالهای پیش به من گفتند: پروین خودکشی کردهاست. این موضوع برایم کاملأ تازگی داشت. مطلب را دنبال کردم و با چند تن از کسانی که در آن سالها در دانشسرای عالی تحصیل میکردند صحبت کردم.

 سیفالله تشکّری گفت: پروین را در کتابخانه میدیدم. برخلاف خانمهای کتابدار، در گوشهای مینشست. کمتر با کسی حرف میزد و بیشتر کز کرده بود. اما از علت فوت او چیزی نمیدانم.

استاد ذبیحالله صفا در گفتگوی تلفنی از لوبکِ آلمان در تاریخ 5 نوامبر 1989 اظهار داشت، من بارها در کتابخانهی دانشسرا از خانم پروین اعتصامی کتاب گرفته بودم. ما هم ناگهان در تهران شنیدیم که پروین اعتصامی فوت کردهاست. علت درگذشت او را نمیدانــم.
وقتی مطلبی را که از انوشیروان صدیق شنیده بودم به استاد گفتم، اظهار داشت گفته
ی انوشیروان صدیق را باید جدی تلقی کرد چون دکتر صدیق، پدر ایشان در آن سالها به یقین از این امر آگاه بودهاست. توضیح آن که دکتر صدیق در آن زمان، رئیس دانشسرای عالی بودهاست و معمولأ میبایست از سرنوشت یکی از کارمندانش که از خانوادهای سرشناس بودهاست، آگاه بوده باشد.

در روز شنبه18 نوامبر 1989 با محمود فروغی، سفیر اسبق ایران در آمریکا (ویرجینیا)، در بارهی پروین سخن میگفتم. وی اظهار داشت اطلاع چندانی از او ندارم. ابوالقاسم اعتصامی برادر پروین، رتبهی شش داشت و عضو مقدم ادارهی دوم سیاسی، در وزارت خارجه بود. اما هرگاه با او در آن سالها سخنی از خواهرش در میان میآمد، موضوع را عوض میکرد و چیزی راجع به او نمیگفت.

اردشیر محصص در 3 آوریل 1990 به بنده نوشت در خانهی ما همیشه صحبت از فوت پروین خانم به علت بیماری حصبه بود و نه چیز دیگری. چند سال پیش که تلفنی با صدرالدین الهی در برکلی کالیفرنیا صحبت میکردم و درضمن آنچه را که از انوشیروان صدیق و استاد صفا شنیده بودم برایش نقل کردم، وی نیز مسألهی خودکشی پروین را تأیید کرد و سپس در نامهی مورخ 6 جولای 1996(16 تیرماه 1375) به بنده نوشت:

... اما چون خواسته بودید که برایتان بنویسم سابقهی آشنایی و همسایگی ما با خاندان اعتصامی از چه قرار بودهاست تا آنجا که حافظهام یاری میکند... منزل پدری ما یک در به کوچهی کیا - منزل تمام خاندان کیا از جمله دکتر صادق کیا - داشت و یک در به کوچهای که به نام سید ارسطو خان علاج یا مؤید احمدی کرمانی نامیده میشد.

 

من تا شهریور سال 1320 که به دبستان رفتم، روزها به کودکستان برسابه در اول خیابان اکباتان میرفتم. پدرم که محل کارش در دیوان محاسبات بود، مرا به کودکستان میبرد و مستخدم خانه، عصرها به دنبالم میآمد. گاهی هم صبحها با مستخدم میرفتم. اما اکثر روزها که دست در دست پدر از کوچهی علاج بیرون میآمدیم، سر کوچهی کیا یا کمی بالاتر با خانم نسبتأ سمینی برخورد میکردیم که به پدرم سلام میکرد و من هم به او سلام میکردم و او دستی به سر من میکشید و با مهربانی جواب سلامم را میداد. این خانم گاهی سربرهنه و گاه روسری کوتاهی به سر میبست که صورت گرد و چشمهای گرد و درشت، اما تقریبأ بیحالش را برجستهتر نشان میداد. لباس متداول روز به تن داشت. گاهی روزها چند قدمی همراه ما میشد و با پدر از آب و هوا حرف میزد. این دیدارها تقریبأ همه روزی بود و به دیدار دو همسایهی وقتشناس میمانست. یک روز من از پدر نام او را پرسیدم. گفت پروین خانم دختر اعتصامالملک است و در کتابخانه کار میکند. من، کودک ششساله هیچکدام از این نامها را نمیشناختم.

 

یک روز بهار بود که پدر زودتر از اداره آمد و حدود سه یا چهار بعد از ظهر، بعد از چرتی، با مادر از خانه بیرون رفتند و مادرم لباس سیاه داشت. یادم است که یک چادر سیاه را تا کرد و در یک کیف توری گذاشت و با پدر رفتند. در جواب سؤال من که کجا میروید، چیزی نگفتند. کلفت خانه به من گفت پروین خانم همسایه مردهاست و پدر و مادرت به سرسلامتی رفتهاند.

تنها در بازگشت آنها بود که مادرم خیلی غمگین چای دم کرد و کلفتمان که به دستور پدر، قلیان در آب انداخته بود، قلیان را چاق کرد و پیش پدر گذاشت. پدرم وقتی خیلی غمگین بود و یا خیلی خوشحال بود، قلیان میکشید و جز آن هرگز دود نمیکرد. وقتی مادر چای را جلوی او گذاشت و او قلیان را دود میکرد، بعد از دو سه پُک و یک قُلُپ چای گفت:

- لااله الاالله، اللهاکبر، عجب این دختره خودش را از بین برد!

و مادرم گفت:

- دیر بهش رسیدند. شاید اگر زودتر رسیده بودند اینطور نمیشد.

بعد هم مثل همهی زنهای معمولی با رضا و تسلیم اضافه کرد:

- آقا دست خداست. لابد پیمانهاش پر شده بود.

و پدر بدون اینکه به او جواب بدهد به رقص برگهای سبز در کوزهی بلور قلیان خیره شد و دود از دماغش بیرون میداد. این نوع قلیان کشیدن غمگین را یک بار دیگر، چهار پنج سال بعد در او دیدم که از اداره برگشت  و سید کسروی را در عدلیه، درست کنار وزارت دارایی که گویا او در آن روز در آنجا کاری داشت، کشته بودند.

 

***

اظهار نظر مهکامه محصص دوست نزدیک پروین در بارهی سالهای آخر زندگانی پروین، در مصاحبه با روزنامهی کیهان، تهران در 7 تیرماه 1350 نیز قابل توجه است:

در بهار سال 1317، پروین افسرده بود و به شدت بیمار شده بود. روزی در بستر بود که به سراغش رفتم. وقتی مرا دید به زحمت چشمانش را گشود و لبخند زد. مادرش در اتاق بود. من وقتی دست روی پیشانی او گذاشتم، دیدم دارد از تب میسوزد. قبل از آن که حرفی بزنم با زبان نگاه خواست که چیزی نگویم. وقتی مادرش بیرون رفت، گفت: مادرم نباید بداند که حال من وخیم است.

پروین حالش خوب شد. اما دیگر آن پروین سابق نبود. صفحهی روی ز انظار نهان میدارم/ که در این صفحه نخوانند پریشانی من. این حدیث حال پروین بود. بعد از این حادثه، آنچه پروین میسرود، از رنجی خاص سرشار بود. شعرهایش مثل یک ملودی غمانگیز بود که امکان نداشت انسان بعد از شنیدن آن بتواند حرفی بزند....

اگر اظهار نظر کریم عسکری تورزنی، متخلص به شهید را در اینجا ذکر نکنم، حق مطلب را در بارهی علت مرگ پروین ادا نکردهام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوری اسلامی ایران به چاپ رسانیده در این باب نوشتهاست: از قراین موجود این احتمال میرود که شاید دستی از طرف حکومت ظالم طاغوت برای از بین بردن پروین، این شاعرهی ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بودهاست.

اگر اظهار نظر کریم عسکری تورزنی، متخلص به شهید را در اینجا ذکر نکنم، حق مطلب را در بارهی علت مرگ پروین ادا نکردهام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوری اسلامی ایران به چاپ رسانیده در این باب نوشتهاست: از قراین موجود این احتمال میرود که شاید دستی از طرف حکومت ظالم طاغوت برای از بین بردن پروین، این شاعرهی ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بودهاست.

و البته وقتی پروین در هیجده، نوزدهسالگی چندبار دعوت رضاشاه را برای ورود به دربار رد میکند حاضر نمیشود به پیشنهاد رضاشاه به آپارتمانی در کاخ سلطنتی نقل مکان کند تا بعضی از شبها برای رضاشاه تاریخ ایران بخواند و نیز هنگامی که در این سن و سال، رضاشاه، پست وزارت معارف (فرهنگ/ وزارت آموزش و پرورش) را به او پیشنهاد میکند و او نمیپذیرد، سزایش آن است که حکومت ظالم طاغوت، او را سربهنیست کند!

از سوی دیگر، قطعهای که پروین برای سنگ مزار خود سروده و ابوالفتح اعتصامی پس از مرگش آن را به خط شاعر در بین اوراقش یافته، قابل توجه مینماید. وی نوشتهاست این شعر عینأ بر سنگ نمایندهی مزار، حک و نقر گردید. تاریخ تنظیم قطعه، معلوم نیست.

آیا عجیب به نظر نمیرسد که بانویی در دوران جوانی- و بیآنکه دچار بیماری صعبالعلاجی باشد- به فکر مردن بیفتد و برای سنگ مزار خود شعری بسراید. او که به قول برادرش در سوم فروردین در عین سلامت به بستر بیماری رفته بود، چه دلیلی داشتهاست که پیش از آن تاریخ چنان شعری سروده باشد. آیا وجود این شعر، نشانهی افسردگی شدید پروین - لااقل پس از جدایی از شوهر و مرگ پدر-  نیست و احتمالأ تصمیم وی را به خودکشی تأیید نمیکند؟

***

دستنوشتهی پروین اعتصامی که برای سنگ مزار خود سرودهاست

 

مطالب بیشتر را در زیر دنبال کنید:

    نامه‌های پروین

    پروین و رضاشاه

    پروین از نظر معاصران او

    دستبرد برادر به دیوان خواهر

   پروین اعتصامی و حقوق نسوان

   دروغ اين مرد آمريکايي همه را گمراه کرده‌است

   ناگفتههایی از زندگی پروین اعتصامی و نامههای او

   متن ۴۱ نامه‌ی پروین اعتصامی به مهکامه محصص

   چرا برادر، سه بیت از قصیدهی گنج عفت را حذف کردهاست؟

 

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس